من و روزهای فصل سوم زندگی

×مامی جون میشه لطفا پت و مت رو بریزین توی گوشیتون که هر وقت من دوست داشتم بتونم ببینم و سرگرم بشم؟

** توی تلویزیون گفته خوردن شیر ضامن سلامتیه. من شیر میخوام. کباب شیر جنگلی !!!

*** مامی جون دستت درد نکنه اتاقم رو تمیز کردی. الهی من فدات مامی خوشگل و تمیزم بشم!

**** از دست بابای شلوغکارش عصبانی بودم و در حال تمیز کردن میز کامپیوتر، با نگرانی میگه چرا اخم کردی خوشگلکم؟ گفتم بابات اصلا با تمیزی مشکل داره! گفت ببین بابام از راه میاد اول دستهاش رو میشوره. ببین اون روزی با هم دوتایی اتاق منو مرتب سازی کردین! اینا کارهای خوبیه دیگه ! پس بابامم تمیزی رو دوست داره !

***** در حال تمرین پخت کالباس خونگی بودم، دیدم خیلی خوب شده ، یک رول برای مامانم اینها گذاشتم. گفت اونو کجا گذاشتی؟ گفتم میخوام ببرم برای مامان جون اینا. سرش رو با جدیت تکون داده : همه اش مامانت اینها. خب یک ذره هم چیزی برای خودت نگه دار!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳٩٤ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

احمدی نژاد هیچ کار که نکرده باشد, علاوه بر بالا بردن تورم و میزان بدبختی, باعث بالا رفتن روحیه و اعتماد به نفس مخصوصا در بین قشر جوان شده !‌

طرف میره جلوی آینه میبینه خب شعور داره, تحصیلات داره, قیافه داره, تیپ داره, با خودش فکر میکنه یک نفر بدون اینها هشت سال رییس جمهور 70 ملیون آدم شد.پس دلیلی نداره که نتونه نماینده مجلس بشه!

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

جایی هست به نام " وطن " که من ندارم. که خیلی از ما نداریم. ما فقط " محل تولد" داریم.

" وطن " جاییست که محترمی، که خوشحالی، که آزادی، که آرامش داری، که آسایش داری، که امنیت داری، که دغدغه هایت طبقه های منفی هرم مزلو نیست .

این روزها سخت درگیر این واژه ام و چه دردناک است بعد از 35 سال بفهمی " بی وطنی" . که در این خاک ریشه داری اما سبز نمیشوی، نمیبالی. نه بیشتر از این.

وطن هرجا که باشد، قطعا جایی نیست که با نوزاد 5 ماهه کنکور دکترا شرکت کنی، قبول شوی، مصاحبه دعوت نشوی، و بعد از دو سال بفهمی اسمت در لیست بوده !!! تنها اعتراض من این بود که دیگر حاضر نشدم امتحان دکترا بدهم و گفتم لایق همانها که برای نشستن روی این کرسی ، زیر پای دیگران را خالی میکنند. اما این داغ بعد از 2 سال دوباره تازه شد.

روزگاری عاشق آن سر در سیمانی بودم. تمام پنجاه تومانی ها را یادگاری نگه میداشتم و زل میزدم به عکس پشتش. حالا متنفرم. البته خیلی قبل تر متنفر بودم. همان روزها که با رتبه 37 کارشناسی ارشد حاضر نشدم دیگر دانشگاه تهران جزو حتی 15 انتخاب اولم باشد و علی رغم اعتراضات دیگران و بخصوص مامان دانشگاه دیگری را  انتخاب کردم. برای دکترا هم دست بر قضا بود ! اما حالا از تک تک آجرهایش متنفرم. از تک تک آدم هایی که عشق مرا به دانشگاه محبوبم دزدیدند متنفرم. از این خاک، از این دیاری که جوانی ام را بلعید متنفرم.

از آن پیرزن ملعون توی آموزش متنفرم که توی چشمهایم نگاه میکند و میگوید شما فرق داوطلب و دانشجو رو نمیدونید ! و گفتم شما که میدونید بفرمایید که دانشگاه تهران برای تمام داوطلبان شماره دانشجویی صادر میکنه  ؟ گفت لابد اشتباه شده! گفتم اشتباها همان سالی که من دکترا قبول شدم، یک شماره دانشجویی توی دانشکده مدیریت برای من صادر میکنن!!!! چه اشتباهی!

متنفرم... از بی وطنی متنفرم. و یکی از همین روزها یک دست چمدان و یک دست، دست کودکم در دست، به دنبال وطن میروم. آنجا که کمی آرامش باشد و کمی آسایش.

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٤ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

برای آن خوبانی که دلتنگ دیدار پسرکند و باور نمیکنند جوجه ای که روزگاری گفتند نیست میشود! انقدر هست باشد!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٤ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

یک کتاب خوب، یک قهوه ء گرم، کیکی که با همکاری بهترین آشپز کوچولوی دنیا پختی، و از همه مهتر آرامش حضور وجود کوچکی که به قدر دنیا بزرگ است و سر خم شده اش رو دفتر نقاشی اش بی بدیل ترین زیبایی خلقت است، تمام چیزی است که برای لذت بردن از یک روز برفی لازم است و خدا را شاکرم که همه را به من عطا کرده است .

خدایا شکر.

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

*از خواب بیدار شده، بهش میگم دوستت دارم.

میگه ولی من عاشقتم. یک کم مکث میکنه و میگه عاشقتم همون دوستت دارمه ؟ بغلش میکنم و میچلونمش و میگم نه . یعنی خیلی خیلی دوستت دارم.

دستهای مهربون و کوچولوش رو دور گردنم حلقه کرده و تند تند صورتم رو ماچ کرده و میگه : پس من خیلی خیلی عاشقتم قلب

**بغلش کردم و دارم باهاش حرف میزنم ، یکهو وسط حرفم میگه : برو ابروهات رو بردار! چقدر شلوغ ملوغ (یعنی شلوغ پلوغ!) شده!

*** یک شلوار صورتی دارم که خیلی راحته و خوشگل. توی خونه زیاد میپوشمش. چند روز پیش از خواب که بیدار شد یک نگاهی کرد و گفت فکر کنم این شلواره رو خیلی دوست داری. نه ؟ میگن آره . از کجا فهمیدی؟ میگه از بس  همش اینو میپوشی!خنثی

**** پای مامان خورده بود به ستون و ورم کرده بود و بهش توضیح دادم که وقتی جایی از بدن برخورد میکنه به یک چیز سفت ، ورم میکنه و درد میگیره . عکسهای چند سال پیش رو داشتم نشونش میدادم، متعجب از سایز من گفت : مامی جون به کجا خوردی انقدر ورم کردی؟؟؟ خیلی دردت آمد!!!!!!!عصبانی

*****در حال بستن چمدان های سفر پیش رو بودم که شروع کرد غرغر که سرده و من نمیام. من هم خسته و بی حوصله گفتم عیب نداره تو بمون پیش بابا جونت و من میرم خودم. با لحن نگرانی گفت : پس کی مراقب من باشه ؟ کی منو بوس کنه ؟ کی لباسهای منو بشوره من خوشگل باشم؟ گفتم بابات . گفت کی برای من غذا بپزه بخورم بزرگ بشم ؟ گفتم بابات . دوباره با نگرانی گفت: آخه بابام که آشپزی بلد نیست . گفتم خب برید خونه مامانی براتون غذا بپزه . بغض کرد و گفت آخه مامانی که اصلا غذاهاش خوشمزه نیست !!!!نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند خسنگی، استرس، نگرانی و عصبانیتم در کسری از ثانیه تبدیل شد به یک عالم حس خوب و بغلش کردم و هزار بار بوسیدمش و گفتم عزیزم من باهاتم. تا آخر دنیا کنارتم و خودم برات غذاهای خوشمزه درست میکنم. کلهم مشکلاتم حل شد با این جمله ء جادویی.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٤ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

وقتی نمیدانی سرنوشت تو را کجا میبرد ...

وقتی نمیدانی دنیا برایت چه خوابی دیده است ...

وقتی تنها قطعیت زندگی ات احتمال است ...

وقتی زخم ده ساله ای با نگاهی باز میشود و خون و چرک پس میدهد و تو میفهمی در گذر ایام فقط خودت را فریب داده ای...

وقتی دلتنگی و نمیدانی چه کنی...

وقتی ... وقتی ... فقط به او پناه میبرم که تنها پناه همه است ... خدایا. اینجا زنی از ته دل صدایت میکند . میشنوی؟ نه اولین بار است و نه آخرینش. فقط برایم مهم ترین است. خدایااااااا

*بوف عزیز، سپاسگزار میشوم اگر ایمیل آدرستان را بگذارید. متاسفانه من ایمیل قبلی خودم را فراموش کرده ام و کانتکت هایش را جایی کپی نکرده ام.

** از دوستانی که کامنت میگذارند و ایمیل دارند و هنوز جواب نداده ام عذر میخواهم. یک هفته ای نبودم. ده روزی هستم و بعدش را خدا میداند فقط.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳٩٤ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

35 سالگی هم تمام شد. سال خوبی بود به گمانم البته . کلی اتفاق مهم برایم افتاد در 35 سالگی.

در خوشبینانه ترین حالت ممکن نیمه عمر را هم رد کردم. و البته باز به گمانم چند سالی پیشتر بود و لابد انقدرسرگرم بودم که نفهمیدم به قله رسیدم و حالا به بعدش در سراشیب عمرم .

پسرکم دیروز پرسید مامی جون خوشحالی تولدته ؟ گفتم خوشحال ترم که تو رو دارم ، اگر نه چه لذتی داشت روزها و سالها را انبارکردن بدون ثمره ای مثل تو.

از صبح که بیدار شد برایم هپی بیرس دی و تولدت مبارک خواند و کمک کرد تا شب که مهمانها برسند.

سر شام چون هم ظرفیت میز تکمیل بود و هم برای احترام به مهمان های بچه داری که در نشیمن اجماع کرده بودند و مشغول تغذیه بچه ها بودند، با پسرک روی راحتی ها نشستیم و مشغول خوردن شدیم و از همان جا تعارف کردم که " بفرمایید، منزل خودته " که یکهو نگران شدو بلند بلند داد زد : نه نه ، نفرمایید منزل خودتون ! هنوز کیک رو نیاوردیم ، شمعاشو فوت نکردیم. خنده

قشنگ ترین هدیه ء دیشب نقاشی پسرکم بود که مرا کشیده بود با موهایی بلند . عاشقتم جان مادر که بی تو تولد انباشت سالها بود و با تو نماد زندگی .

ممنون از دوستهای خوبی که یادشون بود و تولدم رو تبریک گفتند. خیلی مزه داد.

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

باران که می آید یادت می آید برای تو ، میوهء وسط پاییز، هیچ چیز به قدر باران خوش آیند نیست و لذت بخش، و لذت بخش تر اینکه پسرک تابستانه ات هم به پا به پای تو با چتر کوچکش زیر باران قدم بزند، تو زیر لب زمزمه کنی :

در کوچه نور و صدا ره میسپارم، امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم

 و بگذاری باران تمام وجودت را خیس کند و بشوید، و او بلند بلند بخواند:

شمع و چراغها رو روشن کنین ، امشب عروسی داریم ، همسایه ها  رو خبر کنین، امشب عروسی داریم

و ندانی بخندی یا گریه کنی !

روزهایتان بارانی و آسمان دلتان آفتابی .

 

 

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

موافقی اول نهار بخوریم بعدا راجع به این کتابهای جدید صحبت کنیم ؟ فکر کنم گشنه باشیم ؟

آره . فکر کنم حق با تو باشه! مجبورم باهات موافقت کنم !

* مکالمه من و پسرکم. و دومی البته پسرک هست .

علی رغم اینکه اصلا معتقد به اجبار و اظهار و ابراز عقیده در مورد شغل و آینده پسرک نیستم و از قبل از تولدش تا الان بارها گفتم هر تصمیمی بگیره محترمه و حمایت و کمک من رو خواهد داشت و تحسین و تشویقم رو، اما باید اعتراف کنم که دارم فکر میکنم خیلی نامحسوس هدایتش کنم به سمت دیپلماسی. خوشبختانه پزشکی اصلا توی لیست مشاغلش نیست. موقع تمرین پیانو هم بارها اعلام کرده که بابا جان من خواننده ام ، آهنگساز نمیخوام بشم که !!!  و خب پدرزاد مهندسه و شدیدا خودش رو به مهندسی قبول داره و احتمالا دوباره مهندس شدن براش جذابیت نداره. پس می مونه همون دیپلماسی.

دارم تمرین میکنم ازش حرف زدن یاد بگیرم. حرف زدن بدون رنجاندن و بدون کنایه. رد کردن خواسته های دیگران در کمال ظرافت و به کرسی نشوندن حرف طوری که دیگران خودشون  با کمال میل برای انجام اوامرت صف بکشن. هنری که ذاتیه و من نداشتم و در دیگران هم خیلی کم دیدم.

به قول یکی از دوستهام که پسرک هم بی نهایت عاشقشه و اون و شوهرش خاله و عموی محبوبشن، خردمنده ! قبل از حرف زدن سکوت میکنه ، خیلی خوب گوش میکنه، و خیلی ظریف جواب میده . حیف از دنیای سیاسته اگر تو واردش بشی و حیف تر که دنیای سیاست تو رو نداشته باشه پسرجان .

** این متن بیشتر برای دل خودم هست ، شاید روزی در کسوت یک سیاستمدار پسرک اینجا رو بخونه و به آینده نگری من آفرین بگه . و شاید در هیات یک نقاش، خواننده، و هر چیز دیگری، و بخنده به رویاهای دور و دراز مادرش. نمیدونم. من از بازی روزگار هیچ نمیدونم.

×××بعدا نوشت و شفاف نوشت : جهت سرکار خانم سارا! من قطعا منظورم " هیات" بود و نه " هیبت" . بهرحال اگر کسی میخواد ایرادی از کسی بگیره، و طعنه بزنه که سیاست بچه بازی نیست و سیاستمدارها مادرهای باسواد دارن، حداقل قبلش یک نگاهی به فرهنگ معین یا دهخدا میندازه یا قبل از کامنت گذاشتن توی گوگل سرچ میکنه !  و در ضمن من به ضرس قاطع میگم که نه تنها از مادر تمام سیاستمداران فعلی که از نیمی از خودشون هم با سوادترم.

**** دلیل ننوشتنم همین مزخرفاتی بود و هست که از سر بی سوادی دیگران میشنوم.  هرچند که بین این همه حرف های خوب ، مثل یک میوه گندیده بین یک باغه، ولی خب آزاردهنده است.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin