من و روزهای فصل سوم زندگی

در این مدت که نبودم کشف کردم که هزار نوع چسب ساخته اند برای چسباندن چیزهای بی ربط به هم . چسب شیشه و سنگ ، چسب چوب و آهن ، چسب کاغذ و سنگ و صدها نوع چسب فوری و قطره ای و کیلویی و قس علی هذه ! به گمانم این روزها چسبی برای آب و باد و آفتاب و بو هم خواهند ساخت...

همه چیز را میتوان به هم چسباند، الا آدم های بی ربط را.  چسب آدم ها هنوز ساخته نشده و من از آیندهء مبهم پر پیچ و خم میترسم...

*پسرک هم خوب است. بزرگ شده است و مثل تمام 22 ماهه ها شیرین زبانی میکند و شیرین ادایی. برایم شعر میخواند و دوستت دارم من بیشاره !میخواند و میرقصد و آخرش هم "بوس جون"  میگذارد و مرا میبوسد و دنیا رنگی میشود. میبوسمش و میگویم کاش مشکلات ما هم به بوسه ای حل میشد.  نمیشود...

نوشته شده در جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

سلام. اول این که تیتر رو با آهنگ و ریتم "من همونم که یه روز میخواستم دریا باشم ..."گوگوش بخونین . بنده همون فندقشونم . الان که فکر میکنم نمیفهمم اون موقع وقتم بیشتر کِش می آورده یا به میزان قابل توجهی بیکار بودم که هی فرت فرت آپ میکردم و دونه دونه کامنت ها رو به سیستم حسین کرد شبستری جواب میدادم. دورانی بود واسه خودش. این روزها وقت سرخاروندن ندارم ، وب آپ کردن که طلبم. الان هم که این موقع شب نشستم پای کامی ، اولا یک تیکه کیک شکلاتی از پریروز که دوستام آمدن خونمون و برام کیک و کادو تولد آوردن توی یخچال مونده بود و میدونین که کیک شکلاتی مثل نمازه که تا نخونیش نمیشه روی کاری تمرکز کرد، اون هم تا نخوریش روانت رو راحت نمیگذاره. دوما که صبح ساعت 6 باید جایی باشم ، و نمیدونم اصلا کرایه میکنه که بخوابم ، یا برم و کارم رو انجام بدم و تا فردا شب بدوم و شب با خیال راحت جنازه بشم و بخوابم ! نمیدونم هنوز. 

33 شدیم رفت پی کارش! تولدم هم به خوبی برگزار شد و به طرز غریبی سورپرایز وخر سورپرایز شدم ، در این حد که شک کردم نکنه دارم میمیرم و بهم نمیگن . مدل این خبرنگارها هست که میگن مثلا امسال سطح مسابقه و سطح داوری و سطح شرکت کنندگان خیلی بالاتر از سالهای قبل بود، به همون سیستم امسال سطح هدایای تولد خیلی بالاتر از سالهای قبل بود .امیدوارم این روند در سالهای بعد هم با شدت ادامه داشته باشه !نیشخندگاوچران

وقتی نیستم ، که خب نیستم ، ولی وقتی هستم تمام وقتم با یک جوجه ء شیرین زبون 15 ماهه میگذره که دستم رو میگیره و دنبال خودش میکشه و به زبون خودش تمام اتفاقات و کارهاش رو توضیح میده . پسوند و پیشوند تمام حرف هاش هم یک مامان ئه . به قول خواهرم " نماد کاملی از یک بچه ننه! " و من ذوق میکنم از این حرف. خوشمزه ترین بازیمون هم اینه که وقتی ازش میپرسم پسر گل من کیه ، انگشت اشاره اش رو فشار میده توی سینه و شکمش و بلند میگه مَن . باز میپرسم من مامان کی ام ؟ میگه من . میگم مامان ِ شما کیه ؟ خودش رو پرت میکنه توو بغلم و میگه مامان و بنده جونم در میره از ذوق و لذت و تمام خستگی هام از تنم در میره . 

*اگر کامنتی جا مونده شرمنده . گاهی بین کارهام و موقع ناهار با موبایل میخونم همه رو .ولی الان که داشتم تایید میکردم با این خستگی  احتمالا چشمام البالو رو گیلاس دیده و ممکنه چیزی جا مونده باشه ، شرمنده . 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

سلاااااااام. من برگشتم. از کجا؟‌ کیش ! نیشخند  عمه من یک اصطلاحی داره که به مهمونی یکهویی میگه " پلوی ناگهانی " . خب ما هم یک کیش ناگهانی رفتیم. 

قضیه این بود که فردای نوشتن پست قبلی در منزل پدرجان بودیم و من داشتم با تلفنم حرف میزدم و آخرش هم مخاطب اونور خط رو به مهمونی دعوت کردم که مامان جانمان پرسیدن مهمونی چی ؟ گفتم تولدم. مامان جان گفتن خب تولد تو که دو هفته دیگه است. گفتم بله . ولی زودتر گرفتم. بعد فرمودند که ما نیستیم!!! 

هیچی دیگه ... هرچی بالا پایین کردم دیدم نمیشه ، یک مقدار گریه زاری که چه بساطیه و چرا نمیشه روی بودنتون حساب کرد و این حرف ها ، بعد مامان جان دلداری داد که ما قرار بوده دو ماهه بریم ، ولی به خاطر تولد تو دو هفته ای برنامه ریزی کردیم که برگردیم و کف دستمون رو بو نکرده بودیم که میخوای مهمونی بگیری . حالا هم مهمونی رو کنسل کن و پاشو برو کیش با شوهر و بچه ات خوش بگذرون ، به جای این که خودت رو هلاک کنی .واسه تولدت هم خودم برنامه دارم ! و خلاصه با وعده وعید سوغاتی های خاص به مناسبت 33 سالگی ، گریه ما تموم شد. 

کلا ایده ء بدی هم نبود، فلذا بار سفر رو بستیم و رفتیم و جای شما خالی کلی خوش گذروندیم و برگشتیم. تنها مشکل، مقادیر متنابهی پنیر، و تن ماهی ، خیارشور، کنسرو قارچ و ذرت و نخود فرنگی ، چیپس و پفک و نوشابه و دلستره که روی دستم باد کرده. هرچند همه اش مصرفیه و خورده میشه ، ولی خب من به خاطر پسرک الان برنامه غذاییمون خیلی سالم و ساده است و چیزی که به اون نمیتونم بدم رو خودمون هم نمیخوریم. چند تا مهمونی کوچولو بایدبدم که این ها مصرف بشه و نمونه . 

* یک چیزی بگم ؟ من الان کمی تا قسمتی برنزه ام !نیشخند نه که نیم پز و نیم سوز باشم. یک برنزه ملایم و یک دست . اتفاقا خوب هم شد. هنوز هم به مامان جان خبر ندادم و عکس هم وایبر نکردم. میخوام برگرده سورپرایز شه . خیلی دیگه برنزه شدنه برام مهم نبود، این که از عهده اش بر بیام مهم بود که خدا رو شکر اجرایی شد! 

** فکر کنم پریروز تولد وبم بود. 4 ساله شد. تولدش مبارک . اگه الان پسرک اینجا بود براش بببُل میخوند و دست میزد و همزمان قر کمر می آمد. 

***بچه ام انقدر خوش اخلاق و خوش خلق بود که کلی تخفیف میدادن به خاطرش . به باباش گفتم با تخفیف هایی که به خاطر خنده و رقص این دادن بهمون ، کل پول پوشک و شیرخشکش تا الان صاف شد!

نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

علی زیبایی هر سرنوشت است

اگر الگو شود عالم بهشت است

علی زیباترین نام جهان است

علی ذکر لب صاحب زمان است

عیدتون مبارک . صادقانه اعتراف کنم که روز عید غدیر تنها وقتیه که به سیادتم افتخارمیکنم و خوشحالم.

حال و هوای روزعید غدیر برای ما کمتر از سال نو نیست و تدارکاتش هم همین طور و  شلوغی و برو بیاش هم .

از صبح هی حونه پر و خالی شده و الان وقت کردم این چند خط رو با گوشی بنویسم

عیدتون  باز هم مبارک .

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

×بچه داری و شوهر داری و خانه داری و بالاخره کار ، منطقا وقتی برای وب نویسی نمیگذارن دیگه . وقتی میرسم خونه جنازه متحرکی ام که ته مونده ء قوام صرف راس و ریس کردن امور فردا و بازی کردن با یک بچه ء دلتنگ میشه که دیگه به هیچ قیمتی از بغل من بیرون نمیاد.

بعد از مراسم عرفه ، خودم با خودم تصمیم گرفتم که واسه تولدم مهمونی بگیرم. حالاربط دعای عرفه با تولد بماند،ولی در کمال تاثرو  تالم دیدم که تولدم دوم محرم میشه . بعد گفتم خب هفته قبلش میگیرم که میشه هفتهء دیگه ! فلذا باز دوباره مثل اسب در حال یورتمه رفتن و لیست کردن کارهای مهمونی ام. از اونجا که خیلی ریخت و پاش توی برنامه های مالیمون نیست تا سال دیگه و باید پولهامون رو جمع کنیم ، خودم به خودم یک آف کوچولو دادم برای تولد . با الف مشورت کردم و گفتم فکر کنم یک تومن بشه . اون هم گفت اشکال نداره عزیزم. هیچی دیگه ، دیشب رفتیم یک کم خریدهایی که میشه از قبل کرد رو انجام بدیم که فقط پنیر لازم برای پاستای فرانسوی شد 100 تومن ! یعنی سه کیلو و خرده ای پنیر 100 هزار تومن! شاخ در اوردم. بعد توو راه غر زدم. بعد گریه کردم. آخرش هم گفتم من اصلا نمیدونم چقدر میشه ولی مهمونی رو میگیرم. من غر میزدم و الف میخندید. آقای روحانی ما مچکریم بابت خیلی چیزها ، ولی هنوز وقتی پنیر کیلویی 33 هزار تومنه ، دیگه حتی نون و پنیر هم نمیشه گذاشت جلوی مهمون. بخدا من برای تولد پسرک خریدم کیلویی 24 و 22 تومن بود. من همین جا از جناب آقای کاله شکایت میکنم .چه وضعشه آخه ؟ بعد تازه فکر کنم تا روز مهمونی تموم بشه از بسکه خوشمزه است و هی میشه خالی خالی چشید وخوردشون . امسال 33 ساله میشم! پیر شد رفت .

***بعد از مدت ها دوباره به این سوال حیاتی رجعت کردم که چی بپوشم ؟ دلم یک لباس راحت و شیک و خوشگل و خاص میخواد که لختی هم باشه کمی ، بعد لباسی که تمام این ویژگی ها رو داشته باشه پیدا نمیکنم. یک کم کمک پلیز.

****میشه اسم چند تا اهنگ جدید رقص دار وچند خواننده شاد رو بگید؟ من کلا توو فاز غم و اندوهم و شادترین خواننده ام مازیار فلاحیه !

*****بچه های یک سال و دو ماهه خیلی شیرینن. خیلیییییی....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

قرار بود سقف بالای سرشان  باشند این پدران ، قرار بود مهر پدرانه نثار دخترکان بی پدر کنند این پدران  خوانده . اصلا اولین مرد زندگی هر دختری پدرش است . مظهر قدرت و صلابت و عطوفت . مقیاس سنجش خوبی ها برای دختران پدر است . تمام مردان زندگیشان را با عیار شباهت به پدر محک میزنند دختران. وقتی میخواهند تمام مردها را به یک چوب برانند و از سر و ته یک کرباس ببرند صفاتشان را ، " بلانسبت بابام  " انتهای جمله است . " بابا" اولین و آخرین کلمه دختران است و اولین و آخرین پایگاهشان و پشتیبانشان و اولین و آخرین کوهی که میتوانند تا ابد به آن تکیه کنند ، بی ترس از سقوط بهمن و ریزش سنگ و وا اسفاها به حال مملکتی که قانونگذارانش ، پدر را سنگ  بلای جان دختر میکنند .

وای به حال مردانی که قرار است لقمه ای نان و تکه ای لباس و وجبی  سقف را به بهای آینده دخترکان ِ بی پناه معامله کنند. اصلا کسی این میان به حال و دل آن زنانی که در این قصه " مادر" نام گرفته اند حواسش هست ؟ که هر روز که بگذرد میداند دارد " هوو" پرورش میدهد؟ که میداند هرچه زیباتر این دختر، ماری خوش خط و خال تر در آستین است؟

دلم میگیرد از تصور دختران معصومی که قرار است به مردی به عنوان " پدر" دل بندند و ندانند که این پدر ، قرار است تمام سرمایه جوانیشان را به حکم قانونگذاران ِ بیمار دل و کج فهم ، بِرُباید و تن های لطیفشان باید تا ابد محکوم دست ها و دل های زمخت ِ مردی شود که قرار بود پناهشان باشد و بالشان و نه وبال ِ آینده شان.

دلم میگیرد از این ظلم ِ طالبانی که قانون میشود و لابد قانون لازم الاجراست !

این میان تنها دلخوش شرف و شرافت مردانی ام که میتوانند نگاهشان و احساسشان را انسانی نگه دارند و به دام توحش نیفتند. دلخوشِ انکه قرار است پناه باشند برای دخترکان رها و بی پناه و کوه باشند برای آهوی وجودشان. کاش خودمان کاری کنیم. کاش پدرخوانده ها ، قیام کنند در اعتراض به  نزول شان ِ پدرانه شان. کاش حرفی ... کاری... 

نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

در راستای رابطه ء بهینه با مادرشوهرگرام، دلم واسه " والده سلطان " هم تنگ شده حتی!  ایضا برای " ابراهیم پاشا"! حیف شدن جفتشون . 

* من اهل تی وی نیستم. احتمالا صد بار گفتم ، این سریال رو هم محض کنجکاوی که هی همه اسمش رو گفتن و دربارش حرف زدن دیدم. از قسمت 30-31 به گمانم و خاکش دامنگیرم شد و تا الان دنبال میکنم و درس عبرتی شد که اصلا دیگه کنجکاوی نکنم  راجع به هیییییییییییچ سریالی! الان هم نه میتونم ول کنم و نه حال دیدن و پیگیری بقیه اش رو دارم. 

** پسرک چند روزی بود که خیلی مدل خردادیان قر میداد. همچینی از کمر و دست از بازو و گردن . یعنی من یک چیزی میگم ، یک چیزی میشنوید! ته ِ رقص . اعصابم خرد شده بود چون میدونستم یکی یادش داده و خب حدس زدنش هم سخت نبود. رقصش رقص مادرشوهرجان بود. امروزکشف کردم این هنرنمایی ها رو عمه جانش که چند روزیه نزول اجلال کردن آموزش دادن ! حالا من نمیدونم لازمه یک تذکر جدی بدم که لطفا به یک پسر بچه رقص یاد ندین یا بگذارم خوش باشن ! موندم چکار کنم!

*** اَنگ : انگور

گان : زنگ

داپ: در

آمام: حمام 

آلان : خاله 

آم: عمو 

بور: برو 

میشه : پیشی 

اِده : بده 

نه نه : این نه نه با حرکت انگشت دست و کله به نشانه هشدار مال وقتیه که کاری رو میکنه که نبایدبکنه و ما سر میرسیم ، خودش تند تند میگه نه نه ! مثل وقتی که سراغ تلفن و سیم و تلویزیون و کشو لوازم ارایش میره . بعد من هرچی تلاش میکنم جدی باشم نمیتونم و ریسه میرم از خنده . 

نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

امروز یکی از دوستام زنگ زده بودم حالم رو بپرسه ، بعد از احوالپرسی حرف کشید به خاندان شوهر و این ها ، بعد از مادرشوهر جان پرسید و این که چطوره و چکار میکنه . گفتم خوبه و روزهای بی پرستار، بچه داری میکنه . گفت دیگه کاریت نداره ؟ گفتم نه دیگه. 

بعد نشستم فکرکردن با خودم که چه چیزی در رابطه ما تغییر کرده ؟ هیچی. فقط نگاه من . تمام تغییر توی ذهن من رخ داده . اگر نه شرایط همون شرایط قبله . رفتار اون هم همون رفتاره . فقط ذهن من دیگه اون گارد و حساسیت رو نسبت به هر واژه و حرکت نداره و در نتیجه دیگه هیچ حرفی و حرکتی آزارم نمیده . 

مثل مریض های محتضری که بهشون مهلت دادن برای زندگی و اونها تلاش میکنن از مدت باقیمانده نهایت استفاده و لذت رو ببرن ، من هم حالا که پرانتز گوشهء ذهنم بسته شده و موندنم مدت دار  شده و میدونم خیلی زود تموم میشه این شرایط، تلاش میکنم به اتفاق ها فکر نکنم و لذت ببرم. خیلی که بهم فشار بیاد و بخوام بدجنسی کنم ، چشمم رو میبندم و قیافه اش رو موقع فهمیدن این که ما داریم میریم تصور میکنم. بعد اگر یک چیزی خیلی ناراحتم بکنه ، توی ذهنم میفرستمش سفر و توی اون فاصله اسباب کشی میکنم و وقتی میاد میبینه ما نیستیم !!! دیگه ته تهش اینه . و صد البته که هنوز خبر نداره و تا روز رفتن هم خبر دار نخواهد شد. 

اسباب رفع خستگی و تفریح و تفننم هم ورق زدن کاتالوگ و دیدن سایت های دکوراسیون داخلیه .  همه چی دیگه . از کاشی و توالت و کاغذ دیواری و کابینت ، تا شمعدون و لوستر و مبلمان و حتی قفسه بندی های کمد دیواری. شرط هم کردم که از نازک کاری خونه تحویل خودمون ، یعنی خودم ، که هرجور دلم میخواد تمومش کنم . صد جور هم دکورش کردم توی ذهنم. از کلاسیک های شلوغ و پر زرق و برق، تا مدرن و  ساده و خالی. گاهی هم که رویاهای دورو درازم رو برای الف میگم ، غش غش میخنده و تعجب میکنه که چرا انقدر حالم خوبه و بارها بهش توضیح دادم که من باید دونه دونه گره های ذهنم باز بشه که بتونم مفید باشم و حرکت کنم. گفتم که چند تا گره توی ذهن من مونده بود از زمان ازدواج که دست و پای روح من رو بسته بود. یکیش عروسی بود که اون اول دوستش داشتم و بعدا به خاطر بعضی حرف ها دوستش نداشتم ، اون گره با مهمونی تولد پسرک باز شد. جشن با شکوهی که هروقت دلگیرم از دنیا عکس های اون مراسم رو نگاه میکنم و تمام احساسات خوب اون شب یادم میاد. جالبه که تمام مهمون ها هم از اون مراسم با کلی خوشحالی و انرژی مثبت یاد میکنن همیشه. گره ء بعدی وزنم بود. دنیا پر از آدم های تپل و یا حتی خیلی لاغره ، مشکلی هم ندارن و زندگی میکنن. اما برای منی که خوب یا بد، با مد و زیبایی و این چیزها عجین بودم ، سخت بود تحمل خودِ دفرمه و خارج از نُرم. اون هم به لطف خدا حل شد. و آخرینش خونه بود. حالا که قراره برم از این جا،  تازه وقت کردم نگاه کنم به خونه ای که هفت سال با نفرت از تک تک آجرهاش توش زندگی کردم. یک خونه 200 متری که بعد از کلی بالا پایین کردن های من ، قشنگ هم شده حتی ! این مدت انقدر بدبینانه نگاهش کردم که هیچ وقت به خودم فرصت دوست داشتنش رو ندادم. اما حالا حس میکنم دوستش دارم و میتونم این یک سال و نیم رو توش راحت باشم. شاید دنیا حتی به من فرصت نده برای رفتن توی خونه خودم ،هیچ ضمانتی نیست که امشب که میخوابم ، صبح فردارو ببینم و اگر فردا صبح بیدار شدم ، شب سرم رو روی بالش خودم بگذارم ، نه تخت سردخونه . اما ، اما همین احساس که قراره بعد از مدت معینی اتفاق خوبی رخ بده ، تحمل اون مدت رو بسیار آسون میکنه . 

داشتم فکر میکردم که هنوز هم باید بنویسم ؟ روزگاری اسم اینجا این بود" ماجراهای یک فندق 70 کیلویی بی خانه " . این آدم دیگه وجود خارجی نداره. وجود داخلی هم نداره حتی. "فندق" ، دختر جوون و نازک نارنجی و تازه عروسی بود که دغدغه هاش ، با مادر گرفتار و پر مشغله و البته پوست کلفت ِ این روزها ، از زمین تا اسمون فرق میکنه . خودم روزهای اول وبم رو که میخونم خنده ام میگیره و گاهی فکر میکم چقدر لوس بودم! هرچند که شوهرجان به روم نمی آورد و همیشه میگفت تو لوس نیستی ، " ملوسی"! خب "70  کیلویی "که الان 53 کیلو شده و "بی خونه "هم ... حالا که مشکلات طبقه اول و دوم هرم مازلوی زندگیم حل شده ، وقت دارم کمی به خودم و طبقات پنجم و ششم این هرم فکر کنم. 

آدم ها وقتی از عشق سیرابن ، دنیا رو جابجا میکنن. این روزها ، چشم حسودها کور باد و انرژی منفی شان دور باد، دنیای من پر از عشق مردیه که بودنش و تکرار اسمش آرومم میکنه . ناپلئون میگه پشت سر هر مرد موفق ، یک زن موفق ایستاده . و من معتقدم در کنار هر زن موفق ، یک مرد عاشق ایستاده . عشق خوبم ، تمام انرژی های مثبت دنیا برای تو که هر لحظه ء بودنت ، به من انرژی و انگیزه میده . تویی که تمام عظمت و زیبایی دنیا در نگاه توست و نه در دنیای واقعی. من اگر به چشم تو زیبایم ، زیبایی نه در من و از من، که در تو و از چشم زیبا بین توئه . اجازه دارم اینجا بگم که چقدر دوستت دارم ؟ 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

شاید تمام چیزی که برای خوشبخت بودن لازم است ، داشتن مردی باشد که صورت شسته و بی آرایش تو ، حتی وقت از خواب بیدار شدن ، را بیشتر از آرایش فلان آرایشگر اس و رسم دار دوست داشته باشد و بگوید " خودت خوشگلتری" و تو مست شوی و احساس کنی برای پرواز کردن گاهی بال لازم نیست . کلمات تو را به اوج آسمان میبرند، حتی اگر پشتش کمی دروغ باشد و بدانی پشت آن کمی دروغ ، یک دنیا عشق است . 

من خوشبختم. همین. 

 

بگذار سر به سینه ی من ، تا که بشنوی ،

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را ،

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ،

آزار این رمیده ی سر در کمند را

 

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت :

اندوه چیست ، عشق کدامست ، غم کجاست ؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

 

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام ،

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین – که هیچ وفا نیست با مَنت –

 

تو، آسمان آبی آرام و روشنی ،

من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم !

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو ،

 

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح ،

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب ،

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند !

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب !

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

*کل هفته خانم مدیر باشی ، جدی باشی ، حرفت برو داشته باشه ، نظراتی در حد انیشتین از خودت ارایه کنی ، توی خونه باز هم مادری و مثل امروزی که دوباره دچار بدقولی کارگرها شده باشی ، کوزتی و باید خودت بشوری و بسابی و فاتحه بخونی به اون مدیریت!

**دیروز توی ترافیک مونده بودم، سمت چپم یک ماشین خوشگل بود که از اتاقش نفهمیدم چیه ، البته  بعدش که صدای اگزوزش در حد موتور جت بلند شد و گاز داد و رفت فهمیدم مازراتی بوده، سمت راستم یک عدد پورشه کوچولو بود، پشتم  یک پورشه پانامرا، جلوم هم یک بنز سی اس ال 550 ، دچار احساس خود" مِیباخ " بینی شدم! راستی من چند روز پیش یک عدد ماشین رویت کردم که بسیار خفن بود و استون مارتین بود! واقعا وارد ایران شده همچین ماشینی یا اشتباه کردم ؟ 

*** واسه بی بی تا حالا حدود 17-18 تا تولد گرفتیم. در حد همین کیک گرفتن و شمع فوت کردن و شام خانوادگی . به همه هم خوش میگذشت و همه هم دعوام میکردن که الکی خودت رو خسته میکنی و این بچه نمیفهمه . ولی از اخرین تولدش که 22 شهریور بود تا الان یک اتفاق بامزه افتاده . هر کیکی میبینه ، اول شمع های خیالی رو فوت میکنه و بعدش دست میزنه و میخنده . ده روزی هم هست هی میخونه " بَبَبُل بَبَبِل ، بَبَبُل باباکه ... باباکِ" نمیفهمیدیم چی میگه دقیقا ، که از روی اهنگش و ریتم خوندنش و رقصش موقع خوندن کشف کردیم بچه ام تولد تولد میخونه . انقدر احساس خوبیه که حد نداره . الان من یک سردار فاتحم که مغرورانه لبخند میزنم وقتی پسرکوچولوم تولد تولد تولدت مبارک میخونه . انقدر کوبوندم توی سینه ام و قربون صدقه اش رفتم که قفسه سینه ام ترک خورده ودرد میکنه !!!یول

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |


Design By : Night Skin