ماجراهای یک فندق 50 کیلویی
دیروز بالاخره شاخ غول شکسته شد و کتابخونه ها جابجا شد. از ده فروردین که این شوشو جو گیر شد و خونه رو بهم ریخت ، تا دیروز خونه شبیه خرابه های شام بود. الان کمی بهتر شده و شبیه بازار شامه . بعد از عید که خودم مریض شدم و هنوز نگفته بودم کارگر بیاد که مامان مریض شدن و باقی ماجراها. یعنی یکماه بود که این خونه حتی جارو و گردگیری هم نشده بود. یعنی فقط کپک نزدیم !!! دیروز یک کارگر مرد و یک زن آمدن و موفق شدن کتابخونه ها رو جابجا کنن ، و خونه رو تمیز کنن ، تا هفته دیگه که دوباره هردوشون بیان و بقیه ء چیزها رو سامون بدن . انقدر مامان خوشحال شد که خونهء من تمیز شده که فکر کنم به اندازه ء 12 تا تزریق حالش بهترشد!!! سوژه ای داشتم ولی با این کارگرآقا. داشت کتاب ها رو جابجا میکرد، پرسید شما همه ء این کتاب ها رو میخونی؟ گفتم وا! همه رو خوندم. این کتاب ها معلومه که خونده شده ان . گفت پس واسه چی نگه داشتی؟ بده بیرون دیگه !!! خنده ام گرفته بود. گفتم این ها اکثرا کتاب های نویسنده های معروفه . چی رو بدم بیرون . بعد که داشت جزوه های دانشگاهیم رو جابجا میکرد، گفت این کاغذهای کهنه چیه هی دسته دسته کردین؟ گفتم جزوه های دانشگاهمه . گفت شما مدرکت چیه ؟ گفتم فوق لیسانس . گفت چه رشته ای؟ گفتم مدیریت - طبعا ام بی ای که سر در نمیاورد - با تاسف سری تکون داد و گفت حیف... این همه درس خوندی کاش بدرد بخور بود رشته ات ، دکتری چیزی میشد که بدرد بخوره ... حیف... غش کرده بودم از خنده . بیچاره البته تا حدودی حق داشت شاکی باشه . دو تا فوق لیسانس نصفه ول شده این وسط ها... سه ترم و نیم روابط بین الملل دانشگاه تهران ... دو ترم هم زبان شناسی دانشگاه پیام نور که انقدر به نظرم خبط بزرگی بود و باهاش ارتباط برقرار نکردم که هیچ وقت نه اسمش رو میارم و نه به روی خودم میارم . فقط یک مشت جزوه و یک عالم کتاب قطور ازش برام مونده که نه دلم میاد بدم بیرون ، نه سراغش میرم. الان اتاق بی بی خالی شده و در انتظار نجاره که بیاد برای قسمت بالای کمد دیواری در بزنه - مادرشوهرجان دکوراسیون فرمودن زمانِ ساخت و گفته بالای کمد خالی باشه قشنگ تره!!!- نقاش بیاد که گچ بری های سقف رو بکنه و سقف رو نقاشی کنه . دیوارها عایق بشه . سرویس خوابش رو هم که اخر خرداد تحویل میدن انشالله . از صبح هم در حال پیگیری عایق کاری هستم. حداقل قیمت عایق کردن یک دیوار 15 متری حدود ششصد و خرده ای میشه . کسی راهکار ارزون تری سراغ نداره ؟ این قیمت دیوارپوش های کنافه . هرجا هم زنگ زدم همین رو داشتن . *تلاش میکنم این روزها به خودم موج مثبت بدم و خیلی تلخی ها رو مزمزه نکنم. فکر میکنم این پسرکوچولو تا الان به قدر کافی تلخی و استرس اجباری و گریزناپذیر رو چشیده ، دیگه بهتره خودم مضاعف نکنمش. توی جابجایی کتابها یک عالم کتاب پیدا کردم که کلا از وجودشون یادم رفته بود. گذاشتم دم دست که دوباره بخونم. من ِ گمشده ء من ، شاید لابلای این کتابهای قدیمی پیدا بشه . شاید... ××بعدا نوشت : انقدر آقای کارگر اصرار کرد که نصف این کتاب ها بیخودیه ، من واسه اینکه روش رو زمین نندازم یک سری کتاب و مجله گذاشتم که بدم بیرون . بیشترش هم کتاب های دانشگاهی شوشو بود و کتاب هایی که از جاهای مختلف بهمون داده بودن و به درد ما نمیخورد، اما ممکنه کسی که رشته اش مرتبط باشه استفاده کنه . با عشق فراوان مجلات تخصصی آی تی شوشو رو هم ضمیمه اش کردم ! × قراره بریم یک جایی توو جردن ، خیابون ناهید. ورودی ِ مدرس به جردن هم از خیابون آرَشه !خواهرم اینها هم توی ماشین بودن، بهش میگم گوشیتو بده نقشه میخوام. میگه نقشه واسه چی؟ گفتم" میخوام ببینم ناهید بالای آرشه یا پایین ِ آرش !" یک آن حس کردم عقب ماشین داره تکون تکون میخوره . برگشتم دیدم خواهرام ضعف کردن از خنده . به شوشو نگاه میکنم میبینم قرمز شده ، گفت : من خودم بلدم مسیر رو . تو نمیخواد واسه من چک کنی!!! چند دقیقه گذشت تا دوزاریم افتاد ! **حال روحی مامان به لطف حضورِ مادرجون خیلی بهتره . همین که مامانش هست و ماها هم دورشیم بهش کلی انرژی میده. دیروز بعد از سه هفته رفتم طبقه بالا حموم اتاق مامان ، چیزی میخواستم ، یکهو یاد اون شب افتادم و نشستم گریه کردن ، سرویس اون اتاق از همه جا قشنگ تر بود و من کلی رنگ صورتی و زرشکی و طلاییش رو دوست داشتم . اما دیروز وقتی در رو باز کردم ، کابوس اون شب آمد جلوی چشمم. سرِ مامان توی سه کنج ِ در و وقتی با زحمت بلندش کردم پیشونی ِ شکسته اش و صورت پر خونش و کف و دیوارِ خونی ِ حمام. فقط خدا پسرک رو نگه داشت ، اگر نه اون صحنه برای سَقَط شدن ِ خودِ آدم کافی بود، چه برسه یک جنین ِ شش ماهه . چند نفر ، خیلی نفر، از من پرسیدن که چکار کرده ام که لاغر شده ام و چکار کنن که لاغر بشن ؟ اول جواب دومی رو میدم. من متخصص تغذیه و رژیم نیستم و چهارسال هم بدترین کابوسم وزنی بود که دیوانه وار بالا میرفت و رسما من رو به مرز جنون رسونده بود. خب "کَل اگر طبیب بودی ، سرِ خود دوا نمودی" . من اگر میتونستم یک راهکار درست و منطقی پیدا کنم ، تمام این مدتم خراب نمیشد الکی. پس من شرمنده ام. لاغری دقیقا بستگی به دلیل چاقی و نوع چاقی داره . اگر چاقیتون مال ِ زیاد خوردنه ، خب باید کم بخورین و رژیم اصولی بگیرین. اگر مال ِ بی تحرکیه، ورزش کنین . اگر هورمونیه ، باید درمان ِ دارویی بشه . اگر عصبیه ، باید ریلکس بشین. واقعا نمیشه برای کسی تجویز کرد. این هم که من چطوری لاغر شدم ، خب یک بخش عمده اش احتمالا مال باردارِی ِ سخت و ویارهای وحشتناکمه که هنوز باهاش درگیرم ، اینکه ازش نمینویسم به معنای خوب شدن نیست ، من هنوز هم نمیتونم برنج بخورم ، نمیتونم غذای سرخ شده بخورم. سس نمیتونم بخورم، اب نمیتونم بخورم مگر ذره ذره و با کمی آب لیمو . و از همه مهمتراینکه خیلی نمیخورم. در حد رفع جوع فقط . از چهارشنبه ای که مامان حالشون بد شد و فرداش که آواره بیمارستان ها شدیم تا چهارشنبه هفته بعد که مامان رو عمل کردن ، من یکهو هشت کیلو وزن کم کردم. یعنی فردای جراحی مامان من شدم 51.300 که فاجعه ای بود برای خودش. از اون روز یک برنامه مرتب ریختم و شب ها قبل از خواب بستنی خوردم و چیزهای کالری دار مثل آجیل بیشتر خوردم تا دوباره وزن بگیرم و خدای نکرده بچه آسیب نبینه. یعنی یک بخش کاهش وزن من مال استرس ها و دردسرهای این مدت بوده. بخشیش هم مال جراحی بوده احتمالا. ولی کلا من نمیتونم به کسی راهکاری بدم برای لاغری. ولی میتونم از صمیم قلب دعا کنم که هرکس تلاش میکنه برای رسیدن به وزن ایده آل ، تلاش هاش نتیجه بخش باشه . چون خودم درد کشیدم و میدونم چقدر بده. * مامان همچنان تحت نظرن . فردا باید بریم پیش یکی از دکترها. با اون حال بیشتر از خودش نگران منه . دلم میخواد این برهه ء سخت بگذره زودتر. بارداری، مریضی مامان، نگرانی ِ پایان نامه و درس های ترم آخر، جابجایی ... دلم یک آرامش عمیق میخواد. ** دلم میخواد این متن بغل رو عوض کنم. خیلی حال و روزِ من نیست دیگه . دیگه نه اون هفتاد کیلویی معروفم و نه دغدغه ام وزنه و نه خونه . دیگه درسم آخرشه ، دیگه کتاب نمیخونم، دیگه کار نمیکنم ، دنیام خیلی عوض شده . بجز اینکه همچنان نگرانم که نکنه فرداها بدتر از امروز باشه و دچار حسرت بشم برای این روزها. نه ساله بودم که یک روز آقای همسایه که دخترهاش دوست های صمیمیم بودن ، آمد دنبالم و ماها رو برد یک باغی توی خیابون ایران زمین برای توت خوردن. کمی قبل تر از باغ، دو تا خونه قشنگ و سفید کنار هم ساخته شده بودن که بدجور خودنمایی میکردن .دخترهمسایه اون ها رو نشونم داد و درگوشم گفت این ها مال دو تا برادره . هرکدومش صد ملیون تومن قیمت داره. ناباورانه نگاهش کردم. صدملیون؟؟؟؟ توت خوردیم و من با یک ظرف پر از توت برای مامان و بابا و خواهرها برگشتم ، اما تمام حواسم پیش اون خونهء صد ملیونی موند. تا مدت ها ذهنم درگیر بود. خونه هرکس که میرفتیم میپرسیدم این خونه اش چند ملیون تومنه ؟ و بابا این ها تعجب میکردن که " دختر جون، تو به این چیزها چه کار داری؟ " . یازده سالم بود که بابا بالاخره کارش رو درست کرد تا برگردن دیار پدری و مادری.وقتی ازدواج کردن هنوز انقلاب نشده بود، قرار بود نمایندگی شرکت رو اونجا بزنن . مامان ته تغاری و عزیز کرده ءمادربزرگ بود و مادرجون طاقت دوری ِ سوگلیش رو نداشت. به تمام خواستگارهای ثروتمند تهرانی جواب رد داده بود. اسم هایی که آدم آه از نهادش بلند میشه که : مامان جدی جدی فلانی رو رد کردین ؟ با بابا عقد میکنن و چند ماه بعد انقلاب میشه و مجوز برخی شرکت هایی که با امریکا کار میکردن باطل میشه ، یکیش شعبه شرکت بابا. به ناچار میمونن تهران و بابا قول میده که برمیگردیم. به همین هوا هیچ وقت تهران خونه نخرید. یازده سالگی من بالاخره بابا خواست به عهدش وفا کنه . اما ما بچه ها به سرکردگی ِ من انقدر گریه کردیم و اشک ریختیم که نمیایم اونجا و ما اونجا رو دوست نداریم که تسلیم شدن. بعدش بابا تازه افتاد دنبال خونه خریدن توی تهران. هنوز توی ذهن من اون خونه بود و صد ملیون تومنش! دلم میخواست یک خونه صد ملیونی ببینم. هرجا میخواستن برن اول میپرسیدم چنده ؟ و بعد که جواب میدادن نمیرفتم. به نظرم همهء خونه های زیر صد ملیون مثل هم میامدن. برام فرقی نمیکرد یک خونه 500 متری توی شهرک غرب باشه یا یک اپارتمان 300 متری توی خیابون دولت . حدودا دوسالی گشتن. خیلی با وسواس. بابا ویلایی میخواست ، مشرف نباشه ، دوبلکس باشه - مامان میگفت میخوام نامزدی هاشون روتوی خونه خودم بگیرم. ما هم مهمونی هامون جداست - جای خوب باشه ، ترجیحا ته کوچه باشه ، به مدرسه های خوب نزدیک باشه ... خلاصه یک لیست داشتن و هی با حوصله میگشتن. عجله ای نداشتن . نزدیک های تولد سیزده سالگیم بود، یک شب بابا یک روزنامه آورده بود و من هم داشتم به قول مامان روزنامه رو میجویدم ، بسکه تا اگهی های ترحیمش رو هم میخوندم ، که یک دفعه چشمم به یک آگهی خورد. خیلی هوس انگیز و جذاب نوشته بود . وقتی به بابا نشونش دادم ، بابا گفت این الان میگه صد ملیون ، زنگ زدن نداره که . دلم ریخت . بدو بدو تلفن رو آوردم و شماره رو گرفتم و گوشی رو دادم دست بابا و گفتم تو رو خدا حرف بزنین. تو رو خدا. بابا تا آمد بگه نه ، طرف گفت الو و بابا مجبور شد حال و احوال کنه و بگه برای اگهی زنگ زده . یکهو گفت صد و ده تومن!!! نه ممنون. ما بودجمون انقدر نیست و تشکر کرد. وقتی قطع کرد، صورت من خیس بود از اشک ، گفتم حداقل بریم ببینیم. بابا گفت چی رو برم ببینم ؟ مگه دزدم؟ من رفتم یک گوشه و های های گریه میکردم. هرچی میپرسیدن چی شده نمیتونستم حرف بزنم . فقط بریده بریده گفتم حداقل ببینیمش. مامان گفت خب حالا اسلحه نمیذارن دم گوشمون که بخریم ، این بچه هم دلش خوش بشه ، زنگ بزن. بابا قبول نمیکرد، میگفت واسه چی وقت خودم و مردم رو بگیرم . انقدر گریه کردم که بابا عاصی شد و زنگ زد دوباره . دوشنبه بود، واسه پنج شنبه قرار گذاشتن. اون سه روز دل توی دلم نبود. هرشب خواب های عجیب و غریب میدم. تصویرهای عجیب. تا روز پنج شنبه رسید. مدرسه نداشتم پنج شنبه ها. از شیش صبح بیدار شدم . قرارمون پنج بعداز ظهر بود. فکر کنم از ساعت یک لباس پوشیده منتظر نشسته بودم روی مبل که نکنه دیر بشه . انقدر هم زودباشین زودباشین کردم که نیم ساعت زودتر رسیدیم. قرار با صاحب خونه سر خیابون اصلی بود. بالاخره آمد و رفتیم. جلوی خونه ء رویاهای من. یک خونه دوبلکس ، ته یک کوچه بن بست مشجر. یک خونه ساده با نمای سیمان سفید و پنجره های بزرگ. حیاطی که دور تا دورش درخت بود و وسطش باغچه های مربعی کوچیک که توش درخت سیب بود و گیلاس و خرمالو .یک درخت بید مجنون بزرگ و قدیمی. بعدها گفتن سه بار این خونه ساخته شده و خراب شده ولی به این درخت دست نزدن. توی خونه هم قشنگ بود. خونه دست یک مستاجر کثیف بود که از همه جای خونه گند بالا میرفت . اسباب های گرون قیمت ولی کثیف و داغون ، اما اینها فرقی توی اصل ماجرا نداشت . بابا خوشش آمد، مامان هم . من هم که مسحور بودم. وقتی دیدیم و تموم شد، توی راه برگشت مامان گفت خب؟ بابا گفت "خب که خب . گفتین بریم ببینیم ، رفتیم دیدیم. مبارک صاحبش باشه ، معلومه که خونه به اون خوبی رو همه میپسندن. خدا پولهاش رو برسونه ". مامان گفت یعنی واقعا نداری؟ بابا گفت نخیر. مامان گفت آخرین جایی که قرار بود بخریم و طرف دبه کرد، هفتاد و پنج تومن بود، سر بیست و پنج تومن ؟ بابا گفت خانم نزدیک یک سوم پول خونه رو کسر داریم ، مگه شوخیه ؟ مامان گفت حرف ما که قبول نیست ، استخاره کن . وقتی رسیدیم خونه بابا استخاره کرد. یک حالی شد، دوباره استخاره کرد، باز دیدیم یک حالِ گیجیه . قرآن باز کرد، و گفت لااله الاالله ... یعنی چی ! مامان خندید، گفت چیه ؟ خوبه ؟ دیگه حالا که نمیتونی بزنی زیرش. بابا گفت اخه یعنی چی؟ مامان گفت یکی از ماشین ها رو بده ، یک چیزی رو تبدیل کن ، این همه سرمایه داری. بابا اخماش رفت توی هم ... یکماه بعد اون خونه معامله شد. خونه رویایی من ... پنج ملیون تخفیف گرفتیم ازش. اما تا عید طول کشید که مستاجر خالی کنه و چند ماهی هم بازسازی و بنایی و انتظار اینکه مدرسه ها تموم بشه . روز 31 تیر بود که اسباب کشی کردیم. با چه عشقی و چه هیجانی. حالا به گمانم هجده سالی از اون روزها میگذره و همه چی عوض شده . خونه ای که روزی عاشقش بودیم ، انگار روی روحمون سنگینی میکنه . هممون پراکنده ایم. گاهی میشه یکماه کسی خونه نیست ، حالا اون خونه فقط یک حجم ِ خالی ِ بزرگه که رسیدگی بهش استهلاک روحی و جسمی داره . حالا اون خونه برای پدر و مادر من مثل یک قاتلِ خاموشه . پله هاش، اختلاف سطح هاش، فاصله هاش و از همه بدتر خاطره هاش. بعد از بنایی پارسال، هنوز حتی یک قاب نزدن از سرِ بی حوصلگی . حتی ظرف ها فقط به قدر نیاز دم دسته و بقیه اش کناره . خونه ای که تمام عصرهای بهاری صدای خنده ها و جیغ های ما توی حیاطش میپیچید که بسکتبال و بدمینتون بازی میکردیم و تاب میخوردیم ، حالا متروکه شده و حیاطش فقط معبره . درخت گیلاس همون سالهای اول خشک شد و بابا داد از ریشه کندن و باغچه اش رو پر کردن . درخت سیب رو کرم زد، اما من عاشق بوی شکوفه هاش بودم . وقتی ماشین گرفتن برام اون روهم بریدن و باغچه اش رو صاف کردن و پر کردن که من راحت پارک کنم. درخت خرمالو پارسال زیر بار برف شکست و نصف شد. بیدمجنون پنجاه سالمون رو هم هفت - هشت سال پیش صاعقه سوزوند و شکوند. به جاش یک انار بی خاصیت کاشتن که حتی یک شکوفه هم نمیده . امسال حتی پیچ های امین الدوله هم گل ندادن . حتی محبوبهء شب ِ محبوب بابا هم گل نداده هنوز. نمیدونم چرا، اما همه گریزونن از اون خونه و خاطره هاش. هیچ کس هم نمیدونه چرا. اما همه الان میدونیم که بهای داشتن ِ مامان و بابا دل کندن از اونجاست. وقتی مادرجون خمیده خمیده توی بیمارستان سر مامان رو توی بغلش گرفت و هر دو های های گریه کردن، و مادرجون گفت دیگه باید برگردی ، دیگه باید پیش خودم باشی و مامان گفت برمیگردم، هممون به این نتیجه رسیدیم که چه بهای سنگینی دادیم برای رفاه و آسایشمون. برای پیشرفتمون و امکاناتی که ازش استفاده کردیم. تمام این سالها مامان دلش اونجا بوده . به قول خودش یک روز بی دلتنگی نبوده ، وقتی اینجا بوده دلتنگ مادر و وقتی پیش اونها بوده دلتنگ ما. همیشه مامان میگفت من به خاطر بچه ها اینجام. وقتی عروسشون کنم برمیگردم. بعد از ازدواج من ، مادربزرگم گفت خب خدا رو شکر . یکیشون رفت و بقیشون که برن میای پیش خودم که یکهو مامان بغض کرد و گفت : مامان نمیتونم. به دلتنگی شما عادت کردم ، اما بعد اگر بیام دوری بچه ها دیوونه ام میکنه . همین الان اگر یک روز ریحانه رو نبینم میمیرم." اون روز غم نگاه مامان و مادرجون رو دیدم اما نفهمیدم. دیگه روزهای اخر اینجا بودنه. ماه های آخر. هنوز تصمیم نگرفتیم که چه باید کرد. فروختش، اجاره اش داد، کوبید و ساختش ، هیچی نمیدونم. فقط میدونم بر خلاف نطقِ غَرایی که توی سن یازده سالگی کردم برای مامان و بابا و گفتم وطن شما اونجاست و وطن و زادگاه مااینجا و ما دلمون نمیخواد ما رو به زور ازش جدا کنین ، وطن و زادگاه نه شهره و نه محله و نه خونه ، خانواده است و بس . وطن جاییه که پدر داره و مادر داره و جایی که اونها توش راحتن و احساس آرامش میکنن، میخواد پس کوچه های یک محله قدیمی تهِ تهران باشه و میخواد یک قبیله ء آفریقایی باشه ... هییییییییییچ فرقی نمیکنه . این روزها دغدغه ام اینه که اگر برن ، من کفتر دو برجه میشم. من باید تصمیم ِ بیست سال پیش مامان رو بگیرم. بین ِ دلم و آینده بچه ام. بعید میدونم بتونم مثل مامان فداکاری کنم و بمونم ،من طاقت دوری ندارم... خدایا چقدر سخت امتحان میگیری. یکبار مادرجون مریض شده بود و مامان یکماه رفت پیشش. من قهر کردم با مامان . دلتنگ بودم و ناراحت که چرا ما رو ول کرده رفته ، مامان که زنگ میزد باهاش حرف نمیزدم، اگر من گوشی رو برمیداشتم ، حرف نمیزدم و میدادم به کسی و اگر خواهرها یا بابا نبودن قطع میکردم. حرفم هم این بود که خاله ها و بقیه هستن پیشش، شما چکار دارین ؟ ما تنهاییم. انقدر حرف نزدم که مامان برام نامه نوشت و بعد از کلی قربون صدقه گفت که دلش تنگ شده اما دلش نمیاد حالا که حال مامانش بده تنهاش بگذاره و گفت دل اون بیشتر تنگه و تازه نگران هم هست و همه امیدش به منه که دختر بزرگشم... حالا میفهمم اون روزها مامان چی میکشیده ، هم نگرانی ِ مادر و هم بچه ها... چه باری رو بهش تحمیل کردم ...خدا منو ببخشه ... بچه بودم و نادون . برای ما هنوز هم دعا کنین ، دعا کنین خدا خیر رو مقدر کنه و راهی پیش پامون بگذاره که کمترین آسیب روحی رو داشته باشه برای همه . بعضی تصمیم ها ، برای یک عمره و نقطه عطف زندگی میشه . برامون دعا کنین. *پ.ن1: ببخشید طولانی شد. خیلی پست وبلاگی نیست ، دلنوشته است... **پ.ن2: وقتی آمدم پشت کامی یک فنجون شیر اوردم که بخورم. الان که آمدم سربکشم دیدم توش مثل ابر و باد سیاهه. یک ساعت فکر کردم که چیه ، تازه کشف کردم ریمل داشتم و موقع نوشتن ، اشک هام هی قل خورده و صاف رفته توی شیرها !!! ترکیب مسخره ای شده . امروز مامان مرخص شدن . در کمال ناباوری دکترها با هم مشورت کردن و گفتن بقیه درمان میتونه توی منزل پیگیری بشه و احتیاجی به بستری توی بیمارستان نیست . خودشون پرستار هماهنگ کردن که سرشب آمد و اولین سری تزریق داروها و سرم رو انجام داد. جواب تست های پاتولوژی هم آمد. خوشبختانه و خدا رو صد هزارمرتبه شکر بدخیم نبودن . هرچند یک نوع باکتری ِ عفونی ِ دیگه رو شناسایی کردن که گفتن فعلا همین درمان پیگیری بشه تا یکماه دیگه ، بعد از یکماه مجدد ام آی آر بشن و کِشت خون ، اگر باز هم عفونتی پیدا شد یک درمان شش ماهه ء دیگه،که امیدوارم کار به اونجاها نکشه و با همین یکماه تزریق خوب بشن. چون واقعا آنتی بیوتیک های قوی و سنگینیه و مامان به شدت کلافه میشه و یکهو حالش منقلب میشه زمان تزریقشون و یک ساعت بعد از اون . دلم میخواد از بیمارستان "ج*م" بگم و دکترهای بی نهایت خوبش و تشکر کنم از همشون . بیست شب مامان اونجا بستری بود و برای ما این مدت خونه ء دوممون بود اون بیمارستان. وقتی برگه ترخیص رو گرفتم و دیدم بیست شب شده جا خوردم. این مدت زندگی نداشتم واقعا و فکر کنم به اندازه تمام زندگیم گریه کردم و نگرانی کشیدم و استرس داشتم . تنها امیدمون بعد از خدا ، پرسنل این بیمارستان بود و رسیدگی بی نهایت خوبشون. نقطه مقابلش بیمارستان " خاتم " بود که اسم " خاتم الانبیاء" رو روی خودش گذاشته و دزد بازاری درست کردن که از خودشون دزد تر فقط خودشونن و خودشون و خودشون ! بمیرم برای پسرک که از ماه اول جنینی توی بیمارستان و مطب این دکتر و اون دکتر بزرگ شد. فکر کنم پسرم جراح بشه ! - آیکون یک مامان خوشبین و مثبت نگر!- شاید آخر هفته دیگه وقت بگذارم و برم یک کم براش خرید کنم. کم کم داره بزرگ میشه و این دو سه روز بطور محسوسی راه رفتن برام سخت تر شده به نسبت قبل. میترسم دیرتر بشه و دیگه نتونم خودم برای خریدهاش برم. مامانم هم که نمیتونن ، بعد مثلا ما پول بدیم مادرشوهرجان بره خرید کنه !!!!!!!!!!! از همه کسایی که این مدت همدلی کردن و همدردی و دعا کردن و منو تنها نگذاشتن خیلی ممنونم. نمیدونین چه انرژی ای داشت وقتی میخوندم کسی توی وبش برای مامانم دعا کرده یا ختم گرفته یا کامنت گذاشته برام و از دعاهاش گفته . ته دلم قرص بود که خدا دعای جمع رو رد نمیکنه . که اگر من روسیاهم ، بالاخره توی این همه آدم یکی هست که خدا روش رو زمین نندازه و امیدِ ما رو ناامید نکنه . ممنونم از همتون. امروز بابا اس ام اس داد که" فلان قدر واریز کردم به حسابت . مبارک باشه ". نفهمیدم یعنی چی. واسه مامان اس ام اس رو خوندم ، مامان گفت برای سیسمونی. من گفتم به بابات . نگاه کردم به تقویم که روزش یادم بمونه که بعدا توی دفتر یادبودهای بی بی بزنم ، دیدم سالگرد اولین دیدارمونه . شش سال گذشت . حالا همه هی میگفتن دیر شد و فلان شد و بچتون کو و باباش هوار میکشید، همچین زیادی هم نبود. شیش سال ناقابل. به این مدت که نگاه میکنم میبینم چقدر پوست انداختم و عوض شدم. گاهی خوبتر و گاهی بدتر. نمیتونم بگم خوب بود یا بد بود، آسون بود یا راحت بود، اما هرچی بود گذشت و حالا ماییم و دری که چند ماه دیگه باز میشه و ما رو پرت میکنه به یک دنیای جدید و متفاوت . امیدوارم که در نقش پدر و مادر ، بهتر از اون چیزی که در نقش ِ همسر بودیم ، باشیم. *خیلی خیلی اتفاقی این آهنگ رو پیدا کردم. هفت -هشت روز از آشناییمون نگذشته بود که یک روز که توی اتاقش کاری داشتم ، پرسید شما آهنگ جدید ِ گروه ِ فلان - کارو - رو شنیدین؟ گفتم والا من اصلا اسم این گروه رو هم به عمرم نشنیدم. آهنگ رو توی کامپیوترش گذاشت . انقدر خر نبودم که نفهمم منظورش رو. اما تلاش کردم بدون اینکه بفهمه توی دلم غوغاست گوش کنم و بعد کارم رو بگم و برم ، که یک کاغذ دراز کرد طرفم و گفت این متن شعرشه اگر دوست داشته باشین ! **دماغ سوخته یعنی این که اصرار مامانت رو برای ناهار خوردن قبول نکنی، شوهرت زنگ بزنه بگه من نزدیک بیمارستانم بیا بریم بیرون ناهار، بگی نه ، و دلت ضعف بره برای ساندویچ تن ماهی با خیارشور و گوجه و پیازچه و گشنیز، ساعت سه نعشِ گشنه ات رو برسونی به خونه ، تن رو بجوشونی، مخلفات ساندویچ رو آماده کنی، بعد موقع باز کردن درِ کنسرو یادت بیاد که درِ قوطی کنسرو باز کن رو بردی بیمارستان و با این مدل های تیغی ِ مسافرتی هم بلد نباشی بازش کنی!!!!! *** هنوز جواب تست های پاتولوژی نیامده و من دلم آشوبه همچنان. اما تنها چیزی که بهم آرامش میده دعاهای نزدیکان و دوستانه و از اون مهمتر لطف خدا . مشکل هر چقدر بزرگ، خدای من بزرگتره . خیلی خیلی بزرگتر... *دقت کردین هرکس میاد جلوی آسانسور یا بین طبقات سوار میشه ، حتما دکمه رو فشار میده بدون اینکه اعتنا کنه چراغ اون دکمه روشنه ؟ واقعا چرا؟ **رفتم اتاق بغلی که اون ها هم مریضشون چند روز بستری بود، براشون شکلات بردم و مجله، یک کم هم حال و احوال کردیم و شرح حال مامان، دو تا خانم توی اتاق بودن ، از اونی که یک کم بزرگتر بود پرسیدم حال ِ پدر شما چطوره ؟ دیدم قرمز شد و آقاهه به سرفه افتاد- دلیل بستریش مشکل ریوی بود- و اون یکی زد زیر خنده . گفت همسرم هستن!!!!! حالا من بودم که هم قرمز شدم و هم سرفه ام گرفت و هم میخواستم بمیرم از خنده. گفتم ببخشین ، نیست من خودم پیش مامانمم ، فکر میکنم همه دختراشون آمدن ! ***دکتر جراح مامان رو تا سه روز بعد از جراحی من ندیدم. یعنی هربار که آمد بالا سر مامان ، من همون دقیقه بیرون بودم و دنبال یک کاری و یک چیزی . روز چهارم که من رو دیده : میگه خواهرِ همیشه گریان چطوره ؟ مامانم گفت آقای دکتر دخترمه . دکتره میگه سر اینو کلاه گذاشتی سر منو که نمیتونی! بعد به من میگه : تو نبودی این چند روز خودت رو بسته بودی به ضریح امامزاده صالح ؟گفتم امامزاده صالح واسه چی؟ دکترخندید و گفت : من هروقت دیدمت داشتی گریه میکردی، با خودم گفتم دیگه لابد رفتی امامزاده صالح مقیم شدی ! یکی از این ها رو خواهر کوچیکه به عنوان عیدی ِ عید غدیر به خواهران بزرگترش که یکیش من باشم داده بود. دلم نمی آمد بخورمش و گذاشته بودم روی میز تحریرم! سر شب دل رو زدم به دریا و بازش کردم و نشستم با لذت خوردن . بماند که خوردنش احتمالا سریالی خواهد بود، اما نکته اینجاست که یک لیس میزنم، چند دقیقه زل میزنم به شکمم ، دوباره یک لیس ، دوباره چند دقیقه زل ! خل نشدم، نترسین! یک مامان ِ تازه کارِ ندید بدیدم که دلم غنج میزنه برای تکون های کوچولوش. همیشه از تصورِ خودِ حامله ام بیزار بودم. حتی بهش فکر هم نمیکردم. در این حد که دو سه سال پیش که شوشو جدی قضیه بچه رو مطرح کرد، پیشنهاد رحم اجاره ای رو کردم!اما از اونجا که همیشه همه چی برعکسه ، زشت نشدم. حتی خیلی ها میگن خوشگل تر هم شدی - که چرته البته - اما برجستگی شکمم عصبیم نمیکنه ، آرامش میده بهم ، انگار بهم میگه دنیا امن و امانه . بهم امید میده و صبر و تکون های نرمش ، که نهایت ِ لذته . این روزها انگار خدا از این تونل ِ آتیش ردم کرد که سه نسل رو دوباره پیدا و کشف کنم و این بار قدرشناسانه تر، مادرم ، خودم و فرزندم. انگار تحمل ِ من این روزها دوباره توی کوره رفت و آبدیده شد. خدایا بابت همه چی متشکرم. هنوز خیلی راه هست ، آزمایش های مامان ، تولد ِ بی بی و ... خدایا تو مثل همیشه خدایی کن ، من قول میدم بهتر از همیشه بندگی کنم . خدا... جواب تست های پاتولوژی هنوز نیامده . گفتن که باید یک سری آزمایش تکمیلی انجام بشه و احتمالا بیست و هشتم حاضره جواب ها. دل توی دلم نیست. اگر این ها جوابش خوب باشه و نتیجه منفی باشه ، یعنی شاید بشه درمان تزریقی رو با پرستار و بستری در منزل هم انجام داد. امروز مامان بغض کرده بود و میگفت دلم برای خونه تنگ شده و من بهش اطمینان دادم که خونه هیچ فرقی نکرده بجز اینکه جای شما خالیه . تنها چیزی که استرس جواب های نیامده ء پاتولوژی ِ دیروز رو کم کرد، اولین تکون های قابل مشاهدهء بی بی بود. برای اولین بار وقتی تکون خورد میشد با دست گذاشتن هم حسش کرد و با چشم تکون های نرم شکم رو فهمید. حس غریب و لذت بخشی بود. از دیروز هی مامان به هرکی دور و بر بوده گفته به من چیزی بدن بخورم و بعدش کنارش روی تختش نشستم تا مامان دست بذاره روی شکمم و منتظر بمونه اون تکون بخوره و مامان قربون صدقه اش بره و من خدا رو شکرکنم. امروز و بعد از حس کردن واضح تر تکون هاش و اینکه دیگه میتونم حس کنم کدوم تکون ِ دستشه و کدوم پاش، و مقایسه اش با تصورات ِ ذهنیم راجع به وول وولِ بچه توی شکم که فکر میکردم مثل راه رفتن ِ کرم میمونه ، به این نتیجه رسیدم که چقدر تصورات ِ غلطمون میتونه ما رو از لذت های بزرگ محروم کنه . تصور غلط راجع به ازدواج ، بچه ، حتی شغل های خاصو هر چیز دیگه ای ؛ گاهی فکرهای غلطمون ترمزهای زندگیمون میشن. خدا رو شکر کردم که توهم ِ کِرم بودن، باعث نشد که از همچین تجربه ای محروم بشم. این روزها علی رغم ِ اینکه سخته و تلخه و هر بار دیدن ِ درد مامان و ناله هاش روحم رو فشرده میکنه ، اما خدا رو بیشتر و بهتر و نزدیکتر حس میکنم و وجودِ پسرکوچولو یادم میاره که میشه توی اوج ِ سختی به معجزه امید داشت و من به معجزه ای بزرگتر امیدوارم . قبل از عمل مامان ازم قول گرفت که با شوشو مهربون بشم و دیگه به مامانش گیر ندم و دیگه ماجراهای عروسی و چرت و پرت های مامانش رو فراموش کنم و بی خیال بشم. خب من هم کارم لنگ بود و قول دادم، با خودم گفتم در حدی که مامانش پررو نشه و شوشو روش زیاد نشه تعدیل میکنم بعضی چیزها رو . عمل کردم و خورد به ماجرای حاملگی و بعد حرف مامانش وقتی محضِ امتحانش گفتم ما رسم داریم سیسمونی نصف نصف باشه که برگشت گفت " ما این مدلش رو دیگه ندیده بودیم! " . خیلی جلز و ولز کردم. یک عالم خط و نشون کشیدم مبنی بر اینکه یک کاری میکنم که بره توو زمین از خجالت . هیچ برنامه ء آدم کشی و خون و خونریزی هم نبود. خیلی راحت میخواستم خطش بزنم . قرار بود برای سیسمونی بریم ترکیه و دوبی که هم تخت و کمد و هم بقیه وسایلش رو از اون جا بخریم. به مامان گفتم میخوام از تمام لحظه هایی که خرید میکنیم فیلم و عکس بگیرم، دکتر رفتن ها با مامان ، سونوگرافی ها ، چیدن وسایل، بیمارستان رفتن و همه چیز، بعد بدم با عکس های خودمون و بی بی میکس و مونتاژ کنن و فیلم تولدش باشه، یک فیلم کامل بدون حضور حتی یک لحظه خاندان شوهر. بعدا هم اگر بگن چرا ما نیستیم ، بگم مگه کاری کردین که ازتون فیلم بگیرم؟ یادمه روزی که این نقشه رو با آب و تاب و صد البته با تمام نفرتی که نسبت به مامانش داشتم ، برای مامان شرح دادم ، مامان گفت : تو واقعا دختر منی؟ گفتم چی؟ مامان گفت تو این چیزها رو از من یاد نگرفتی. این دختری نبوده که من آرزوش رو داشتم و تربیت کردم ، این حرفای تو منو میترسونه ریحانه ! لجم گرفت ، گفتم واسه اون زنیکه نگرانین ؟ مامان گفت نه . واسه تو نگرانم. نگرانم کجا میخوای برسی با این همه نفرت . حالا یک حرفی زد، بیخیالش شو. اون هر بلایی سرش بیاد برای من سر سوزنی اهمیت نداره ، اما میترسم از اینکه تو دلش رو بشکنی و خدا قهرش بگیره . من از قهر خدا به تو میترسم. تو قول دادی به من . گفتم من لاغر شدم هیچ ارتباطی به اون نداره . زرت و پرت کرده باید چوبش رو بخوره . دروغ گفته باید حالش جا بیاد. حرف مفت زده باید بفهمه یک من ماست چقدر کره داره . مامان با یک حال غریبی گفت من میترسم . کسی رو که پدر و مادر ادب نکنن روزگار ادبش میکنه مامان جان . نکن . مادره ، مادرِ بد ِ بدِ بدِ بد، باز برای شوهر تو مادره . خودت داری مادر میشی ، نکن. ما اگر کاری کردیم واسه این بوده که سرِ شما بلند باشه نه زبونتون دراز. یک کاری نکن روزی برسه کارت گیرِ اون آدم بمونه . اصلا مگه واسه خدا کار داره خدا یکهو زندگی ما رو زیر و رو کنه و اون پیش ما بشه پادشاه ؟ نکن . اون روز فکر کنم باز به گریه و زاری من ختم شد که شما نگران همه هستین و به همه حق میدین الا من و باز مامان سکوت کرد. دو سه روز پیش داشتیم با مامان حرف میزدیم، از اون گپ های مادر- دختریِ دلچسب . همون روزی که برای بی بی خرید کرده بودم و بردم به مامان نشون دادم. مامان یکهو گفت : حالا رسیدی به حرفم ؟ گفتم کدوم حرف؟ گفت : اینکه هرچه خدا خواست همان میشود ، هرچه دلم خواست نه آن میشود. یادته چقدر برنامه ریختی ... چقدر نقشه . دیدی اگه خدا نخواد تو بدجنسی کنی این طوری میشه . گفتم یکی بد کرده ، یکی خواسته ازش انتقام بگیره، بعد یک نفر دیگه مریض بشه که خدا میخواد نذاره من بدجنسی کنم ؟ بعدشم بدجنسی نیست اصلا ". مامان گفت به کسی که بهت محبت کرده محبت کنی که هنر نکردی، وظیفه است و ادای دین. محبت وقتی ارزش داره که به خودت فشار بیاری و بگی خدایا برای تو. اونجا میشه محبت . توو فکر بودم که مامان گفت اگر من میمردم و حسرت دیدن این بچه به دلم میموند ، تو دیگه برات فرقی میکرد سیسمونیش رو کی بخره ؟ گفتم نه . گفت برات مهم بود یک فیلم باشه که همه چی توش باشه ؟ گفتم نه . گفت حاضر نبودی پول بدی مامانش بره به سلیقه خودش واسه بچه تو خرید کنه ، اما مامان تو هم زنده باشه ؟ گریه گرفته بود، گفتم چرا. ولی این ها چیه میگین شما؟ مامان گفت هر اتفاقی امتحانه برای هرکس یک جور امتحانه . مریضی ِمن واسه من یک جور امتحانه ، واسه بابات یک جور، واسه تو یک جور. اون همه نقشه این شد که من الان نمیتونم دیگه سفر برم و همون کیش رو هم خودت اگر بتونی بری رفتی، اگر نه که از همین جا باید خریدهاش رو بکنی. این که تنهایی بری تخت و کمد بخری و من حتی نباشم که ببینم. چه برسه بخوای فیلم بگیری. بغض کرده بودم، مامان همون طوری که دستم توی دستش بود، گفت : تو اگر به اون محبت کنی ، به خودت کردی، تو انرژی ای که به اون میدی رو میگیری و اون هم انرژی ای که به دیگران میده .تو هرکار بکنی واسه خودت کردی، خودت داری بچه دار میشی ، مادر که بشی تازه میفهمی چی میگم. میفهمی من نگران ِ توام نه اون و نه حتی شوهرت . من فقط نگران توام. کاری که ازم برمیامد این بود که کمکت کنم واسه لاغریت و ازت حمایت کنم تا ظاهرت بشه همونی که بودی، اما باطنت دست خودته . میخوای من زود خوب بشم همون دختر ِ خوب خودم باش. امشب با شوشو رفتیم که برام ساعت بخره . ساعت های دم دستیم کلا نابود شدن همشون . یک ساعت هم واسه مامان انتخاب کردم، دیدم شوشو میگه یک ساعت قیمت مناسب واسه یک خانم میانسال دیگه چی دارین. فروشنده یک ساعت آورد که هم قیمت ساعت مامان بود، گفت نه ، این قیمت ها نمیخوام ، از این هم ساده تر میخوام . گفتم واسه کی میخوای؟ البته میدونستم که برای مامانشه احتمالا. گفت هیچ کی و بعد گفت آقا نمیخوام. همین دو تا رو حساب کن. من بین دو مدل برای مامان مونده بودم . به آقاهه گفتم هر دوش رو بگذارین. شوشو گفت چرا؟ گفتم یکیش برای مامان تو. گفت نه و نمیخواد. گفتم چرا؟ مامانت ساعت نداره . این هم جدید و قشنگه . دیدم ذوق کرده و میگه حالا وقتی عروس اصرار میکنه دیگه چاره ای نیست . و هر سه تا رو خرید. از راه هم که آمدم اول ساعت مامانش رو کادو کردم و رفتیم بالا و به همراه یک دسته گل رز تقدیم مادرشوهر جان کردیم. هرچند عکس العملش این بود که : من ساعت برام نحسه ، حالا شااااید این یکی خیر باشه . و بماند که ما ساعت سوییسی اصل تقدیمشون کردیم و ایشون فرمودن که سیتی زن یا کاسیو نداشت ؟ پسری هم یک بلوز اسپرت به بنده کادو داده وخب بچه ام هنوز مامانش رو درست ندیده ، از اون جهت سایز نداشته و کمی تنگه . انشالله وقتی به سلامت دنیا بیاد و دیدارها تازه بشه، بلوزه هم اندازه میشه! برنامه روز مادر بیمارستانی هم به فردا افتاد. انقدر این مدت هممون گرفتار بودیم که هیچ کدوم فرصت نکرده بودیم فکر کادوی خوب باشیم برای مامان. حال مامان هم بهتره خدا رو شکر. البته هنوز بدون کمک نمیتونه راه بره و سرگیجه هاش هست . هنوز هم ما چشم امیدمون به آسمونه . فردا جواب تست های پاتولوژی میاد و من دست به دامن ِ بانویی ام که خودش مادر بود و فردا روز ِ تولدشه و به احترام اون تمامِ هستی ، هست شده . همو که خدا فرمود «یا اَحْمَد! لَوْلاکَ لَمَا خَلَقْتُ الأفْلاکَ، وَ لَوْلا عَلِیٌّ لَما خَلَقْتُکَ، وَ لَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُکُما» . به حرمتش امید دارم که خدا امیدمون رو ناامید نکنه و تست ها خالی باشه و دست ِ ما پُر. انشالله ... راستی عیدِتون مبارک خانم ها . روزتون مبارک مادرها.مخصوصا تمام مادرها و تمامِ خانم هایی که این مدت بودند با من و بودنشون بهم کلی انرژی مثبت داد که خدا این همه دعا رو رد نمیکنه ، حتی اگر دعای من ِ روسیاه رد بشه . از هر کرانه تیرِ دعا کرده ام روان باشد کزان میانه یکی کارگر شود
بعد زنگ زدم یک کتابخونه ای ، کلی تشکر کرد و گفت میتونین با آژانس بفرستین، اما ما بودجهء حمل و نقل نداریم! خودتون حساب کنین! ده هزار تومان پول دادم که حدود هفتاد جلد کتاب اهدا کنم ! مملکته داریم ؟
با این اسم گذاشتن هاشون خداوکیلی!
بعد از حدود پنج و سال و خرده ای از اخرین بار ، شنیدنش لذت خاصی داشت ، هرچند که ترانه و آهنگ به لحاظ موسیقی و ادبی بسیار بسیار نازله .
احیانا" کنسرو مالِ سفر نیست؟ اینها نباید خود بازکن باشه ؟ مملکته داریم ؟
یعنی ته ِ ماست مالی!
جدا از طبابت ِ بی نظیرش، بی نهایت دکتر ِ خوش اخلاقی بود ، همه اش به مامان میگم چقدر خدا ما رو و شما رو دوست داشت که انقدر چرخوندمون و درد کشیدین ، اما آخر سر به این بیمارستان و این دکتر ختم شد. خدایا بابت همه چی شکر.
یک کاسیو بود شوشو میخواست بخره حدود هفتاد تومن بود، که من گفتم یک چیزی بخر که اگر مامانت به کسی گفت ما بهش کادو دادیم ، آدم شرمنده خودش نشه . بعد که مامانش این طور گفت کمی و کمی دلمون سوخت، البته اونم زود به خودمون دلداری دادیم که ما انجام وظیفه کردیم ، بقیه اش به ما مربوط نیست .
| Design By : Night Skin |

