من و روزهای فصل سوم زندگی

سال 95 بد شروع شد. امیدوارم بهترتموم بشه. همین .

این نوا این روزها من رو دیوونه کرده . اردیبهشت ماه عاشقیه و من این ماه جنون میگیرم.

*مرسی بابت پیغام هاتون. بی نهایت خوشحالم میکنه و دلگرم. ببخشید اگر خیلی هاش بی جواب مونده . اونها که ایمیل دارن در اسرع وقت پاسخشون رو میدم.

نوشته شده در جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

* نصفه شبی بی خوابی زده بود به سرش، و هرچی بابای محترمش رو صدا زد، پدرجانش در خواب بودن، اینم نامردی نکرد و یک گاز محکم از سر شونه باباش گرفت ! الف عصبانی آمد و آوردش تحویل من داد- من مشغول حظ بردن از کتابهای جدیدم بودم-  و گفت خودت بخوابونش! من هم بغلش کردم و رفتیم توی اتاقش و با هم صحبت کردن. ولی بغض داشت و با بغض گفت که من اصلا بابا نمیخوام. اصلا تو بابای من باش. گفتم عزیز دلم پس کی مامانت باشه؟ گفت قورباغه ها!!! و من نفهمیدم که با من لجه یا باباش!!خنثی

**دوست نازنینی مهمانم بود، عصرانه برایش کیک شکلاتی مخصوص درست کرده بودم و چیز کیک اسپایسی کدو حلوایی. پدرو پسر شکلات و کاکائو و شیر کاکائو و کلا تمام خوشمزه های دنیا رو دوست ندارن. ولی عاشق پامپکین کیکن ! پسرک به هوای کیک، از چیز کیک یک تکه خواست. کمی مزمزه کرد و نخورد. گفتم مامان دوست نداری؟ گفت مامی جون خیلی خوشمزه است! دستت درد نکنه. ولی از کیک به قدر دو تا چنگال کوچولو کم شد. به محض اینکه دوست جان خداحافظی کرد و رفت، و به گمانم هنوز به درب خروج ساختمان نرسیده بود، بدو بدو آمد و جلویم وایستاد که : این چه گندی بود به جای کیک درست کردی؟ آخه این پامپکین کیک واقعیه ؟؟؟ و من خدا رو شکر کردم که  انقدر شعور و معرفت در سر کوچک سه ساله اش است که جلوی دوستم من را ضایع نکرد. بر خلاف خیلی بزرگترها و غول بچه هایی که سر میز و جلوی میهمان بارها دیده ام که مادر و پدر را ضایع میکنند .

***خوب است داشتن موجودی که بوی بهشت میدهد. که وسط جمع و جورها یک دفعه میبینی نیست و دوان دوان دنبالش میگردی و میبینی در آپارتمان باز است و صندل های کوچکش نیست و وقتی وحشت زده صدایش میزنی ، با آرامش بخش ترین لحن ممکن میگوید: چرا نگرانی؟ آشغال ها رو دارم میبرم بیرون !!! و تا وقتی یک شال پیدا کنی و یک مانتوی گشاد و به خودت بپیچی و دنبالش بروی ، ببینی با همسایه دو طبقه پایین تر مشغول گپ و گفت است که : مامی جونم داره خونه تکونی می کنه ، آخه بهار که میاد باید تمیز باشه همه چیز، دیدم خسته است گفتم من آشغال ها رو ببرم خسته تر نشه! و کامله مرد استاد دانشگاهی که بوسه میزند بر دستان دردانهء چهل ماهه تو و میگوید خانم این بچه جواهر است ، و برای بردن آَشغال های ما اجازه میگیرد که این سعادت را من کامل کنم.

من فدای این همه غیرت و معرفت و مسئولیت  تو چراغ دلم .

**** این بهار ، چهارمین بهاریست که تو میبینی و پنجمینی که من! که قبل از تو بهار، بهار نبود. بهار دلم ، بی خزان باشی.

*این تک بیت های تیتر وار از مولاناست. مستم این روزها با شراب نابش

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

×اول ولنتاین مبارک. امروز توی تجریش پر از آقاهایی بود که خرس های گنده به بغل داشتند و بگ هایی گنده تر از خرس !‌ و من داشتم فکر میکردم جدی ترین کادویی که به اسم ولنتاین گرفتم چی بوده ؟‌ یک سشوار و یک عطر. رکورد خوبی برای 35 سالگی نیست!

× دوم اینکه خاله شدم. امروز دقیقا دو هفته است که خاله یک دختر کوچولوی خوشگل و لب غنچه و ظریف شده ام . و بغلش که میکنم دلم برای پسرک سه کیلویی ام تنگ میشود که با یک دست بغلش میکردم وبا دست دیگر زندگی و کار. چقدر زود گذشت و برای من دامن دامن حسرت ماند و بغل بغل دلتنگی.

×پسرکم چهل ماهه شد. چهل ماه گذشت از آن روزی که بسته کوچک آبی رنگی را در آغوشم گذاشتند و من در اوج درد نگاهش کرد و با چشمان بسته و بریده بریده پرسیدم سالمه ؟ و جواب شنیدم بله . من هم چهل ماهه ام. آن سالها را حساب نمیکنم که در تمام عمرم این سه سال را زندگی کرده ام فقط. بقیه اش زنده مانی بوده است نه زندگانی. 

مرام و معرفت نه آموختنیست و نه تزریق کردنیست. مرام و معرفت و جوانمردی ذاتیست و من به عمرم در میان تمام نرینه هایی که ادعای مردانگی داشته اند انقدر مرد ندیده ام که در وجود پسرکی چهل ماهه. نه چون مادرش هستم که -شاید مادری او بزرگترین و سخت ترین نعمت خداست که بی آنکه لایقش باشم به من بخشیده است- چون دیگران هم انگشت به دهان رفتار اویند.

به طرز غریبی غیرت دارد و البته این یکی به رغم با نمک بودنش برای من خوش آیند نیست . میخواستیم بیرون برویم . ته بزکی داشتم و رژ لب قرمزی که با پالتویم ست بود , نگاهی کرد و دوید و دستمال کاغذی آورد و گفت وای وای مامی جون . چه خونی از لبهات میاد. بیا خون ها رو پاک کن !!!

از بیرون آمده بودم و خواهرم خانه  ما بود که مراقب جوجه باشد, بارانی ام را در اوردم و ژاکت زیرش را و زیرش یک تاپ نه خیلی باز تنم  بود. در حال تعریف وقایع برای خواهرک بودم که هی رفت و هی آمد و گفت که هوا سرد شده . که الان سرما میخوریم. که باید زیاد لباس پوشید, تعجب کردم. به نظرم نمی آمد که خیلی سرد باشد . پرسیدم مامی برات یک ژاکت بیارم ؟‌یا شومینه رو زیادکنم ؟‌خیلی جدی گفت : من که لباس آستین بلند تنمه. تو الان سرما میخوری. برو یک چیزی بپوش!!!!!

چند شب پیشتر من سر ماجرایی اخلاقم سگ بود و خب صغری و کبری هم این جور وقت ها سرم نمیشود و از آن شب هایی بود که بیرون بودیم و توی ماشین چرتی زده بود و خوابش بهم خورده بود و من برعکس خسته بودم و عصبی.

موقع خواب انقدر حرف زد که من عصبانی شدم و به عنوان نمونه بی شعوری تمام عیار از پایش نیشگونی گرفتم که دادش به هوا رفت و بابایش امد و بغلش کرد و هرچی پرسید چی شده و پات به کجا خورد چیزی نگفت . عصبانی بلند شدم که بروم قهوه ای درست کنم و کوفت کنم که بلکه حالم بهتر شود که دستم خورد به کتری و چپه شد و آب جوش هم ریخت روی دستم. آخ آخم بلند شد که بابای بچه به بغل آمد ببیند چه شده. یکهو پرسید مامی جون دست تو هم برشته شد؟‌پای منم برشته است هنوز!!!!(برشته یعنی یک کم ملایم تر از سوخته!‌و از صفت های ابداعی خودش است یعنی سوزشش خیلی زیادنیست !) ومن دست برشته شده را فراموش کردم و چشمها و قلبم سوخت از معرفت او و بی شعوری خودم.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

×مامی جون میشه لطفا پت و مت رو بریزین توی گوشیتون که هر وقت من دوست داشتم بتونم ببینم و سرگرم بشم؟

** توی تلویزیون گفته خوردن شیر ضامن سلامتیه. من شیر میخوام. کباب شیر جنگلی !!!

*** مامی جون دستت درد نکنه اتاقم رو تمیز کردی. الهی من فدات مامی خوشگل و تمیزم بشم!

**** از دست بابای شلوغکارش عصبانی بودم و در حال تمیز کردن میز کامپیوتر، با نگرانی میگه چرا اخم کردی خوشگلکم؟ گفتم بابات اصلا با تمیزی مشکل داره! گفت ببین بابام از راه میاد اول دستهاش رو میشوره. ببین اون روزی با هم دوتایی اتاق منو مرتب سازی کردین! اینا کارهای خوبیه دیگه ! پس بابامم تمیزی رو دوست داره !

***** در حال تمرین پخت کالباس خونگی بودم، دیدم خیلی خوب شده ، یک رول برای مامانم اینها گذاشتم. گفت اونو کجا گذاشتی؟ گفتم میخوام ببرم برای مامان جون اینا. سرش رو با جدیت تکون داده : همه اش مامانت اینها. خب یک ذره هم چیزی برای خودت نگه دار!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳٩٤ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

احمدی نژاد هیچ کار که نکرده باشد, علاوه بر بالا بردن تورم و میزان بدبختی, باعث بالا رفتن روحیه و اعتماد به نفس مخصوصا در بین قشر جوان شده !‌

طرف میره جلوی آینه میبینه خب شعور داره, تحصیلات داره, قیافه داره, تیپ داره, با خودش فکر میکنه یک نفر بدون اینها هشت سال رییس جمهور 70 ملیون آدم شد.پس دلیلی نداره که نتونه نماینده مجلس بشه!

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

جایی هست به نام " وطن " که من ندارم. که خیلی از ما نداریم. ما فقط " محل تولد" داریم.

" وطن " جاییست که محترمی، که خوشحالی، که آزادی، که آرامش داری، که آسایش داری، که امنیت داری، که دغدغه هایت طبقه های منفی هرم مزلو نیست .

این روزها سخت درگیر این واژه ام و چه دردناک است بعد از 35 سال بفهمی " بی وطنی" . که در این خاک ریشه داری اما سبز نمیشوی، نمیبالی. نه بیشتر از این.

وطن هرجا که باشد، قطعا جایی نیست که با نوزاد 5 ماهه کنکور دکترا شرکت کنی، قبول شوی، مصاحبه دعوت نشوی، و بعد از دو سال بفهمی اسمت در لیست بوده !!! تنها اعتراض من این بود که دیگر حاضر نشدم امتحان دکترا بدهم و گفتم لایق همانها که برای نشستن روی این کرسی ، زیر پای دیگران را خالی میکنند. اما این داغ بعد از 2 سال دوباره تازه شد.

روزگاری عاشق آن سر در سیمانی بودم. تمام پنجاه تومانی ها را یادگاری نگه میداشتم و زل میزدم به عکس پشتش. حالا متنفرم. البته خیلی قبل تر متنفر بودم. همان روزها که با رتبه 37 کارشناسی ارشد حاضر نشدم دیگر دانشگاه تهران جزو حتی 15 انتخاب اولم باشد و علی رغم اعتراضات دیگران و بخصوص مامان دانشگاه دیگری را  انتخاب کردم. برای دکترا هم دست بر قضا بود ! اما حالا از تک تک آجرهایش متنفرم. از تک تک آدم هایی که عشق مرا به دانشگاه محبوبم دزدیدند متنفرم. از این خاک، از این دیاری که جوانی ام را بلعید متنفرم.

از آن پیرزن ملعون توی آموزش متنفرم که توی چشمهایم نگاه میکند و میگوید شما فرق داوطلب و دانشجو رو نمیدونید ! و گفتم شما که میدونید بفرمایید که دانشگاه تهران برای تمام داوطلبان شماره دانشجویی صادر میکنه  ؟ گفت لابد اشتباه شده! گفتم اشتباها همان سالی که من دکترا قبول شدم، یک شماره دانشجویی توی دانشکده مدیریت برای من صادر میکنن!!!! چه اشتباهی!

متنفرم... از بی وطنی متنفرم. و یکی از همین روزها یک دست چمدان و یک دست، دست کودکم در دست، به دنبال وطن میروم. آنجا که کمی آرامش باشد و کمی آسایش.

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٤ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

برای آن خوبانی که دلتنگ دیدار پسرکند و باور نمیکنند جوجه ای که روزگاری گفتند نیست میشود! انقدر هست باشد!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٤ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

یک کتاب خوب، یک قهوه ء گرم، کیکی که با همکاری بهترین آشپز کوچولوی دنیا پختی، و از همه مهتر آرامش حضور وجود کوچکی که به قدر دنیا بزرگ است و سر خم شده اش رو دفتر نقاشی اش بی بدیل ترین زیبایی خلقت است، تمام چیزی است که برای لذت بردن از یک روز برفی لازم است و خدا را شاکرم که همه را به من عطا کرده است .

خدایا شکر.

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

*از خواب بیدار شده، بهش میگم دوستت دارم.

میگه ولی من عاشقتم. یک کم مکث میکنه و میگه عاشقتم همون دوستت دارمه ؟ بغلش میکنم و میچلونمش و میگم نه . یعنی خیلی خیلی دوستت دارم.

دستهای مهربون و کوچولوش رو دور گردنم حلقه کرده و تند تند صورتم رو ماچ کرده و میگه : پس من خیلی خیلی عاشقتم قلب

**بغلش کردم و دارم باهاش حرف میزنم ، یکهو وسط حرفم میگه : برو ابروهات رو بردار! چقدر شلوغ ملوغ (یعنی شلوغ پلوغ!) شده!

*** یک شلوار صورتی دارم که خیلی راحته و خوشگل. توی خونه زیاد میپوشمش. چند روز پیش از خواب که بیدار شد یک نگاهی کرد و گفت فکر کنم این شلواره رو خیلی دوست داری. نه ؟ میگن آره . از کجا فهمیدی؟ میگه از بس  همش اینو میپوشی!خنثی

**** پای مامان خورده بود به ستون و ورم کرده بود و بهش توضیح دادم که وقتی جایی از بدن برخورد میکنه به یک چیز سفت ، ورم میکنه و درد میگیره . عکسهای چند سال پیش رو داشتم نشونش میدادم، متعجب از سایز من گفت : مامی جون به کجا خوردی انقدر ورم کردی؟؟؟ خیلی دردت آمد!!!!!!!عصبانی

*****در حال بستن چمدان های سفر پیش رو بودم که شروع کرد غرغر که سرده و من نمیام. من هم خسته و بی حوصله گفتم عیب نداره تو بمون پیش بابا جونت و من میرم خودم. با لحن نگرانی گفت : پس کی مراقب من باشه ؟ کی منو بوس کنه ؟ کی لباسهای منو بشوره من خوشگل باشم؟ گفتم بابات . گفت کی برای من غذا بپزه بخورم بزرگ بشم ؟ گفتم بابات . دوباره با نگرانی گفت: آخه بابام که آشپزی بلد نیست . گفتم خب برید خونه مامانی براتون غذا بپزه . بغض کرد و گفت آخه مامانی که اصلا غذاهاش خوشمزه نیست !!!!نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند خسنگی، استرس، نگرانی و عصبانیتم در کسری از ثانیه تبدیل شد به یک عالم حس خوب و بغلش کردم و هزار بار بوسیدمش و گفتم عزیزم من باهاتم. تا آخر دنیا کنارتم و خودم برات غذاهای خوشمزه درست میکنم. کلهم مشکلاتم حل شد با این جمله ء جادویی.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٤ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

وقتی نمیدانی سرنوشت تو را کجا میبرد ...

وقتی نمیدانی دنیا برایت چه خوابی دیده است ...

وقتی تنها قطعیت زندگی ات احتمال است ...

وقتی زخم ده ساله ای با نگاهی باز میشود و خون و چرک پس میدهد و تو میفهمی در گذر ایام فقط خودت را فریب داده ای...

وقتی دلتنگی و نمیدانی چه کنی...

وقتی ... وقتی ... فقط به او پناه میبرم که تنها پناه همه است ... خدایا. اینجا زنی از ته دل صدایت میکند . میشنوی؟ نه اولین بار است و نه آخرینش. فقط برایم مهم ترین است. خدایااااااا

*بوف عزیز، سپاسگزار میشوم اگر ایمیل آدرستان را بگذارید. متاسفانه من ایمیل قبلی خودم را فراموش کرده ام و کانتکت هایش را جایی کپی نکرده ام.

** از دوستانی که کامنت میگذارند و ایمیل دارند و هنوز جواب نداده ام عذر میخواهم. یک هفته ای نبودم. ده روزی هستم و بعدش را خدا میداند فقط.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳٩٤ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin