من و روزهای فصل سوم زندگی

جناب آقای دکتر روحانی

سلام. موفقیتتان را تبریک میگویم. میخواهم چند خطی برایتان بنویسم ، نمیدانم هرگز این خطوط را خواهید خواند یا خیر. اما گاه حرفهایی در دل است ، برای نوشتن ، حتی اگر سرنوشتش نخواندن باشد.

بگذارید شما را " آقای رییس جمهور " خطاب کنم. آخر میدانید، هشت سال است این ترکیب را با لذت به زبان نیاورده بودم ، نه من ، که خیلی ها .  مدت ها بود دلمان میخواست ، پشت ِ این واژه  ، پشت ِ این نام ، کمی غرور ، کمی سربلندی ، کمی اعتبار باشد. میدانید آقای رییس جمهور،  ما ، خیلی از جوانان نیمه دوم دهه پنجاه و اوایل دهه ء شصت  ، همان هایی که به دنیا آمدیم تا نسل انقلاب را زیاد کنیم و ارتش بیست ملیونی امام زمان باشیم اما در عمل پشت ِ صف های طویل کنکور و دانشگاه و کار و ازدواج  ماندیم ، نسلی هستیم که  اولین " آقای رییس جمهور" ش روحانی خندانی بود که  به ما فکر کرد ، به ما لبخند زد ، برای ما حرف های پر از امید زد. به ما وعده آینده ای روشن و درخشان داد و چشم های ما روز انتخابش می درخشید . آقای رییس جمهور، چشمهای درخشان ِ جوانان ِ تازه بالغ آن روزها و مردها و زنان خسته ء امروز، مدت هاست که لابلای  چرخ دنده های زندگی سخت که ناشی از بی کفایتی و بی سیاستی و بی درایتی ِ دولتمردانمان   است دیگر بی فروغ شده و ته ِ چشمهایشان به جای امید ، یاءس لانه  کرده است . اما این زنان و مردان جوان ، در طوفان حوادث این مملکت آبدیده و سرسخت شده اند. میدانید،  ما را در کوره ء دردهای مگو آبدیده کرده اند. هنوز درد باتوم های  چهارسال قبل ، گاه به گاه دوباره  زنده میشود در تنمان و زخم های روحمان گاه  سرباز میکند و چرک و خون بیرون میدهد. ریشه های درختی که از آن کرسی ریاست جمهوری ساختند برای شما  ، از خون و اشک ما قوت گرفته است . امید به تدبیر شما ، تنها کلید ِ باقیمانده در جیبمان بود. تنها تیرِ موجود در چنته مان . تیری در تاریکی انداختیم ، بلکه  نوک پیکانش کمی این پرده های سیاه و تاریک را پاره کند و اندکی نور ، مهمان زندگی هایمان شود. میدانید آقای رییس جمهور، با خوف و رجا نام شما را نوشتیم. خوف از این که مبادا، دوباره قصه ء دور قبل ، بازخوانی شود و باز  ما حماسه آفرینان !  بعد از این که خار چشم جهانیان و استکبار و غرب شدیم در چشم دولتمردانمان خوار شویم  و بعد از این که مشت محکمی بردهان ابرقدرت ها زدیم ! ، خودمان خس و خاشاک شویم و رای هایمان خاکستر. و رجا ء ، امید به این که شاید... شاید... این بار ، شاید این بار... قطره های ما دریا شود. میدانید ، خیلی از م،ا برزخ را از سر گذراندیم در  این  روزها که بروم ... نروم... بروم ... نروم و ما آمدیم. آمدیم  که شما بیایید.  که  دل بستیم به حرفهایتان. که هرچند دین زده ایم و بیزارمان کرده اند از  روحانی و روحانیت ، اما باز یک "روحانی " که " روحانی " هم نامیده شده است  را انتخاب کردیم. باز به مردی از قبیله ء مردان خدا دل بستیم. ما از این ناخدایان خیر ندیدیم و سکان را به شما سپردیم.  ما باور کردیم که شما که مردخدایید میدانید " الجار ثم الدار " را برای خانه هرکس گفته اند و نه برای خانه ملت . که ایران ملک پدری کسی نیست که  مالش را به " الجار" هایی بدهند که  چشم دیدن ما را ندارند. آقای رییس جمهور، به تعداد تمام ثانیه هایی که اندیشیدیم تا راه درست و فرد اصلح را تشخیص دهیم و انتخاب کنیم ، و به اندازه تمام آرایتان ، مدیون این ملت خواهید ماند ، اگر ثروت ملی ما ، اگر نفت ما ، گاز ما، دلارهای ما ، نصیب بیگانگان شود. برای ما اعراب  همان قدر بیگانه اند که  مردم آفریقا و آمریکای جنوبی. اقتدار ما ، شرف ما ، عزت ما با پول مردم خریده نمیشود. عزت  این سرزمین آنگاه است که مردمش  سربلند و با شرف زندگی کنند و آبرو داشته باشند. میدانید ، فقر که از یک در بیاید ، به  دنبالش تمام خبائث وارد میشود و خدا از در دیگر بیرون میرود. به همان خدایی که  شما قبولش دارید و ما نیز ، قسم که حق مردمی که روی نعمات خداوندی خوابیده اند این نیست . میگویند شما ماشین گرانقیمت دارید و منزلی زیبا و گران بها. این را به طعنه میگویند . اما من میگویم نوش جانتان و گوارای وجود خود و خانواده تان. من باور دارم  کسی که در مقیاس یک خانواده ، بتواند رفاه ، آسایش ، آرامش  را  ایجاد کند ، در مقیاس یک کشور هم میتواند. ما از همین امروز خانواده شماییم و از شما ، رفاه ، ،آسایش ، آرامش و اعتبارمیخواهیم. ماشین گران قیمتتان از شیر مادر حلال تر ، اگر کاری کنید که هرکس بتواند ماشینی هرچند ارزان اما ایمن داشته باشد. میدانید، پدری را میشناسم که بعد از تحریم ها و تعطیلی کارخانه  ای که در آن کار میکرد، بیکارشد. چند ماه بیکاری و نداشتن سرمایه چنان عرصه رابر او  تنگ کرد که کلیه اش را به مبلغ نه ملیون تومان فروخت تا پراید بخرد و مسافر کشی کند. آقای رییس جمهور،  زمانی که دوران نقاهتش را میگذراند ، در عرض کمتر از دو هفته ،پراید شد بیست ملیون تومان و آن مرد، ... حالش را نمیگویم. اصلا گفتن ندارد حالش. او به شما رای داد. همه شماتتش کردند ، اما گفت که  " شاید درست بشه  اوضاع " . میدانم ، شما شوالیه ای سواربر اسب سفید با شمشیر و عصای جادویی نیستید . میدانم که حتی به قدر اختیارات  قانونی  ذکر شده در قانون اساسی هم دستتان باز نیست و میدانم که در این میدان مین و پر از دست انداز کار کردن ، چقدر سخت است . اما پشت سر شما ، ملیون ها چشم منتظر ، ملیون ها قلب نگران از آینده ، ملیون ها دل ِ امیدوار و ملیون ها لب ِ دعاگو هست و صد البته جوانانی که جوانیشان در زیر ارابه های تصمیم های غلط و خلق الساعه ، درزیر تیغ سانسور و فیلتر و فیلترینگ ، زیر فشار تحریم ها به یغما رفت و حالا ارتش بیست ملیونی ای که قرار بود دنیا را زیر و رو کند ، برای زیر و رو کردن اوضاع فعلی و شکافتن فلک و در انداختن طرحی نو ، آماده اند.

آقای رییس جمهور ، ما که  هنوز در این خاک مانده ایم ، بر این باوریم که  هرکجا رویم ، هر نامی که برخود بگذاریم ، به هرزبانی که حرف بزنیم ، ریشه های ما اینجاست . گِل ما را از این آب و خاک سرشته اند . ما حرمت و شرف و اعتبار و غرور خدشه دار شده مان را از شما طلب میکنیم. و دراین راه هم کمکتان میکنیم و هم برایتان  بهترین ها را آرزو میکنیم.

راستی "آقای رییس جمهور"، دوستتان داریم.

 

×پی نوشت : لینک دادن و یا شِیر کردن مطلب با ذکر منبع دقیق بلامانع است ! دونه دونه نپرسین پلیز. فقط لطفا کپی غیر قانونی نفرمایید. نوشته های من ، اگر چه نه  مثل پسرک ، اما بالاخره بچه های من هستن و دلم نمیخواد بچه ام توی خونه ء مردم باشه!ممنونم از محبت همتون .

 ×× تقاضا نوشت : اگر کسی آشنایی دارد، لطفا نامه را به دست صاحبش برساند. یک دنیا سپاس ِ پیشاپیش .

نوشته شده در شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

فریاد سبز ما که به جایی اثر نکرد

جیغی بنفش تر مگر این بار اثر کند

نوشته شده در جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

*از همفکری هاتون برای بند سوم پست قبل  ، یک دنیااااااااااااا ممنون . چند تا پیشنهاد خوب که خودم به ذهنم نرسیده بود کارم رو به شدت راحت کرد. مهمونی که تموم بشه غذاها رو مینویسم. الان باید بدوم برم.

** اِهِم ... اِهِم... الو ... صدا میاد؟ یک ... دو.. سه ... من رای میدم.

خیلی فکر کردم. علی رغم این که از چهارسال پیش مطمئن بودم اگر سرم هم بره رای نخواهم داد، ولی رای میدم. اولین دلیلش اینه که رای ندادن من فرقی ایجاد نمیکنه ، کما این که اگر به منوال دور قبل باشه ، رای دادنم هم فرقی نمیکنه ، اما حداقل اونها که باید بدونن ، میفهمن که چه خبره . و دوم این که ما 50 ملیون واجد شرایط رای دادن داریم. اما اگر از این 50 ملیون ، نه نصف که بشه 25 ملیون ، نه یک پنجم که بشه 10 ملیون ، نه یک دهم که بشه 5 ملیون ، حتی اگر 1 ملیون نفر هم برن رای بدن و کاندید خودشون رو انتخاب کنن ، باز هم اون انتخابات قانونی و دارای مشروعیته ، و فقط ما اجازه دادیم اون گروه  تندرو و افراطی و واپس گرا سلیقه خودشون رو برای حداقل 4 سال به ما تحمیل کنن و باز زندگی از اینی که هست سخت تر میشه . و حتی اگر فقط کاندیداها و دوست و ورفیق هاشون برن رای بدن ، تلویزیون حضور حداکثری و پرشور مردم رو گزارش خواهد کرد و باز اون اقلیت که صدا و سیما اونها رو نماینده مردم ایران میدونه ، مشتی به دهان ابرقدرت ها و استکبار ودنیای غرب خواهند زد.

دو تا دلیل دیگه هم داشت ، اولیش دیشب بود که رفتیم خرید برای مهمونی و من باز چشمم چهار تا شد که چیزهایی که برای مهمونی قبل خریدم 30% گرون شده به فاصله کمتر از یک ماه و رای میدم به امید " کمی هوای تازه تر" . دلیل دومش رو نمیگم. اگر اخبار رو گوش کرده باشید میدونین دیگه .

*** چون میدونم یک عده همیشه در صحنه هستن که الان باز گیر میدن که دیدی روی حرفت نموندی ، و حرفت رو عوض کردی و بهش تحلیل های خودشون رو هم اضافه میکنن ، از الان توضیح میدم که بسیار بسیار خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که به من نعمت " تفکر" و " تعقل " و " آزادانه اندیشیدن " و " دوری از تعصب " و " پافشاری بر حرف" رو به من عطا کرده . انقدر شجاعت دارم که فکر کنم و با منطق بپذیرم که راه جدیدی رو انتخاب کنم که قبلا بهش فکر نمیکردم و نمیپذیرفتم. اگر قانونی وجود داشت که مشروعیت هر انتخاباتی به حضور حداقل 50% واجدین شرایط رای منوط بود، هرگز این راه رو نمیرفتم. اما حالا ... در واقع برای من ، و برای خیلی از دوستان من و کسانی که در حس های تلخ چهارسال پیش مشترکیم ، انتخاب واقعی ، امروزه . فردا فقط اسم کاندید مورد نظرمون ، که در مورد من ، " حجت الاسلام دکتر روحانی " است ، رو روی برگه مینویسیم.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

اول-خسته ام ، دلگیرم ، دلتنگم. کی گفته آدم با ازدواج مستقل میشه ؟ دنیا روهم که بهت بدن ، همیشه کبوترِ جَلد خونه پدری باقی میمونی. و خب اگر بخوای بری اونجا و کسی نباشه و همه سفر باشن و بیشتر از یک هفته باشه هیچ کس رو ندیده باشی و بدونی تا پنج روز دیگه هم نمیبینی ، غمگین بق بقو میکنی ! و ترجمه اش به زبان آدم ها میشه  "غرغر" . بعد اگر منتظر یک مدرک مهم باشی و جهت دسترسی سریع تر ، آدرس اونجا رو داشته باشی ، و کسی نباشه تحویل بگیره و تو کارت گیر باشه ، اسمش میشه " خریت " ترجمه اش به زبان کبوترها رو بلد نیستم البته !

دوم - یک کیلو چاق شدم و الان شبیه زامبی ها شدم انقدر که گریه کردم و البته گریه تاثیری توی خوردن قهوه تلخ با مافین نگذاشت ! من نباید ناراحت بشم ، ناراحتی و عصبی شدن سیستم منو بهم می ریزه . به کی باید بگم آخه ؟ !

سوم- کسی میدونه از کجا میشه سی دی رقص زومبا پیدا کرد؟ یک نسخه خوب و درست و حسابی میخوام . وقت باشگاه رفتن ندارم.

چهارم - پس فردا مدیر عامل شرکت الف اینها خونمون دعوتن و هیچ ایده ای راجع به غذا ندارم. چند تا پیشنهاد خوب لطفا! خانم خودش برامون مرغ شکم پر درست کرده بود با خورشت خلال و سوپ سفید و سالاد و این چیزها. ذهنم خالی خالیه . در ضمن چهار نفرن ، با خودمون 6 تا !

پنجم- کامنت های  پست قبل دلداری خوبی بود . این که آدم بدونه با همه زنها یک درد مشترک داره ، چیزی از درد کم نمیکنه، اما قدرت تحمل رو بالا میبره . مثل این که همه مردها میدونن زن ها غر میزنن ، فلذاراحت تر غرغر رو تحمل میکنن !

ششم - مورد سوم و چهارم رو دریابید لطفا!

هفتم - امروزپسرک ده ماهه شد. عمر با تو به چشم برهم زدنی میگذره پسرجان . صد ساله بشی عزیز دل مادر.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

"فندق جون یه سواله که خیلی دلم میخواد ازت بپرسم اگه دوست داشتی جوابم را بدهقلب
من همیشه میخونمت و پستای بعد از زایمانت را دقیقا یادمه یه کدورتی که از شوهرت به دل داشتی و صحبت از جدایی و....
میخوام بدونم اینا افسردگی پس از زایمان بود ؟چکار کردی تا ازشون خلاص شی؟ چکار میشه کرد تا اصلا بهش دچار نشد؟من تا چند روزه دیگه زایمان میکنم و نگران این افسردگی هستم چون همین الان هم یه حالت هایی ازش را حس میکنم.ممنون دوست شیرین قلمماچ"

×جوابش خیلی طولانی شد ، برای سنگین نشدن صفحه اول بردم ادامه مطلب !


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

*این متن رو سحر عزیزم برام کپی کرده . از اینجا ! برای من بدون .فیل کُش باز نشد، برای همین هم لینک رو میگذارم و هم متن رو. نوشته آقای محمد رضا شعبانعلی

** متن ِ ادامهء مطلب رو من ننوشتم. حتی یک ویرگولش رو جابجا نکردم. انتشارش هم الزاما به این معنا نیست که من هم تصمیم دارم رای بدم و کاملا قبول دارم حرفاش رو. بلکه نوشته ایه که منطق قابل تعمقی پشتشه ، و دیدم حیفه که خونده نشه و یا کمتر خونده بشه . لطفا نه فحشش رو نثار من کنید، نه تشکر و تمجیدش رو. فرض کنین من ویروسم و کارم فقط  نشر این مطلبه ، حالا این که کسی دچار بشه یا نشه ، گردن من نیست !

--------------------------


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

من الان درست لبهء " دماغه ء هورن " ایستادم. دماغه ء هورن یعنی دوراهی ِ انتخاب های سخت. انتخاب هایی که خودت مزایا و معایب  هر دو راه رو میدونی ، اما بدبختی اینجاست که روی کفه ء ترازوی ذهنت هیچ کدوم به اون یکی نمیچربه و سنگین تر نیست و تو فقط باید " انتخاب " کنی.

من هیچ وقت از کارم ننوشتم. به ندرت . مگر وقت هایی که اتفاق بامزه و بانمکی بوده ، کلا کار برام موضوع جذابی نیست که بخوام راجع بهش حرف بزنم ، اما بر خلاف حرف نزدنم ،وقت هایی که کار میکردم ، شما نمیفهمیدین فرق من با تراکتور چیه ! همون قدرجدی ، سریع ، و حتی بد اخلاق. من کار کردن رو توی یک سیستم انگلیسی و سخت گیرانه یاد گرفتم ، و همین یکی از بزرگترین قوت های رزومه ء بلند بالای منه .

از زمان بارداری و مریضی مامان و قصه های پر دردسر خواهرک ، دیگه هیچ کاری رو قبول نکردم ، نه پروژه و نه مشاوره و نه تحلیل و نه هیچی . خب منطقا جیبم مستقیم به جیب الف وصل شد و این برای منی که همیشه توی زندگی اندوخته ای به اسم " پول خودم " داشتم که بابت مدل خرج کردنش و میزان خرج کردنش نگرانی نداشتم و لازم نبود به کسی توضیحی بدم و جواب پس بدم ، یک کم سخت بود. این بود که گوشه ء ذهنم گذاشتم که وقتی پسرک یک ساله شد برم سر کار ، که دقیقا توی همون روزها از یک شرکتی زنگ زدن و گفتن رزومه من رو از طریقی پیدا کردن ، و پوزیشنی پیشنهاد کردن که به نظرم رویایی بود و به آدم های شاخدار میدن ، اما حالا به من تعارف میکردن.

اما مشکلی اینجا وجود داره ، این کار مستلزم غیبت های گاه و بیگاه میشه ، و با وجود بچه کوچیک ، نمیدونم چه اتفاقی می افته و زندگیم چه شکلی میشه . البته خود دکتر- مدیر عامل- بعد از دو ماه بالا و پایین کردن و تست گرفتن ، گفت که تو برای این پوزیشن پرفکتی ، اما چون بچه داری و من خودم به عنوان پدر میدونم دوری از بچه چقدر سخته ، مخصوصا وقتی کوچیکه و برای مادر- خودش زن و بچه هاش کانادا زندگی میکنن - و از شوهرت و پسرت شرمگین میشم که بخوام تو رو ازشون دور کنم ، و باز چون دلم نمیخواد تو رو به عنوان یک نیروی خوب از دست بدیم ، حق انتخاب داری که یا این پوزیشن و یا هرجایی که توی شرکت دوست داری . خودش صادرات رو پیشنهاد کرد.

و حالا من لبه ءدماغه ء هورن موندم. الف عصبانیه که من تردید کردم ، که شک دارم کدوم یکی رو انتخاب کنم  . چون هر دو تاش به لحاظ حقوق و مزایا موقعیت های خوبی ان و خیلی تفاوتی ندارن ، و اون نمیفهمه چرا من شغل روتین و مشخص و صبح برو عصر بیا رو انتخاب نکردم. میگه اون مرتیکه - منظورش دکتره! - موقعیت تو رو میفهمه ، تو خودت نمیفهمی. میگه من بوالهوسم ، میگه من خودخواهم. اما نمیفهمه که این شغل برای من یعنی زندگی . یعنی نفس بکش و زندگی کن و پول هم بگیر بابتش . یعنی تمام سالهای کانهو ِ خرِ مُلا کارکردنم ثمر داده .

و من نگران پسرکم هستم و نمیدونم به کدوم مادر بیشتر احتیاج داره ؟ مادری که کلا بی خیال کار بیرون بشه و نهایتش به دو سه تا پروژه ای که بشه از خونه انجامش داد بسنده کنه و تمام وقت بالای سرش باشه ، و شاید روزی روزگاری تحملش تموم بشه و پشت پا بزنه به همه چیز؟ یا مادری که صبح بره و عصر برگرده ، اما روحش اسیر باشه ؟ و یا مادری که اگرچه حضور فیزیکیش کمتر خواهد بود، اما بودنش کیفیت خواهد داشت و شادتر و خوشحال تره ؟

نمیدونم... من حتی نمیدونم کارکردن با وجود بچه ء انقدری چه طور خواهد بود؟ زندگیم چه شکلی میشه ؟ آیا مثل قدیم میتونم با تمام وجود کارکنم ، وقتی بخش عمده ای از وجودم رو توی خونه جا گذاشتم ؟ لطفا کمی راهنمایی ، همدردی ، همدلی ، تجربه ... من خیلی گیجم. خیلی...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |


Design By : Night Skin