من و روزهای فصل سوم زندگی

یک پسرک شاد و خندان روی تخت در حال بازی ...

یک مادر ِ دیوانه که گِرد پسرک میچرخد...

یک مادر گیج که برای لحظه ای غفلت میکند و از اتاق بیرون میرود ...

صدای یک جیغ ِ پر از ترس ...

مادری دوان دوان ... و دیر رسیدن ...

صدای گومب و افتادن چیزی ... چیزی که تمام هستی و دنیای من است

پسرک هشت ماهه ای با دهان پر از خون ...

مادری ... حالم را نمیتوانم بنویسم...

کابوس های مادری ترسناکند.خیلیییی

در میان تمام روزهای تلخ زندگی ام امروز تلخ ترین بود. در میان تمام دردها، امروز تمام روح و جسمم درد میکرد.

پارسال همین موقع ها بود که با شکم شش ماهه ،دم سحر ، صدای گومب افتادن مامان توی حموم رو شنیدم و تا مدت ها کابوسم ، صورت پر از خون و پیشانی شکسته مامان بود. هنوز خوب نشده بودم ، که این یکی دامنگیرم شد. تا آخر عمر فراموش نمیکنم این لحظه رو ... بد بود. بد...بد... بد...

یک لحظه غفلت، یک عمر پریشانی. روی تخت خودم گذاشته بودمش که کنارم باشد، از کنارش رفتم. هرگز بابت درد و ترس پسرکم خودم رو نمیبخشم.

 

نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

بعد از مدت ها سلام. سال نوتون با کمی ! تاخیر مبارک. امیدوارم که به همگی خوش گذشته باشه و ممنون از کامنت های پر مهرتون و تبریکاتتون و نگرانی ها تون. بعد از پست قبلی تا سال تحویل نرسیدم که بخوام هدیه کوچولوم رو بگذارم و بعدش هم زندگی روی دور تند افتاد و تا الان حتی نرسیدم که ایمیل چک کنم و هنوز هم چک نکردم و هنوز حتی یک اس ام اس تبریک هم به کسی ندادم ، چه برسه به هدیه مجازی گذاشتن و وبلاگ آپ کردن. حالا هم نمیدونم که اصلا دیگه مناسبتی داره  شعر تبریک سال نو گذاشتن !!! و یا نه ! به نظرم بیمزه است. ولی تصمیم با شما.اگر دلتون برای صدای ناکوک من تنگ شده بگین !

نمیدونم چی بگم و از چی بگم و از کجا بگم. نوشتن یادم رفته انگار. نوشتن در لحظه ، سبکم میکنه و بار از روی دلم بر میداره ، اما در طولانی مدت اون بار رو روی شونه هام میگذاره و لحظات تلخ و اتفاقات بدی که باید فراموش بشن رو همیشه جلوی چشمم نگه میداره و هر بار که بازخونی میشن انگار سنگین تر میشن و تلخیشون بیشتر میشه . مثل دُرد رسوب کرده ء ته ِ شیشه و مثل لیمو شیرینی که مدت هاست چهار قاچ شده و هر روز که میگذره تلخیش و گندش بیشتر میشه . وقتی نمینویسم ، اگرچه از بزرگترین لذت زندگیم دورم ، اما سبکترم.

نمیدونم ، شاید بابت همین سبکتر شدن و همین فراموش کردن ها و همین بخشیدن هاست که خدا دریچه های خوبی رو روبروم باز کرده . هنوز نمیدونم میتونم رد بشم و به اونور ِ دروازه های موهبت های خدایی برسم یا نه ، اما بابت همین قدرش هم خدا رو شکر. علی الحساب اونی که میشه اینجا گفت اینه که مرحله اول دکترا  با یک رتبه قابل قبولی مجاز شدم به انتخاب رشته . خب از خدا که پنهون نیست ، شما هم که حتما در جریانید که دریغ از سه دقیقه مطالعه ، به سیستم " تکیه بر آموخته های پیشین" یک مداد و پاک کن و خودکار و دو تا کیت کت گذاشتم توی جیبم و رفتم امتحان دادم. قصدم هم فقط این بود که امتحان صبح رو بدم و بعد از ظهر رو بپیچونم و بگیرم بخوابم. اما خب امتحان صبح رو خوب دادم و دلم نیامد نصفه بمونه ، فلذا بعد از ظهر رو هم رفتم ، و اگرچه رتبه ام دو رقمی نیست ، و اگرچه امیدی به روزانه ها ندارم ، ولی همین قدرش در نوع خودش شاهکار محسوب میشه! فکر کنین " فندق دکتر میشود!" خیال باطل

دلم برای این خونه ء یاسی رنگ و دوستهاش تنگ شده بود. خیلیییییییی.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |


Design By : Night Skin