من و روزهای فصل سوم زندگی

امروز اولین موی سفید رو در کنار شقیقه ام کشف کردم. 

حسم شبیه غبن و باخته . یعنی باید بگم خداحافظ جوانی؟ 

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

داشتم پست قبلی رو مینوشتم که آمد و گفت : مرتیکه از پای کامپیوتر پاشو!!!!!

گرخیدم یکهو! " مرتیکه!"  و خب لال هم شدم همزمان. این فحش رسمی و ثبت شده ء منه موقع رانندگی و مواجهه با راننده های وحشی که کم هم نیستند خدا رو شکر. و خب طبعا بیشترین بیرون بودن جوجه با منه و ناخودآگاه هم زیاد شنیده !

چند ثانیه طول کشید تا ذهنم رو جمع و جور کنم. گفتم مامی به خانم ها مرتیکه نمیگن. گفت مگه اسم آقایونه ست ؟ گفتم بله ! مرتیکه یعنی مردی که بد رانندگی میکنه! 

گفت یعنی بابام مرتیکه ست ؟ گفتم نه ! بابات مردی که بد رانندگی میکنه نیست! گفت پدر جون مرتیکه ست ؟ گفتم نه مامی. پدرجون هم مردی که بد رانندگی میکنه نیست!

و خلاصه تقریبا تمام عناصر ذکوری که میشناخت رو چک کرد که ببینه کی مرتیکه است! و من هر بار توضیح دادم که فلانی هم مردی که بد رانندگی میکنه نیست!

و مهمترین سوالش بی جواب موند : پس این همه مرتیکه تو خیابون از کجا آمده ؟؟؟

نوشته شده در جمعه ٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

محسن چاووشی هیچ وقت خواننده محبوب من نبوده . احتمالا هم نخواهد بود! ولی خب نمیشه بی انصافی کرد که کارهای زیبایی داره . این کارش رو دوست دارم. 

* فکر کردن کار سختیه . خیلی سخت. به شدت فرساینده . وقتی فکر میکنی ، مجبوری تمام باورهات رو خراب کنی و دوباره از نو و بر اساس اطلاعات جدیدتر بسازی. مجبوری بپذیری اشتباه میکردی. مجبوری بپذیری متعصبانه نگاه و زندگی کردی و حالا حذف اون تعصبات ، خیلی چیزها و آدم ها رو از زندگیت حذف میکنه . 

فکر کردن، بی قضاوت نگاه کردن و بی تعصب تحلیل کردن کار سختیه که این روزها دارم تمرین میکنم، و دوستش دارم. با تموم سختی هاش. 

نوشته شده در جمعه ٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

تا الان فکر میکردم این دعا که " خدایا مریض های اسلام رو اول شفا بده " یک جور خیرخواهی داره و یعنی مسلمون ها خونشون رنگی تره و بهترن و اول خوب شن کمک به بشریته !‌ 

تازه فهمیدم نه بابا. چون مریض های اسلام بدحال ترن و رو به موتن این دعا رو میگن!

با خوندن این 

"

مشخص هست که حسادتت اوج گرفته از نوشتن دوستانی در اینستاگرام که جمعیت های صد هزار به بالایی دوستشون دارن و دنبالشون میکنن مثل : Azajoon  که هم دکترا داره هم سوئد زندگی میکنه و هم با همه وجودش به همسرش و زندگیش وفادار هست شما هم که ادعای ایمان و مذهبی بودنت میشه دیدیم چطور عکس بی حجاب خودت رو گذاشتی پروفایل اینستاگرام که احتمالا شوهر سابقت برات مشکلاتی پیش اورد که بر داشتی و شروع کردی نفرین و ناله !. خودنمایی یه عده پوشالی توی اینستاگرام بیداد میکنه ولی در مورد شما ! به احتمال خیلی زیاد نیت نوشتن این پستت حرص و حسادت از اشتراک گذاشتن لحظات خوب زندگی ادمهای دیگه است نه خودنمایی شون چون خودت اونقدر شما خودت خودنمایی که ضرب المثل گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت بو میده رو براش مصداقی!
نویسنده:خواننده "
خب تقریبا سه باری خوندم تا فهمیدم دقیقا چی گفته . چون اون شوهر سابق رو داشتم اسکن میکردم که الان نه من اونو یادمه و نه اون منو. دختر 21 ساله کجا و من 36 ساله کجا! اونم خب 9 سال به این اعداد اضافه کنید. عمرا که بتونم تشخیصش بدم. بعد مشکلات چیه ؟؟؟؟ عکس بی حجاب کجا بود؟‌عکس برداشتن کجا بود؟؟؟ بنده یک عکس خیلی شیک و خوشگل و موشگل توی اینستا دارم. هر از گاهی هم عوضش میکنم! 
فقط محض آرامش روح این مریض بدحال اسلام که امیدوارم خدا شفاش بده که مرضش مسری نشه باید بهش بگم که اتفاقا آزاده جون دوست منه و اتفاقا تر که دوست دایی منه همسرش و عکس دایی من رو باید توی اینستاش دیده باشی. 
من اگه بخوام دیده بشم بلدم منتها شهوت شهرت رو توی اینستا خالی نمیکنم. میبرم جاهای بهتر و با کلاس تر. شما که اینستا بازی حتما دیدی دیگه!
کاش یاد بگیریم همه چیز و همه کس رو با مغز معیوب خودمون قضاوت نکنیم. از خودم بگیر تا همه ’‌عالم. 
من افسوس نامه مینویسم بابت پدیده هایی مثل ساسی و دنیا و طلا  . طرف میاد میگه گربه دستش به گوشت نمیرسه .  خوشحالم که راهم رو انتخاب کردم و خوشحال ترم که دردانه ام بین این مریض های روانی بزرگ نمیشه . 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

خوشحالم که تجربه حضور در فصای مجازی رو با وبلاگ داشتم و البته سکرت . فارغ از اون عده ای که دوست شدند و دوست ماندند و هنوز هم دوستهای خوب منند، کم نبودند آدمهای روانی و مریض .

حالا که غوغاهای اینستاگرام و قبل ترش فیس بوک رو میبینم خوشحالم که این تجربه رو در مقیاس کوچیک اینجا بدست آوردم و اونجا میلی به نوشتن و نمایش ندارم.

صابون روانی ها و روان پریش های واقعی جامعه ء سایبری اینجا به تن من خورد و اونجا واکسینه ام و مراقب.

ترجیحم جمع کمی از دوستانه با مقدار بیشتری محبت .

علی رغم وبلاگ که میل به نوشتن و ارتباط درش قوی تر بود و برای من دفتر خاطرات روزانه بود، در اینستاگرام میل به خود نمایی بیداد میکنه .

این مدتی که عضوش بودم چندین و چند سفر رفتم ، کلی مهمانی و اتفاق و ساده ترین کار، روزی سه وعده غذا خوردن. اما هنوز هم کشف نکردم که چطور میشه غذاها رو چید و در هزار مدل ازشون عکس گرفت و بعد خورد.

فلسفه اینستاگرام اشتراک عکسهای موبایلی و در لحظه است . اینجا با دوربین ها حرفه ای و لنزهای سنگین از غذا عکاسی میکنند و میگن من و نهارم یکهویی!!!!

بر خلاف وبلاگ که خود وجودی آدم ها بود ، به نظر من البته و در مورد من البته !، اونجا خود ناوجودی آدم ها ابراز پیدا میکنه . حداقل در ورژن ایرانیش.

یادمه بچه که بودیم چند باری پیشنهاد دادم مهمانی های فامیلی که رستوران میریم عکس بگیریم، تمام بزرگترها میتوپیدند که زشته بچه جان! میگن رستوران ندیده ان. باشه برگشتیم خونه عکس میگیریم. و خب در راه بازگشت از چنین جمع هایی معمولا نصفی ها خوابشون میگرفت و میرفتن خونه و جوون ها جیم میزدن و پیرها بی حوصله بودن و خانم ها میک آپشون به هم ریخته بود و خب ، هیچ .

حالا طرف توی سوپر مارکت با قفسه شکلات ها سلفی میگیره!!!

و بخش بد ماجرا، خشونت کلامی، نفرت آغشته و جاری در تمام لحظات ، من رو میترسونه به واقع. عادت فحش دادن. فرقی نمیکنه که کجا و به کی و به چه دلیل . ایرانی ها فقط فحش میدن.

با در نظر گرفتن میانگین سن استفاده کنندگان از این شبکه ، ماجرا حتی ترسناکتر هم میشه . نسلی که تمام تعطیلاتش مذهبی بوده و چوب مذهب تمام مدت بالای سرش بوده، با مذهب و خدا که هیچ ، با اخلاقیات و انسانیت هم بیگانه است و این نسل من رو میترسونه .

این که بری بیرون و از دخترهای مدرسه ای شهرستانی متلک سکسی بشنوی ، عجیب ترین تجربه زندگی من بود. و فهمیدم که باید رفت . که دیگه اینجا جنگلیست که شیر نداره و کفتارها زوزه میکشند.

آقای شوهر که بنده خدا موونده بود باید به اونها فحش بده، همراهیشون کنه و بگه آره زن من خوبه ! چکار کنه !

و فقط فهمیدیم نسل اژدها که میگن راجع به چه نوع جانورهایی صحبت میکنند.

این روزها اخبار گوش نمیکنم، تلویزیون که سالهاست نمیبینم، حتی چک کردن صفحات مجازی برام جذاب نیست . فقط بر ترس و وحشتم اضافه میکنه .

یادمه که بیست و چند سالگی مهم نبود صبح زوده یا آخر شب راحت سوار ماشین میشدم و قفل مرکزی که بسته میشد احساس امنیت میکردم. اما الان با وجود شوهر و بچه از ساعت 10 شب به بعد میترسم. قبل از 8 صبح بیرون نمیزنم. تمام وجودم ترسه و نفرت .

آیندگان از ما چه خواهند نوشت ؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

سال 95 بد شروع شد. امیدوارم بهترتموم بشه. همین .

این نوا این روزها من رو دیوونه کرده . اردیبهشت ماه عاشقیه و من این ماه جنون میگیرم.

*مرسی بابت پیغام هاتون. بی نهایت خوشحالم میکنه و دلگرم. ببخشید اگر خیلی هاش بی جواب مونده . اونها که ایمیل دارن در اسرع وقت پاسخشون رو میدم.

نوشته شده در جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

* نصفه شبی بی خوابی زده بود به سرش، و هرچی بابای محترمش رو صدا زد، پدرجانش در خواب بودن، اینم نامردی نکرد و یک گاز محکم از سر شونه باباش گرفت ! الف عصبانی آمد و آوردش تحویل من داد- من مشغول حظ بردن از کتابهای جدیدم بودم-  و گفت خودت بخوابونش! من هم بغلش کردم و رفتیم توی اتاقش و با هم صحبت کردن. ولی بغض داشت و با بغض گفت که من اصلا بابا نمیخوام. اصلا تو بابای من باش. گفتم عزیز دلم پس کی مامانت باشه؟ گفت قورباغه ها!!! و من نفهمیدم که با من لجه یا باباش!!خنثی

**دوست نازنینی مهمانم بود، عصرانه برایش کیک شکلاتی مخصوص درست کرده بودم و چیز کیک اسپایسی کدو حلوایی. پدرو پسر شکلات و کاکائو و شیر کاکائو و کلا تمام خوشمزه های دنیا رو دوست ندارن. ولی عاشق پامپکین کیکن ! پسرک به هوای کیک، از چیز کیک یک تکه خواست. کمی مزمزه کرد و نخورد. گفتم مامان دوست نداری؟ گفت مامی جون خیلی خوشمزه است! دستت درد نکنه. ولی از کیک به قدر دو تا چنگال کوچولو کم شد. به محض اینکه دوست جان خداحافظی کرد و رفت، و به گمانم هنوز به درب خروج ساختمان نرسیده بود، بدو بدو آمد و جلویم وایستاد که : این چه گندی بود به جای کیک درست کردی؟ آخه این پامپکین کیک واقعیه ؟؟؟ و من خدا رو شکر کردم که  انقدر شعور و معرفت در سر کوچک سه ساله اش است که جلوی دوستم من را ضایع نکرد. بر خلاف خیلی بزرگترها و غول بچه هایی که سر میز و جلوی میهمان بارها دیده ام که مادر و پدر را ضایع میکنند .

***خوب است داشتن موجودی که بوی بهشت میدهد. که وسط جمع و جورها یک دفعه میبینی نیست و دوان دوان دنبالش میگردی و میبینی در آپارتمان باز است و صندل های کوچکش نیست و وقتی وحشت زده صدایش میزنی ، با آرامش بخش ترین لحن ممکن میگوید: چرا نگرانی؟ آشغال ها رو دارم میبرم بیرون !!! و تا وقتی یک شال پیدا کنی و یک مانتوی گشاد و به خودت بپیچی و دنبالش بروی ، ببینی با همسایه دو طبقه پایین تر مشغول گپ و گفت است که : مامی جونم داره خونه تکونی می کنه ، آخه بهار که میاد باید تمیز باشه همه چیز، دیدم خسته است گفتم من آشغال ها رو ببرم خسته تر نشه! و کامله مرد استاد دانشگاهی که بوسه میزند بر دستان دردانهء چهل ماهه تو و میگوید خانم این بچه جواهر است ، و برای بردن آَشغال های ما اجازه میگیرد که این سعادت را من کامل کنم.

من فدای این همه غیرت و معرفت و مسئولیت  تو چراغ دلم .

**** این بهار ، چهارمین بهاریست که تو میبینی و پنجمینی که من! که قبل از تو بهار، بهار نبود. بهار دلم ، بی خزان باشی.

*این تک بیت های تیتر وار از مولاناست. مستم این روزها با شراب نابش

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

×اول ولنتاین مبارک. امروز توی تجریش پر از آقاهایی بود که خرس های گنده به بغل داشتند و بگ هایی گنده تر از خرس !‌ و من داشتم فکر میکردم جدی ترین کادویی که به اسم ولنتاین گرفتم چی بوده ؟‌ یک سشوار و یک عطر. رکورد خوبی برای 35 سالگی نیست!

× دوم اینکه خاله شدم. امروز دقیقا دو هفته است که خاله یک دختر کوچولوی خوشگل و لب غنچه و ظریف شده ام . و بغلش که میکنم دلم برای پسرک سه کیلویی ام تنگ میشود که با یک دست بغلش میکردم وبا دست دیگر زندگی و کار. چقدر زود گذشت و برای من دامن دامن حسرت ماند و بغل بغل دلتنگی.

×پسرکم چهل ماهه شد. چهل ماه گذشت از آن روزی که بسته کوچک آبی رنگی را در آغوشم گذاشتند و من در اوج درد نگاهش کرد و با چشمان بسته و بریده بریده پرسیدم سالمه ؟ و جواب شنیدم بله . من هم چهل ماهه ام. آن سالها را حساب نمیکنم که در تمام عمرم این سه سال را زندگی کرده ام فقط. بقیه اش زنده مانی بوده است نه زندگانی. 

مرام و معرفت نه آموختنیست و نه تزریق کردنیست. مرام و معرفت و جوانمردی ذاتیست و من به عمرم در میان تمام نرینه هایی که ادعای مردانگی داشته اند انقدر مرد ندیده ام که در وجود پسرکی چهل ماهه. نه چون مادرش هستم که -شاید مادری او بزرگترین و سخت ترین نعمت خداست که بی آنکه لایقش باشم به من بخشیده است- چون دیگران هم انگشت به دهان رفتار اویند.

به طرز غریبی غیرت دارد و البته این یکی به رغم با نمک بودنش برای من خوش آیند نیست . میخواستیم بیرون برویم . ته بزکی داشتم و رژ لب قرمزی که با پالتویم ست بود , نگاهی کرد و دوید و دستمال کاغذی آورد و گفت وای وای مامی جون . چه خونی از لبهات میاد. بیا خون ها رو پاک کن !!!

از بیرون آمده بودم و خواهرم خانه  ما بود که مراقب جوجه باشد, بارانی ام را در اوردم و ژاکت زیرش را و زیرش یک تاپ نه خیلی باز تنم  بود. در حال تعریف وقایع برای خواهرک بودم که هی رفت و هی آمد و گفت که هوا سرد شده . که الان سرما میخوریم. که باید زیاد لباس پوشید, تعجب کردم. به نظرم نمی آمد که خیلی سرد باشد . پرسیدم مامی برات یک ژاکت بیارم ؟‌یا شومینه رو زیادکنم ؟‌خیلی جدی گفت : من که لباس آستین بلند تنمه. تو الان سرما میخوری. برو یک چیزی بپوش!!!!!

چند شب پیشتر من سر ماجرایی اخلاقم سگ بود و خب صغری و کبری هم این جور وقت ها سرم نمیشود و از آن شب هایی بود که بیرون بودیم و توی ماشین چرتی زده بود و خوابش بهم خورده بود و من برعکس خسته بودم و عصبی.

موقع خواب انقدر حرف زد که من عصبانی شدم و به عنوان نمونه بی شعوری تمام عیار از پایش نیشگونی گرفتم که دادش به هوا رفت و بابایش امد و بغلش کرد و هرچی پرسید چی شده و پات به کجا خورد چیزی نگفت . عصبانی بلند شدم که بروم قهوه ای درست کنم و کوفت کنم که بلکه حالم بهتر شود که دستم خورد به کتری و چپه شد و آب جوش هم ریخت روی دستم. آخ آخم بلند شد که بابای بچه به بغل آمد ببیند چه شده. یکهو پرسید مامی جون دست تو هم برشته شد؟‌پای منم برشته است هنوز!!!!(برشته یعنی یک کم ملایم تر از سوخته!‌و از صفت های ابداعی خودش است یعنی سوزشش خیلی زیادنیست !) ومن دست برشته شده را فراموش کردم و چشمها و قلبم سوخت از معرفت او و بی شعوری خودم.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

×مامی جون میشه لطفا پت و مت رو بریزین توی گوشیتون که هر وقت من دوست داشتم بتونم ببینم و سرگرم بشم؟

** توی تلویزیون گفته خوردن شیر ضامن سلامتیه. من شیر میخوام. کباب شیر جنگلی !!!

*** مامی جون دستت درد نکنه اتاقم رو تمیز کردی. الهی من فدات مامی خوشگل و تمیزم بشم!

**** از دست بابای شلوغکارش عصبانی بودم و در حال تمیز کردن میز کامپیوتر، با نگرانی میگه چرا اخم کردی خوشگلکم؟ گفتم بابات اصلا با تمیزی مشکل داره! گفت ببین بابام از راه میاد اول دستهاش رو میشوره. ببین اون روزی با هم دوتایی اتاق منو مرتب سازی کردین! اینا کارهای خوبیه دیگه ! پس بابامم تمیزی رو دوست داره !

***** در حال تمرین پخت کالباس خونگی بودم، دیدم خیلی خوب شده ، یک رول برای مامانم اینها گذاشتم. گفت اونو کجا گذاشتی؟ گفتم میخوام ببرم برای مامان جون اینا. سرش رو با جدیت تکون داده : همه اش مامانت اینها. خب یک ذره هم چیزی برای خودت نگه دار!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳٩٤ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

احمدی نژاد هیچ کار که نکرده باشد, علاوه بر بالا بردن تورم و میزان بدبختی, باعث بالا رفتن روحیه و اعتماد به نفس مخصوصا در بین قشر جوان شده !‌

طرف میره جلوی آینه میبینه خب شعور داره, تحصیلات داره, قیافه داره, تیپ داره, با خودش فکر میکنه یک نفر بدون اینها هشت سال رییس جمهور 70 ملیون آدم شد.پس دلیلی نداره که نتونه نماینده مجلس بشه!

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin