من و روزهای فصل سوم زندگی

مرا میشناسید دیگر. بعد از 6 سال نوشتن همه میشناسند. من همان دیوانه ای هستم که با تمام دیوانه های جهان خویشاوند نزدیکم. همان دیوانه ء عاقل نمایی که در اوج ناباوری دیگران پر است از حرکات ناگهانی و دور از ذهن. من هنوز همانم.

مرداد برای من ماه غریبیست. من زاده ء پاییزم ولی متولد مرداد. مرداد ماه سه سال پیش، آنی که متولد شد من بودم، فرشته ام فقط زمینی شد. به گمانم باید برای خودم تولد بگیرم و باز هم به گمانم همین کار را میکنم هر ساله . تولدی برای خودم، برای دلم ، و برای آن روز اهورایی که بوی بهشت به مشامم رسید.

سخت مشغول تدارکات تولد دردانه ام. در برابر سیل تیرهای غرغر و اعتراض که تو دیوانه ای و چنینی و چنانی که خودت را هلاک میکنی، زرهی از جنس بی تفاوتی پوشیده ام. عشق مادرانه آدم را عجیب پوست کلفت میکند در برابر دیگران و حساس میکند به تمام نفس های فقط یک نفر که به زعم هر مادری دنیا اصلا برای همان یک نفر خلق شده است.

* امسال خیلی جدی جلوی آقای الف ایستادم و گفتم دلم نمیخواهد مامانت توی مراسمم باشه. گفتم مامان تو دو ساله تولد بچه ام رو به من زهر کرده . گفتم که سال پیش چنان اعصابی از من توی چرخ گوشت ریخت که من دو رقم از غذاهایم را یادم رفت سر میز بیاورم. که دسرهای من توی یخچال جا موند و کیک تولد را وقتی بیشتر مهمان هام رفته بودند یادم آمد که نبریدم! تازه من یادم نیامد. یک نفر از فامیل های خودشون که روش مثل خودشونه پرسید که کیک به اون بزرگی دکور بود؟ نمیبری؟ و من آه از نهادم بلند شد و روز بعد با تمام خستگی ظرف ظرف کیک برای مهمان هایی بردم که زودتر رفته بودند . حتی این پیشنهاد رو دادم که یک مهمانی تولد همون قدر شیک و مرتب برای فامیل های اونها بگیرم و مامانش خودش رو خفه کنه با نوه اش و عکس بگیره و بگذاره من تو یک مهمونی خوش باشم. قبول نکرد. تهدیدش کردم که اصلا کسی حق نداره توقعی داشته باشه از من و اصلا میرم خونه بابام تولد میگیرم و حتی به تو هم نمیگم! بعد از این بود که دلش رضا داد که مادر شوهر بزرگوار آخر مراسم که خانوادگی است بیاد.

** پروسه استقلال و آزادی پسرک از دایپر خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر میکردم انجام شد. اولین روز بهش توضیح دادم که بهتره توی پاتی جیش کنه . اما اگر حواسش نبود و ریخت، روی فرش و مبل و تخت نباشه، بقیه جاها اشکال نداره . راحت تمیز میشه. و خب وقتی میریخت داد میزد مامی جون اشکال نداره . رو فرش نریخته . و بامزه وقت هایی بود که جیشش میریخت و خودش خیلی شیک میرفت توی حموم و خودش رو آب میکشید و بدون اینکه اصلا صداش رو در بیاره لباس عوض میکرد و من وقتی متوجه میشدم که دستمال میخواست که جیش های روی زمین رو تمیز کنه !!! خوشبختانه خسارات پی پی نداشتیم و کلهم عملیاتش در مقر انجام میشد.

یکبار روی مبل دراز کشیده بود و در حال چرت بود که سیل جاری شد و من همچنان که بدو بدو اول لباس هاش رو در اوردم و بعد رویه مبل رو باز میکردم ، اخم کرده بودم . بعد رفتم توی آشپزخونه ، از کنار اوپن خیلی مظلومانه سرکی کشید و گفت عصبانی هستی؟ گفتم : بله . خیلی خیلی . گفت اگه مامی جون خوبی باشی و بخندی میبرمت یک جایی که یک عالم لوازم آرایش و عطرهای خوشگل داره، هرچی بخوای برات میخرم! و خب نمیشد همچنان اخم کرد . نمیشد قهقهه نزد از این پیشنهاد رشوهء دوست داشتنی و نمیشد بغلش نکرد و تمام تنش رو نبوسید این راشی کوچولو و باهوش رو . که انقدر زیرکانه جمله های من رو حفظ کرده و با تغییر قید و صفت و موقعیت در بهترین زمان تحویل خودم میده . شب برای باباش تعریف کردم و گفتم اگر به قدر یک هزارم پسرت به من توجه کرده بودی و به قدر اون من رو میشناختی ، الان حال و روزم بهتر بود و خب البته پدر حاضر جواب تر از پسر معتقده که پسرک محبت رو از اون یاد گرفته !

*** نوشتنم گهگداریست دیگر. هر وقت که میل نوشتن در من سرریز میشود و از آن چه باید بنویسم فارغ میشوم و می آیم سراغ آنچه که دوست دارم بنویسم. پس کامنت هایتان تایید نمیشود. اما با لذت میخوانمشان و اگر ایمیل آدرس داشته باشد گاهی جواب میدهم اگر فرصت شد. همچنان به رسم قدیم دوستتان دارم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

باز شبی عزیز و بزرگ، و به زیبایی سرنوشت، که آنکه سرنوشت را نوشت، بدننوشت، فقط ما خواندن زبان ملکوت بلد نبودیم و بد کردیم به خودمان .

دلم نیامد بعد از چند سال شریک شدن خاطرات خوب و بد و تلخ و شیرین این شبها، ننویسم و نگویم که به یاد دوستان قدیمی هستم. همانها که التماس دعا داشتند و همان عزیزترهایی که همیشه به یاد بودند و دعاگوی من رو سیاه و واسطه من و خدا.

و امسال، لذتش مضاعف است ، بابت داشتن همکار کوچک ومهربان و دلسوزی که بدون حرف و خواهش، خودش داوطلبانه کمک میکند. با آن تن کوچکش مبل و میز هل داد ، مصداق نیم کیلو باش ولی مرد باش! مرد کوچک من پناه مادرش هست بعد از خدا.

*مشغول مرتب کاری گل و گلدان ها بودیم در تراس و با لذت خاک بازی میکردیم که چند کرم خاکی خیلی بزرگ(منظورم واقعا بزرگ هست، در حد 20 سانت) کشف کردیم. اول بهش توضیح دادم که اینها چی ان و چکار میکنن، بعد یک سطل آب و سم درست کردم و گل ها رو گذاشتم توش که خاک کرموش بریزه و کرم هاش بمیرن و همچنان توضیح میدادم که چکار میکنم که با لحن دلسوزانه ای گفت: چرا میخوای بمیرن؟ این طفلکی ها هم آدمن خب!!!

** بهش گفتم که مهمون میاد و لطفا وسایل اضافه اتاقش رو جمع کنه که نی نی های مهمون ها خراب نکنن! رفت و آمد و گفت : مامی جون لطفا یک کیسهء تمیز بزرگ. مامی جون کیسه! و تاکید هم بر تمیز و بزرگ بودنش داشت. بعد از نیم ساعت کنجکاو شدم بدونم داره چکار میکنه با این همه ساک های پلاستیکی. چشمتون روز بد نبینه.کل اتاقش رو آب و جارو کرده بود و کیسه کیسه اسباب بازی های دکورهاش و گوشه اتاقش روجمع کرده بود گذاشته بود کنار. میگم چرا اینها این طوری شدن ؟ گفت واسه اینکه نی نی ها دست نزنن. حالا لطفا ببر بگذار توی انباری تمیزه !سوال

*** امروزمهمترین سوالش این بود که چرا خانم ها میان احیا خونه ء ما. خونه ء خودشون احیا نداره ؟؟؟ احیا رو باید بخرن ؟ چطوری میخوان احیا کنن ؟

**** و یک خبر هیجان انگیز اینکه دارم خاله میشم. یک خاله ء واقعی که هنوز نیامده و ندیده و بزرگ نشده و 8 هفته شده، دوستش دارم. جوجه هم البته دوستش داره و خاله اش رو که میبینه میگی نی نی خوبه ؟ باهاتون حرف میزنه ؟ و معتقده که دختره!!! قلب

***** التماس دعا. دعا کنید برای ما . برای همه . برای این روزهای مملکتی که کرور کرور سرمایه و بیت المالش به باد میرود و هیچ کس بیدی نیست که بلرزد و بر سر ما برگ ببارد و یادمان بیاورد که داریم میخشکیم.

شب قدر، شب احیا، بهانه های بیدار شدندند و نه بیدار ماندن. دعا کنید خدا بیدارمان کند که در خواب نمانیم. طاعاتتان قبول درگاه حق.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

*توی آشپزخونه سخت مشغول پخت و پز بودم. آمد و صدام زد : مامی جون یک دقیقه لطفا بیاین توی حمومم یک چیزی بدین. گفتم چی مامی جان ؟ گفت مسواکم رو میخوام. گفتم خب برو مسواک توی حموم ما رو بردار. گفت مسواک خرسی رو میخوام. گفتم خب چرا خودت بر نمیداری. گفت آخه یک چیزی توی وانمه .

رفتم توی سرویس اتاقش، دیدم یک سوسک مرده کف زیر دوشیه . دم در وایستادم. گفتم خودت چرا نرفتی؟ گفت خب دیدی که سوسکه ! گفتم خب منم از سوسک میترسم مامی ! گفت نه بابا جان. سوسکش مرده. دیگه تو رو نمیخوره! ترس نداره که!!!خنثی

**روی کاناپه ولو بودم و دنبال کنترل که دیدم کنار دستشه، بهش میگم : پسرم میشه لطفا کنترل رو بدی؟ خیلی جدی و سِور گفت : نع! گفتم چرا؟ گفت چون شما خودتون هم دو تا دست دارین!!! گفتم ازت خواهش میکنم عزیزم. خیلی ملوس نگاهم کرده و میگه : منم خواهش کنم شما قبول میکنی؟ گفتم بله . حتما! دوباره مشغول بازی با لگوهاش شده همون جور که سرش پایین بود گفت : پس من خواهش میکنم که خودتون کارهاتون رو انجام بدین !!!!تعجب

*** همیشه این طوری نیست . معمولا کمک و همراهه. ولی وقتی هم که دلش نخواد، نعوذ بالله خدا هم بیاد پایین ، حریفش نیست .

****بهش میگم تو جوجه منی. میخنده میگه شما مرغی!!! بابامم خروسه!!! بعد میگه بازم تخم بذارین . من اگ دوست دارم!!! یول

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

امروز دست بر قضا مطلبی را سرچ کردم و به وبلاگی رسیدم و در لیست لینک هایش نام اینجا را دیدم و آشنا بود و کلیک کردم. میخواهم در کمال شرمندگی اعتراف کنم که گمان میکردم هنوز اسم وبم فندق است ! و میخوام اعتراف کنم چقدر دلم گرفت وقتی تعداد بازدیدهای امروز و دیروز را دیدم و شرمنده شدم از مهمانانی که به خانه ء متروکه ای سر میزنند که صاحبش حتی نامش و ادرسش را فراموش کرده بود. که حتی به یاد نداشتم قفلش کدام کلید واژه است . این پست به احترام آنهاییست که یادشان نرفته مرا و ما را و تمام قصه های این مدت را و در کنارم بودند در تمام تلخ و شیرین هایی که گذشت .

به احترام نزدیک هزار کامنت نخوانده و ندیده ای که فقط احوال مرا پرسیده اند و پسرکم و خانواده را . که پیگیر اتفاقات خوبم شده اند و نگران بوده اند.

من خوبم، یا بهتر است بگویم به لطف خدا ما خوبیم. تلخ و شیرین زندگی با هم است ، اما من آموخته ام که " میگذرد" . پس بر تلخش بی تابی نمیکنم و بر شیرینش میگساری . ازتلخش درس میگیرم و از شیرینش بهره .

بهار امسال برای من بهار استقلال هم بود. اولین هفت سین خانه خودم. برای آنها که پیگیر بودن و رفتن بودند. 5 ماهیست که اسباب کشی کرده ایم و البته به قاعده جانمان از تمامی سلولهای بدن در رفته و دوباره برگشته .

پسرک هم خوب است . شیرین زبان و سیاست مدار و صد البته مادرزادو پدرزاد مدیر. چنان همه را بر سر انگشت میچرخاند که انگشت به دهان مانده ایم.  شیخ عطاری را سراغ ندارید که به دیدارش بروم با پسرک و او دست نوازش بر سرش بکشد و بگوید " زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند"؟ ادیب و شاعر است و خدای واژه و کلمه . به گفته همه نیمه ء من ، ولی بعید میدانم من در دو سال و نیمگی این همه واژه و کلمه در چنته داشتم.

گفتنی بسیار است و وقت کم. شاید دوباره بنویسم. شاید هم دوباره چنان درگیر زندگی شوم که یادم برود روزگاری تمام آینده را اینجا نقاشی کردم .

بهرروی، سپاس از لطفتان، سالتان نکو و تنتان سالم و آرزوهایتان مستجاب.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

در این مدت که نبودم کشف کردم که هزار نوع چسب ساخته اند برای چسباندن چیزهای بی ربط به هم . چسب شیشه و سنگ ، چسب چوب و آهن ، چسب کاغذ و سنگ و صدها نوع چسب فوری و قطره ای و کیلویی و قس علی هذه ! به گمانم این روزها چسبی برای آب و باد و آفتاب و بو هم خواهند ساخت...

همه چیز را میتوان به هم چسباند، الا آدم های بی ربط را.  چسب آدم ها هنوز ساخته نشده و من از آیندهء مبهم پر پیچ و خم میترسم...

*پسرک هم خوب است. بزرگ شده است و مثل تمام 22 ماهه ها شیرین زبانی میکند و شیرین ادایی. برایم شعر میخواند و دوستت دارم من بیشاره !میخواند و میرقصد و آخرش هم "بوس جون"  میگذارد و مرا میبوسد و دنیا رنگی میشود. میبوسمش و میگویم کاش مشکلات ما هم به بوسه ای حل میشد.  نمیشود...

نوشته شده در جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

سلام. اول این که تیتر رو با آهنگ و ریتم "من همونم که یه روز میخواستم دریا باشم ..."گوگوش بخونین . بنده همون فندقشونم . الان که فکر میکنم نمیفهمم اون موقع وقتم بیشتر کِش می آورده یا به میزان قابل توجهی بیکار بودم که هی فرت فرت آپ میکردم و دونه دونه کامنت ها رو به سیستم حسین کرد شبستری جواب میدادم. دورانی بود واسه خودش. این روزها وقت سرخاروندن ندارم ، وب آپ کردن که طلبم. الان هم که این موقع شب نشستم پای کامی ، اولا یک تیکه کیک شکلاتی از پریروز که دوستام آمدن خونمون و برام کیک و کادو تولد آوردن توی یخچال مونده بود و میدونین که کیک شکلاتی مثل نمازه که تا نخونیش نمیشه روی کاری تمرکز کرد، اون هم تا نخوریش روانت رو راحت نمیگذاره. دوما که صبح ساعت 6 باید جایی باشم ، و نمیدونم اصلا کرایه میکنه که بخوابم ، یا برم و کارم رو انجام بدم و تا فردا شب بدوم و شب با خیال راحت جنازه بشم و بخوابم ! نمیدونم هنوز. 

33 شدیم رفت پی کارش! تولدم هم به خوبی برگزار شد و به طرز غریبی سورپرایز وخر سورپرایز شدم ، در این حد که شک کردم نکنه دارم میمیرم و بهم نمیگن . مدل این خبرنگارها هست که میگن مثلا امسال سطح مسابقه و سطح داوری و سطح شرکت کنندگان خیلی بالاتر از سالهای قبل بود، به همون سیستم امسال سطح هدایای تولد خیلی بالاتر از سالهای قبل بود .امیدوارم این روند در سالهای بعد هم با شدت ادامه داشته باشه !نیشخندگاوچران

وقتی نیستم ، که خب نیستم ، ولی وقتی هستم تمام وقتم با یک جوجه ء شیرین زبون 15 ماهه میگذره که دستم رو میگیره و دنبال خودش میکشه و به زبون خودش تمام اتفاقات و کارهاش رو توضیح میده . پسوند و پیشوند تمام حرف هاش هم یک مامان ئه . به قول خواهرم " نماد کاملی از یک بچه ننه! " و من ذوق میکنم از این حرف. خوشمزه ترین بازیمون هم اینه که وقتی ازش میپرسم پسر گل من کیه ، انگشت اشاره اش رو فشار میده توی سینه و شکمش و بلند میگه مَن . باز میپرسم من مامان کی ام ؟ میگه من . میگم مامان ِ شما کیه ؟ خودش رو پرت میکنه توو بغلم و میگه مامان و بنده جونم در میره از ذوق و لذت و تمام خستگی هام از تنم در میره . 

*اگر کامنتی جا مونده شرمنده . گاهی بین کارهام و موقع ناهار با موبایل میخونم همه رو .ولی الان که داشتم تایید میکردم با این خستگی  احتمالا چشمام البالو رو گیلاس دیده و ممکنه چیزی جا مونده باشه ، شرمنده . 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

سلاااااااام. من برگشتم. از کجا؟‌ کیش ! نیشخند  عمه من یک اصطلاحی داره که به مهمونی یکهویی میگه " پلوی ناگهانی " . خب ما هم یک کیش ناگهانی رفتیم. 

قضیه این بود که فردای نوشتن پست قبلی در منزل پدرجان بودیم و من داشتم با تلفنم حرف میزدم و آخرش هم مخاطب اونور خط رو به مهمونی دعوت کردم که مامان جانمان پرسیدن مهمونی چی ؟ گفتم تولدم. مامان جان گفتن خب تولد تو که دو هفته دیگه است. گفتم بله . ولی زودتر گرفتم. بعد فرمودند که ما نیستیم!!! 

هیچی دیگه ... هرچی بالا پایین کردم دیدم نمیشه ، یک مقدار گریه زاری که چه بساطیه و چرا نمیشه روی بودنتون حساب کرد و این حرف ها ، بعد مامان جان دلداری داد که ما قرار بوده دو ماهه بریم ، ولی به خاطر تولد تو دو هفته ای برنامه ریزی کردیم که برگردیم و کف دستمون رو بو نکرده بودیم که میخوای مهمونی بگیری . حالا هم مهمونی رو کنسل کن و پاشو برو کیش با شوهر و بچه ات خوش بگذرون ، به جای این که خودت رو هلاک کنی .واسه تولدت هم خودم برنامه دارم ! و خلاصه با وعده وعید سوغاتی های خاص به مناسبت 33 سالگی ، گریه ما تموم شد. 

کلا ایده ء بدی هم نبود، فلذا بار سفر رو بستیم و رفتیم و جای شما خالی کلی خوش گذروندیم و برگشتیم. تنها مشکل، مقادیر متنابهی پنیر، و تن ماهی ، خیارشور، کنسرو قارچ و ذرت و نخود فرنگی ، چیپس و پفک و نوشابه و دلستره که روی دستم باد کرده. هرچند همه اش مصرفیه و خورده میشه ، ولی خب من به خاطر پسرک الان برنامه غذاییمون خیلی سالم و ساده است و چیزی که به اون نمیتونم بدم رو خودمون هم نمیخوریم. چند تا مهمونی کوچولو بایدبدم که این ها مصرف بشه و نمونه . 

* یک چیزی بگم ؟ من الان کمی تا قسمتی برنزه ام !نیشخند نه که نیم پز و نیم سوز باشم. یک برنزه ملایم و یک دست . اتفاقا خوب هم شد. هنوز هم به مامان جان خبر ندادم و عکس هم وایبر نکردم. میخوام برگرده سورپرایز شه . خیلی دیگه برنزه شدنه برام مهم نبود، این که از عهده اش بر بیام مهم بود که خدا رو شکر اجرایی شد! 

** فکر کنم پریروز تولد وبم بود. 4 ساله شد. تولدش مبارک . اگه الان پسرک اینجا بود براش بببُل میخوند و دست میزد و همزمان قر کمر می آمد. 

***بچه ام انقدر خوش اخلاق و خوش خلق بود که کلی تخفیف میدادن به خاطرش . به باباش گفتم با تخفیف هایی که به خاطر خنده و رقص این دادن بهمون ، کل پول پوشک و شیرخشکش تا الان صاف شد!

نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

علی زیبایی هر سرنوشت است

اگر الگو شود عالم بهشت است

علی زیباترین نام جهان است

علی ذکر لب صاحب زمان است

عیدتون مبارک . صادقانه اعتراف کنم که روز عید غدیر تنها وقتیه که به سیادتم افتخارمیکنم و خوشحالم.

حال و هوای روزعید غدیر برای ما کمتر از سال نو نیست و تدارکاتش هم همین طور و  شلوغی و برو بیاش هم .

از صبح هی حونه پر و خالی شده و الان وقت کردم این چند خط رو با گوشی بنویسم

عیدتون  باز هم مبارک .

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

×بچه داری و شوهر داری و خانه داری و بالاخره کار ، منطقا وقتی برای وب نویسی نمیگذارن دیگه . وقتی میرسم خونه جنازه متحرکی ام که ته مونده ء قوام صرف راس و ریس کردن امور فردا و بازی کردن با یک بچه ء دلتنگ میشه که دیگه به هیچ قیمتی از بغل من بیرون نمیاد.

بعد از مراسم عرفه ، خودم با خودم تصمیم گرفتم که واسه تولدم مهمونی بگیرم. حالاربط دعای عرفه با تولد بماند،ولی در کمال تاثرو  تالم دیدم که تولدم دوم محرم میشه . بعد گفتم خب هفته قبلش میگیرم که میشه هفتهء دیگه ! فلذا باز دوباره مثل اسب در حال یورتمه رفتن و لیست کردن کارهای مهمونی ام. از اونجا که خیلی ریخت و پاش توی برنامه های مالیمون نیست تا سال دیگه و باید پولهامون رو جمع کنیم ، خودم به خودم یک آف کوچولو دادم برای تولد . با الف مشورت کردم و گفتم فکر کنم یک تومن بشه . اون هم گفت اشکال نداره عزیزم. هیچی دیگه ، دیشب رفتیم یک کم خریدهایی که میشه از قبل کرد رو انجام بدیم که فقط پنیر لازم برای پاستای فرانسوی شد 100 تومن ! یعنی سه کیلو و خرده ای پنیر 100 هزار تومن! شاخ در اوردم. بعد توو راه غر زدم. بعد گریه کردم. آخرش هم گفتم من اصلا نمیدونم چقدر میشه ولی مهمونی رو میگیرم. من غر میزدم و الف میخندید. آقای روحانی ما مچکریم بابت خیلی چیزها ، ولی هنوز وقتی پنیر کیلویی 33 هزار تومنه ، دیگه حتی نون و پنیر هم نمیشه گذاشت جلوی مهمون. بخدا من برای تولد پسرک خریدم کیلویی 24 و 22 تومن بود. من همین جا از جناب آقای کاله شکایت میکنم .چه وضعشه آخه ؟ بعد تازه فکر کنم تا روز مهمونی تموم بشه از بسکه خوشمزه است و هی میشه خالی خالی چشید وخوردشون . امسال 33 ساله میشم! پیر شد رفت .

***بعد از مدت ها دوباره به این سوال حیاتی رجعت کردم که چی بپوشم ؟ دلم یک لباس راحت و شیک و خوشگل و خاص میخواد که لختی هم باشه کمی ، بعد لباسی که تمام این ویژگی ها رو داشته باشه پیدا نمیکنم. یک کم کمک پلیز.

****میشه اسم چند تا اهنگ جدید رقص دار وچند خواننده شاد رو بگید؟ من کلا توو فاز غم و اندوهم و شادترین خواننده ام مازیار فلاحیه !

*****بچه های یک سال و دو ماهه خیلی شیرینن. خیلیییییی....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

قرار بود سقف بالای سرشان  باشند این پدران ، قرار بود مهر پدرانه نثار دخترکان بی پدر کنند این پدران  خوانده . اصلا اولین مرد زندگی هر دختری پدرش است . مظهر قدرت و صلابت و عطوفت . مقیاس سنجش خوبی ها برای دختران پدر است . تمام مردان زندگیشان را با عیار شباهت به پدر محک میزنند دختران. وقتی میخواهند تمام مردها را به یک چوب برانند و از سر و ته یک کرباس ببرند صفاتشان را ، " بلانسبت بابام  " انتهای جمله است . " بابا" اولین و آخرین کلمه دختران است و اولین و آخرین پایگاهشان و پشتیبانشان و اولین و آخرین کوهی که میتوانند تا ابد به آن تکیه کنند ، بی ترس از سقوط بهمن و ریزش سنگ و وا اسفاها به حال مملکتی که قانونگذارانش ، پدر را سنگ  بلای جان دختر میکنند .

وای به حال مردانی که قرار است لقمه ای نان و تکه ای لباس و وجبی  سقف را به بهای آینده دخترکان ِ بی پناه معامله کنند. اصلا کسی این میان به حال و دل آن زنانی که در این قصه " مادر" نام گرفته اند حواسش هست ؟ که هر روز که بگذرد میداند دارد " هوو" پرورش میدهد؟ که میداند هرچه زیباتر این دختر، ماری خوش خط و خال تر در آستین است؟

دلم میگیرد از تصور دختران معصومی که قرار است به مردی به عنوان " پدر" دل بندند و ندانند که این پدر ، قرار است تمام سرمایه جوانیشان را به حکم قانونگذاران ِ بیمار دل و کج فهم ، بِرُباید و تن های لطیفشان باید تا ابد محکوم دست ها و دل های زمخت ِ مردی شود که قرار بود پناهشان باشد و بالشان و نه وبال ِ آینده شان.

دلم میگیرد از این ظلم ِ طالبانی که قانون میشود و لابد قانون لازم الاجراست !

این میان تنها دلخوش شرف و شرافت مردانی ام که میتوانند نگاهشان و احساسشان را انسانی نگه دارند و به دام توحش نیفتند. دلخوشِ انکه قرار است پناه باشند برای دخترکان رها و بی پناه و کوه باشند برای آهوی وجودشان. کاش خودمان کاری کنیم. کاش پدرخوانده ها ، قیام کنند در اعتراض به  نزول شان ِ پدرانه شان. کاش حرفی ... کاری... 

نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin