من و روزهای فصل سوم زندگی

ممنون از جوابهای همتون . برام جالب بود، چه توی کامنت های تایید شده و چه توی دو برابر اون تعداد ، کامنتهای تایید نشده ، بیشترین دلگیری ها و دلخوری ها از " نادیده گرفته شدن " بود و " تبعیض " . برام جالب بود، که کسی نگفته بود من از مادرشوهرم بدم میاد چون فلان کار رو نکرد برام ، چون فلان چیز رو نخرید، یعنی بحث ها مادی نبود، بیشتر خاطرات بد،مال حرف های نسنجیده بود و نیش کلام ها و خودخواهی ها. اینکه " عروس" در حاشیه باشه و نظر ، نظر مادرشوهر باشه حتی در مورد لباس و آرایشگاه یک نفر دیگه.

مردها همیشه فکر میکنن که غرها و نق های زن ها بیشتر مربوط به پول و مادیاته و توقعات عروس ها از خانواده شوهر هم مادیه . اما اگر کسی بنشینه و این طوری شخم بزنه و تخم های نارضایتی رو در بیاره از توی خاک ، میفهمه که تمامش سر ِ مسائلیه که میشد نباشه اگر مردها کمی سیاست و کیاست بیشتری داشتن و مادرها گذشت و محبت بیشتر. و اینکه یادشون بمونه که خوشبختی و شادابی پسرشون منوط به خوشبختی و شادابی ِ زنی ِ که کنارش زندگی میکنن.

گذشته از نتایج جالبی که از نوشته های شما گرفتم ، نتیجه گرفتم که مردها کلا سیب زمینی ان. یعنی وقتی بابت کارهای مامانشون اعتراض میکنی ، عین سیب زمینی نگاهت میکنن ، گریه میکنی ، عین سیب زمینی نگاهت میکنن ، آرایشگاه میری خوشگل میشی، عین سیب زمینی نگاهت میکنن ، ازشون سوال میکنی عین سیب زمینی نگاهت میکنن . بیچاره سیب زمینی! اصلامگه نگاه میکنه سیب زمینی؟

بهرحال من از جمعیت پوتِیتوهای مقیم وبلاگستان تشکر میکنم ! مرسی واقعا!دریغ از یک خط!

و از همه این نتایج جالبتر ، اینکه مادرشوهر خودم یک دونه است . یعنی به گمانم من تمام مشکلاتی که دوستان به عنوان بدترین خاطره گفته بودن رو تجربه کردم ، اون هم نه به عنوان بدترین ! نههههه! خدا نکنه اینها بدترین خاطره باشه ، این ها واسه من دست گرمی های روزانه است که وقت و بی وقت بیاد در بزنه ، توی عروسیم گند بزنه به همه چی ، راجع به خانواده ام مزخرف بگه ،  توی کارهام دخالت کنه ، توقعاتش از شوهر من باشه ، سرویس دادنش به بچه های دیگه ، هر فصل فقط یک بار بریم خونه اش شام یا نهار، ماهی یکبار نه ها  ! فصلی یکبار ، ! این ها روتین زندگی منه! خوشمزه ترین حرف های ایشون دو تا جمله قصارشه ، که من انقدر همه جا گفتم ، که اگه تا حالالو نرفته باشم ، با این دو تا جمله لو میرم . اولیش اینکه یکبار وقتی از پادرد مینالید ، من ِ خر گفتم  میخواهید شما بیاید پایین  ، ما بالا زندگی کنیم ؟ که یکهو ترش کرد و عصبانی شدو سرخ شد و سفید شد و گفت : "من تاج سر خونه ام، تاج باید بالا باشه! همینم مونده که بعد از 40 سال زندگی برم زیر پای عروس زندگی کنم ! "و بنده دقیقا خرفهم شدم که من به عنوان عروس دارم زیر پای مادرشوهر زندگی میکنم.

اون یکی هم وقتی که خیلی مریض شده بودم و دکتر گفته بود اعصابش بهم ریخته است و مامان اینها میدونستن که من مشکلم خونه است ، آمدن با باباش و مامانش صحبت کردن که اینجا رو رهن بدین ، کسریش رو هم ما میدیم ، یک خونه خوب هرجا که خودشون خواستن - و خب مشخصا نزدیک خونه مامان میخواستیم - بگیرن. که والدین گرامی همسر گرامی قبول نکرده بودن و مامانش گفته بود : اگر بچه ها از این جا برن ، بزرگی و اقتدار ما زیر سوال میره !!!!!!! مامان بنده خدای من تا یکماه فکر کنم توی فکر بود و هی از من میپرسید این منظورش چی بود؟ یعنی چی اقتدارش زیر سوال میره ؟ من هم توضیح دادم که ایشون الان خیلی قدرتمند محسوب میشه ، چون عروس رو آورده زیر پاش ، اگر عروس بره دو تا محله بالاتر بنشینه ، ریده میشه توی اقتدار ایشون!

بعدها هم هرچی مامان اینها گفتن ما خودمون خونه میگیریم  ، تو اصلا دندون اون خونه رو بکن ، گفتم قبول ، ولی من الف رو باخ ودم نمیارم. اگه قرار باشه خونه و اسبابش و ماشین و درآمد ازخودم باشه ، لولو سرخرمن و آقا بالاسر میخوام چکار؟ اقلا یک آدم حسابی ترش رو پیدا میکنم ! که خب با شرط من مامان اینا قبول نکردن. وقتی هم من قبول کردم شرایط اونها رو ، من با الف شرط کردم که نمیخوام تا اخر عمر ریخت مامان و بابات رو ببینم ، که اون قبول نکرد، و خلاصه چون هیچ کی شرط هیچ کی رو قبول نکرد، ما همچنان زیر پای مادرشوهر ، یکی یکی روزهای نازنین جوونیمون رو حروم میکنیم.

آره خلاصه ، این طوریاس ، قدر مادرشوهرهاتون رو بدونین که اقلا مونو مرضن . مال من مالتی مرض و هایپر سایکوئه !

ولی همچنان پست قبل به قوت خودش پابرجاست  . ادامه مطلب هم چند تا چیز بی ربط به متن پسته ولی مربوط به حال و احوال ماست .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

من هنوز نفهمیدم که مادرشوهر خوب کیه و آیا اصلا یافت میشود یا نه ! ولی ... ولی فهمیدم که مردها خیلییییییییییییییییییییییییییییییی تنبلن و اصلا نمیشه روشون حساب کرد. خیلی از آقایون رو میدونم که اینجا رو میخونن ، بعد فقط یک کامنت مردونه ؟ یعنی توی این همه آقا، یکیشون مَرده ؟ خداییش فقط یکی ؟

ممنون از خانم های نازنینی که با صبر و حوصله برام نوشتن. کامنت ها رو الان تایید نمیکنم. و سوال پست قبل همچنان برجا میباشد.

این روزها گرفتار مهمونی سالانه مامان و همزمان دندون در آوردن و راه افتادن پسرکم. وقتی میخوام بخوابم ، از شدت خستگی خوابم نمیبره . خداجون فدات بشم نمیشد بچه ها با دندون دنیا بیان؟ یا حداقل انقدر پروسه دردناکی نباشه ! به جای اون من همه اش در حال گریه ام.

*کامنت های پست قبل رو همون جا بگذارید لطفا. ممنونم.

××خیلی ها سراغ من رو اینجا میگرفتن و یا سراغ اینجا رو از من. هنوزهستم. بعد از غیبتی طولانی. شنبه ها .

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

این پست در واقع برای من نیست ، نویسنده های این پست همه ء کسایی ان که مدت هاست با من هستن و با خنده هام خندیدن و با ناراحتی هام ناراحت شدن و با حرص خوردن های من حرص خوردن. حتی اگر از خنده ء من ناراحت شدین و به ناراحتی من خندیدین و با حرص خوردن من ریلکس شدین هم فرقی نمیکنه ، شما هم میتونین سهمی داشته باشین. در واقع از همه خواهش میکنم که سهیم بشن .

من بارها و بارها و بارها از خیلی ها ، خیلی ها ، شنیدم که میگن خانواده شوهرت خیلی خوبن و مادرشوهرت خوبه و از این تیپ حرف ها . خب مشخصا لجم میگیره . بعد واسه این که بگم نه بابا. خیلی گول نخورین ، یکی دو چشمه از حرکات و حرفها که در عین حال خیلی مخرب هم نباشه و آبروی شوهره نره و فقط یک مادرشوهره بره زیر سوال ! رو تعریف میکنم ، بعد میگن خب باشه .باز هم خیلی خوبه . و باز من حرص میخورم.

حالا الان سوال من ، و سهم شما، چیه ؟ این که : محک مادرشوهر خوب و بد چیه ؟ به چی میگن خوبی به کی میگن خوب ؟ و بالعکسش. و این که بهترین و بدترین خاطره ای که از مادرشوهرتون دارین چیه ؟ برام بنویسین. مفصل پلیز.

آقایونی که اینجا رو میخونن ، پلیز نرین. قسمت ِ مردونه ء سوالم مونده . من هیچ وقت احساس هیچ مردی رو در نزاع ِ حتی پنهان ِ بین مادر و همسرش درک نکردم و هیچ کس نگفته بهم که چه حسی داره . وقتی میرین پیش مادرتون و از زنتون شکایت میکنه ، چه احساسی دارین ؟ اگر حق با مادرتون باشه چی ؟ و اگر حق با مادرتون نباشه چی؟ و وقتی پیش همسرتون هستید و از مادرتون شکایت میکنه ، گریه میکنه ، نق میزنه ، دچار چه احساسی میشین؟ دلتون میخواد چکار کنین ؟ دلتون میخواد اونها چکار کنن ؟ بعد اگر خاطره ء ملموسی هم دارین پلیز بگین .

شاید من اگر بخوام تشبیه کنم ، بگم سنگ میانه ء آسیاب که از دو طرف ساییده میشه ، هرچند که شاعر گفته  "مرد باید که در کشاکش دهر ، سنگ زیرین آسیا باشد " اما خب در کشاکش زن و همسر ، اون وسط می مونن مردهای بنده ء خدا!

لطفا خساست ، تنبلی ، بی حوصلگی و از این جور چیزها بخرج ندین . میدونم سخته ، ولی این همه من نوشتم  و تجربه و احساساتم رو به شراکت گذاشتم ، یک کم هم شماها من رو شریک خاطرات و تجربیات و احساساتتون بکنین. دوستی که یک طرفه نمیشه .

راستی لطفا خیلی حواستون به کاراکترهای کامنت باشه . من الان به تعداد موهای سرم ، قبل از ریزش ، کامنت نصقه دارم که تهش تایپ شده ولی هرگز به دست من نرسیده . و انگار یک سریال رو ببینی ، ولی 4 قسمت اخرش رو نبینی و هیچ وقت هم نفهمی چی شد. این طوریاست خلاصه .

پیشاپیش ممنونم ازتون .

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

و شیطان و وسوسه هایش از باور شما قوی تر است .

و شیطان امروز من رو وسوسه کرد که زنگ بزنم مادرشوهرجان و حالش رو بپرسم. و شیطان امروز به من این احساس رو داد که دلم براش تنگ شده حتی ! و هی از صبح دارم به شیطان و وسوسه هایش نفرین میفرستم.

تا الان که مقاومت کردم. امیدوارم  خوابم ببره و تا صبح حسش بپره .

انقدر چهارقل خوندم و فوت کردم به خودم که فکر کنم الان بمیرم میرم بهشت ! ( اصلا نمیدونم چهارقل خوندن تاثیری توی بهشت رفتن داره یا نه ؟ کسی خبر داره ؟ !)

این هم که دلم براش تنگ شده، نه که فکر کنین خیلی تنگ شده ، نه ! دیدم چند وقته همه چی چقدر آرومه ، من چقدر خوشحالم ، به خودم میبالم و این حرفها، داشتم دنبال علت میگشتم ، یادش افتادم، بعد یکهو حس کردم من و این همه خوشبختی محاله . بعد گفتم اقلا یک زنگ بزنم ، قبل از برگشتش دو سه بار صداش رو بشنوم ، وقتی میاد  شوکه نشم  ، نیست من قلبم با باتری کار میکنه ، یکهو آب و روغن خالی نکنم!

خیلی بدجنسانه بود؟ میدونم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

یک چیزی هست به اسم " برنامه ریزی " که توی خونه ء ما بیداد میکنه اصلا... نیست دو تا مدیر با هم زندگی میکنن ، از اون جهت!

قرار بود شام بریم خونه مامان اینها ، سرراه کیک تولد 9 ماهگی بی بی رو هم بخریم و ببریم ، که قبل از راه افتادن زنگ زدم به خواهره که چیزی لازم ندارین ما سر راه بگیریم ، گفت : مامان داره میره که . گفتم وا! مامان ظهر به من گفت شام بیاین اینجا / گفت تا جایی که من میدونم مامان 11 و نیم پرواز داره ، الان هم داره با تلفن حرف میزنه . تموم شد میگم بزنگه بهت. گفتم باشه و قطع کردم.

حالا شوهر جان هم زود آمده بود که میخواستیم بریم اونجا- زود یعنی ساعت 7.15 شب- وقتی دید کنسل شد برنامه ، گفت زنگ بزن مریم اینا بریم بیرون شام. گفتم بگم شام بیان اینجا. و زنگ زدم به گوشیش و خونشون نبودن ، پیغام گذاشتم. گفت خب پس بگم باباو رضا برای شام بیان اینجا . گفتم باشه . بگو.

بعد خوشمزه ء ماجرا اینه که ما چون قرار بود بریم خونه مامان اینها، اصلا واسه خودمون هم شام نداشتیم و هی داشتیم دنبال یکی میگشتیم که شام بیاد خونمون !

رفت به باباش گفت و اونها هم گفتن معلوم نیست . حالا اگر شدبرای کیک تولد میایم. دیگه رفتم توی آشپزخونه به جمع و جور و راس و ریس کردن بقیه کارهای مونده از مهمونی و بساط خرد کن رو ولو کردم و داشتم مقادیر متنابهی تره فرنگی که خریده بودم رو خرد میکردم که تلفن زنگ زد ، مامان بود، گفت من قبل از اینکه برم فرودگاه ، سرراه میام خونه شما که بی بی رو ببینم. گفتم خب تا پرواز که وقت هست ، شام بیاین . مامان گفت من دیر ناهار خوردم ، ولی حالا بابات شاید یک لقمه با شماها بخوره . گفتم باشه . گوشی رو قطع کردم ، یک بسته مرغ سوپی انداختم توی قابلمه و سریعا با همون خرد کن ، پیاز و کدو و هویج رو خرد کردم و ریختم توی قابلمه ، داشتم تند تند سبزی های ولو شده رو جمع میکردم که دوستمون زنگ زد و گفت ببخش توی ماشین بودیم نشنیدم صدای موبایل رو. گفتم میخواستم بگم شام بیاین اینجا ، که ... هنوز بقیه حرفم رو نگفته بودم که گفت وای مرسی. باشه . پس یک دوش میگیریم. حالا ساعت چند شده بود ،  هشت و نیم !یولازروز مهمونی چهار تا دونه بادمجون شکم پر که توی ظرف فر جا نشده بود ، توی فریزر داشتم ، سریع یخ زدایی کردم و سسش رو آماده کردم و انداختم توی ماهیتابه . بعد وقتی قرار شد هیچ کی نیاد، الف رفت پوشال کولر بخره که کولر رو راه بندازه . بهش زنگ زدم که بگم چه قر و قاطی شده دیدم موبایلش رو جا گذاشته .

مثل فرفره خودم حاضر شدم و میوه چیدم و چایی دم کردم که الف آمد. در این حد که بهش توضیح بدم چی شده و اون بگه عیب نداره غذا از بیرون میگیریم ، دوستامون آمدن، بعد هنوز در حال چایی خوردن بودیم که مامان اینها آمدن . بعد خب کلی تعجب کردن همدیگه رو دیدن . هنوز درحال تعجب بودن از دیدن همدیگه که دیدیم بابا و داداش الف امدن ، پسر داییش هم آمده بوده سر بزنه بهشون ، اون هم آمده !

من که رفتم نشستم کف آشپزخونه به خندیدن. حالا آشپزخونه ما اپن نیست ، ولی در هم نداره . یک جوری پشت میز بودم که دیده نشم و ریسه میرفتم از خنده . هرچی مامانم میگه چی شده ؟ و دوستم میگه چرا نگفتی این همه مهمون داری که من لباس خوب بپوشم ، نمیتونستم حرف بزنم. اون بنده های خدا که فکر میکردن خودمونیم فقط، با تیشرت و شلوار جین و بدون جوراب بودن، مامان و بابا که داشتن میرفتن فرودگاه خب تیپشون مرتب و نرمال بود، بابای الف که فکر کرده بود یک تولد واقعیه دستمال گردن بسته بود! بعد الف با شلوار گرمکن بود، من هم چون هیچ لباسی دم دستم نبود، لباس مهمونی پنج شنبه تنم بود، باکفش پاشنه دار ! یعنی بساطی بود!بی بی هم گرمش بود و باباش هی لباس از تنش در آورده بود، با یک دونه بادی بود. یعنی کسی وارد میشد نمیفهمید این همه آدم اینجا چکار میکنن و مناسبت دور هم بودنشون چیه .

بالاخره ، سالاد و سوپ و بادمجون رو خودم درست کردم وزنگ زدیم چلوکباب هم آوردن و دور هم شام رو خوردیم ، ولی شااااااامی. به یاد ماندنی . ولی دیگه مامان باید میرفت و به مراسم کیک خوردن نرسیدن .

به دوستم ، که در واقع زن دوست صمیمی الفه ، ماجرا رو تعریف کردم و گفتم والله تقصیر من نیست ، این دو ساعت زودتر میاد خونه ، اصلا نمیدونه توی خونه چه کارهایی میشه انجام داد . عالم و آدم هم خبردار میشن که مهندس به جای ده شب ، مثلا هفت شب خونه است .

و خوشمزه ترینو هیجان انگیزترین  قسمت ماجرا اینه که بعد از مهمونی به اون قاطی ای و جو نسبتا سنگین ، الف جان میگه : دیدی چقدر خوش گذشت دور هم بودیم! باید هرشب از این برنامه ها بگذاریم!تعجبکلافهاین منم بعد از شنیدن این جمله ء قصار!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

قرار بود یک مهندس بیاد برق کشی های حیاط رو چک کنه . و قرار بود یک باغبون بیاد و گلکاری بهاره رو - هرچند کمی دیر شده - انجام بده . خب خواهره فقط در جریان گلکاری بود. بعد دختر فضول همسایه زنگ میزنه بهش که : این خوشگل جیگره کیه توی حیاطتون با بابات حرف میزنه ؟ این هم میگه باغبون . اون هم میگه خره ، یارو با اون تیپ و ماشین باغبونه ؟ خواهر شوت من هم میگه بذار چک کنم. میره روی تراس و یک نگاه به پایین میکنه و میگه آره بابا. باغبونه ، حالا یک کم خوش تیپه .

دو ساعت بعد که آقای باغبان تشریف فرما میشن و مهندس جان رفته بودن ، تازه میفهمه ای دل غافل ! طرف مهندس بوده و عجب مهندس خفنی هم بوده و فرصت از کف رفته .

بعد سر میز شام داشت ماجرا رو تعریف میکرد، بهش گفتم : خب تو اگه فرق باغبون و مهندس رو میتونستی تشخیص بدی ، که اون مرتیکه ء چوپون ِ غاز چرون رو به جای مهندس نمیکردن توی ... آمدم بگم توی ک.و.ن.ت  که دیدم اصلا حرف خوبی نیست و جلوی پدر جان و شوهرجان و مادرجان خیلی خیلی زشته و عفت عمومی جریحه دار میشه و در شاءن من نیست و این بود که ادامه دادم ... پاچه ات! و خوشحال بودم که قبل از حرف زدن فکر کردم و ادب رو رعایت کردم که ...

پدر جان یک نگاه متعجب کرد، و بعد خیلی آروم گفت : دختر گلم ، شما مادرشدی ، این چه طرز حرف زدنه؟ پاچه خیلی زشته ... اگر هم میخوای حرفی بزنی باید بگی توی آستینت ... !!!

من رو میگین؟ این شکلی بودم هیپنوتیزمیول دو دقیقه ساکت بودم ، بعد آب دهنم رو قورت دادم و شمرده گفتم : آخه کردن توی پاچه اش ! خنثی بعد حالا بقیه هم ساکت وسرشون رو انداختن پایین و دارن غذا میخورن و ریز ریز میخندن . از زیر محکم زدم به پای خواهره که داشت میترکید از خنده  و در گوشش گفتم تقصیر تو بیشعوره که یک جو قدرت تشخیص نداری.

هنوز هم نفهمیدم که بالاخره چوب و امثالهم رو توی کجای ملت میکنن ؟

*ادامه مطلب توضیحی در مورد پست قبله .


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

الان هلاکم و صدام از اعماق زمین درمیاد. دو تا مهمونی سنگین و مفصل ،نهار و شام پشت سر هم . اون هم مهمون های رو در بایستی دار که دفعه اول بود میامدن خونمون.

بعد الان یک سوال خیلی جدی ذهن منو مشغول کرده . چرا وقتی مهمونی داریم که خودش سطح زندگیش خوبه و میدونیم که خوب میخوره و راحت زندگی میکنه ، روی غذاها حساس تریم و منوی مهمونی رنگین تره ، نسبت به زمانی که مهمونمون از طبقه پایین تری هست و میدونیم که غذای روزانشون ساده است و برای غذا به خودمون سخت نمیگیریم ؟

من خیلی سال پیش ، وقتی یک مهمون معمولی داشتیم و دیدم مامان داره غذاهای خوب درست میکنه ، اعتراض کردم که واسه چی انقدر خودتون رو خسته میکنین؟ مگه خونشون هر روز فلان میخورن که الان خودتون رو دارین میکشین ؟ مگه ما رفتیم خونشون چی خوردیم ؟ بعد مامان یک جوابی داد که هنوز بعد از سالها توی ذهن منه ، گفت وقتی ما خونشون رفتیم ، و به قول تو خورشت کم گوشت و پلو مرغ بی مزه و کم درست کرده بود، بهترین غذایی بود که میتونست درست کنه . خودشون شاید هفته ای یکبار هم نتونن گوشت بخورن . اون بهترین غذاش روگذاشت جلوی ما، ما هم باید بهترین غذایی که میخوریم رو بگذاریم جلوشون . پس با این حساب من خیلی کاری نمیکنم.

منطق قابل قبولی بود. ولی این یعنی این که هر جور مهمونی داری ، باید غذای خوب و مفصل درست کنی و چند رنگ ، و به زبان ساده تر یعنی دهنت کلا صاف و سرویسه . یعنی حال ِ الان ِ من که با یک بچه کوچیک ، و با بدقولی ِ یک کارگر احمق ، مجبور شدم خودم یک تنه و با یک دونه کارگر دیگه ، مثل تراکتور کار کنم تا همه چی خوب پیش بره . البته خداییش الف خیلیییییییی کمک کرد. فکر کنم حال من و رنگ روم رو که دید دلش نیامد مثل بقیه مهمونی ها به طبل بی خیالی بزنه . ول خب مهمونی خوبی بود. اززمان بارداریم تا الان ، بجز مهمونی دندونی پسرک ، مهمونی به این مفصلی نداشتم. ولی همه چی خوب و عالی و آبرومند برگزار شد.

ولی سوالم همچنان سر جاش هست ، بجز مامان خودم که خب نگاهش یک کم متفاوته ، خیلی جاها دیدم که برای مهمون معمولی تر ، غذای معمولی تر درست میکنن و حتی یکبار از دهن یک نفر شنیدم که میگفت ، ماها نه خودمون میتونیم درست کنیم و بخوریم ، نه وقتی ممهمونی میریم تحویلمون میگیرن و تعریف میکرد که حتی توی مهمونی میوه کوچیک تر رو جلوی ماها میگذارن و خوب خوبها رو جلوی اون پولدارها . واقعا چرا؟

 ×تیتر مطلب شعریه که مامان داده با خط نستعلیق نوشتن و قاب کرده زده بالای میز ناهار خوری سالن پذیرایی .

نوشته شده در جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

شوهر ما علاقه عجیبی به این پرشین تون - شبکه کارتون فارسی - داره . اون روز داشت فوتبالیست ها رو میدید، که دیدم واکی بایاشی هم هست . با خنده اعتراف کردم که من یک موقع عاشق این بودم . تمام عکس برگردون هاش رو هم خریده بودم ، از روی یکیش عکس بزرگش رو هم نقاشی کرده بودم و زده بودم بالای سر تختم- و یک روز وقتی از مدرسه برگشتم دیدم مامانم پاره اش کرده ! - و اعتراف کردم که وقتی از بچه هایی که ماهواره داشتن میشنیدم که دوست دختر داره کلی غصه میخوردم .

خب شوهره کلی خندید و دست نوازش به سر ما کشید و خندیدیم. اون هم محض خنده اعتراف کرد که به نظرش نل خوشگل بوده و از اون خوشش می آمده .

من چکار کردم ؟ به عنوان یک زن 32 ساله ، تحصیل کرده و صاحب یک فرزند ، زل زدم توی چشمش و میگم : واقعا؟ حالا من خوشگل ترم یا نِل ؟

بیچاره مغزش گرخید! دیدم هیچی نمیگه ادامه دادم که: البته به درد مامان تو ، اون دختره ء بی کس و کار بیشتر میخورد تا من !

چهار تا شوید روی سرش بود که فکر کنم ریخت کلا. نیشخند گفت خوبی؟ گفتم نخیر. من خوب نیستم. نِل جان خوب هستن ! من آدم بده ام.

مونده بود بخنده ... گریه کنه ... بزنه توی سرش... فرار کنه ... یعنی انقدر خوش میگذره وقتی اذیتش میکنم. انقدر خوش میگذره . زبان

نوشته شده در شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

*خب روز مادر هم به سر آمد. پسرک برام این رو خریده و باباش این رو . البته جناب همسر مصرانه اعتقاد داره که برعکسه و هرچی جلز و ولز میکنه ، من باور نمیکنم که اون از این ولخرجی ها کرده باشه !  و عمیقا بر این باورم که بچه ام کادوی بهتر رو خریده . شیطان پسرم من رو خیلی دوست داره، حتی بیشتر از باباش  . روز مادر پارسال هم برام یک بلوز خیلی قشنگ خرید، ولی روز پدر واسه الف یک شاخه گل هم نخرید. معلومه که من رو بیشتر دوست داره . گاوچران

**روز مادر، فقط یک بهانه است ، برای محبت کردن به مادرها دنبال بهانه نباشید. هرروز و هر روز ببوسیدشون و بهشون بگین که چقدر دوستشون دارین .

پارسال ، چنین روزی ، من یکی از غمگین ترین های دنیا بودم. یک طرف مادری بود که نمیدونستیم چی میشه و حتی نمیدونستیم بیماریش چیه ، و یک طرف طفلی به شکم که نمیدونستم چی میشه سرنوشت من و اون . خدایا ، صد هزااااار بار شکرت.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

پسرک ِ شیرین زبان و شیرین ادایم ، امشب مادر میخواهد برایت حرف بزند. میخواهم بگویم که چقدر خوشحالم که تو را دارم ، که تو بزرگترین موهبت خدایی. که تو تنها رنگ ِ درخشان و چشم نواز، در بوم ِ سیاه و سفید زندگی منی . دلبندم ، به یمن قدم های نازنینت ، من مادرشدم ، و امسال روز من است و چه هدیه ای بالاتر از حضور شیرین تو.

بسیار گفته اند و میگویند که تو ، پاداش خوبی های منی . من باور نکردم ، تو هم باور نکن پسرجان . من و این همه خوبی؟ کدام کار ِ خوب من به بودن ِ تو می ارزید. خدا مهربان است و نیکی را ده برابر جواب میدهد. اما تمام کردارِ نیک من از ابتدای بودنم ، به قدر یک تار موی تو نیست . پسرجان ، تو لطف بی منت و دلیل خدایی و بس. با تو خوشبختم میوه ءدلم. مردی را دارم که دوستش دارم و پسرکی که از وجود من است و جانم به جانش وصل است . بس نیست برای خوشبختی؟

نور چشمم ، روزی روزگاری ، برایت خواهم گفت که تو از میان طوفان ها و خیزاب ها ، در آغوش من آمدی ، که آمدنت ، قصه ایست برای خودش . که بودنت افسانه است ، و هر نفست یاد آور معجزه .

روزی برایت از عاشقی خواهم گفت ، با تو خواهم گفت که دنیا بی عشق ، فرقی با جهنم ندارد. که بهشت هم جهنم است اگر در آنجا هم عاشق نباشی . با تو خواهم گفت که عاشقی سخت است ، اما سختی اش شیرین است . با تو الفبای عاشقی را مرور خواهم کرد.

پسرکم ، یک ماه و اندی از اولین نوروز زندگی تو گذشته است و برای من " نو روزی " بود و آغازِ روزگارِ نویی که با تو شروع کرده ام . زیباترین هدیه سال را از زبان ِ شیرین تو گرفتم ، وقتی در مهمانی ، سر چرخاندی ، و چشمت به من که افتاد، دستهای کوچکت و آغوش مهربانت را باز کردی و گفتی  " ماما" . خیلی خودداری کردم که به جیغی اکتفا کردم و دچار سماع میانه ء مهمانی نشدم. " ماما" به فدایت عزیز دل. تا ته دنیا، تا آن زمان که زنده ام ، هر کاری که داشتی و هرجا که نیاز داشتی به من ، فقط صدایم کن ، دوان دوان می آیم. مثل حالا. نه با پا ، که با سر می آیم. اگر روزی صدایم کردی و نیامدم، ببخش عزیزکم ، مادر مرده است از بس که جان ندارد...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

ممنون از همتون و ممنون از ابراز دلتنگی هاتون برای فندق. باورم نمیشد. خودم گاهی دلم برای خودِ فندقیم تنگ میشه ، اما باور نمیکردم بقیه هم دلشون تنگ شده باشه واسه خرابکاری های و شیرین کاری های فندقانه . حس خوبی بود کامنت هاتون . ممنونم.

نکته ء مهم در ادامه پست قبل و اینکه چرا دق نکردم ، یا سکته نکردم ، اینه که اگرچه دربهترین وضعیت ممکن ، و بهترین وضعیت پیشکش، در یک وضعیت خوب و یا حتی نرمال روزمره ام نبودم ، اما خب از جنگل های آمازون هم فرار نکرده بودم و چیزی که بهم اعتماد به نفس داد، دیدن اون خانمه بود که خب با توجه به اینکه کفش هر دومون تخت بود، قد من بلند تر بود- من 160 سانتم، شما پرتقال فروش رو پیدا کنین !- و هم اینکه هیکل من خیلی بهتر از اون بود!!!  وسواس من روی هیکل رو هم شماها میدونین دیگه . علی رغم اینکه خیلی غصه خوردم که چرا مرتب تر نبودم و آماده تر، ولی خب ، به قول شوشو اگر تو رو مثل همیشه ات میدید چشمت میکرد یک اتفاقی برات می افتاد! برای همین سخت نگرفتم ، البته خب چاره ای هم نبود دیگه . گذشت !

*شوهر نوشت : بهش اس ام اس دادم که " زنگ نزنی. بچه خوابه . تلفن رو کشیدم." هنوز به تلفن نرسیده بودم که بخوام سیمش روبکشم ، زنگ زده . میگم مگه اس ام اسم نرسید؟ میگه" چرا. ولی با خودم فکر کردم لابد کار مهم داری باهام ، نخوندمش ، گفتم بهت زنگ بزنم ". لازمه بگم که بچه بیدار شد؟ و لازمه بگم یک اس ام اس محبت آمیز واسه شوهر جان فرستادم که حتما خونده و عمرا " که دیگه زنگ بزنه؟!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

*پیش در آمد: قرار بود برای عید یک هدیه کوچولو بزارم براتون. در واقع هدیه ام شعر معروف " نرم نرمک میرسد اینک بهار" فریدون مشیری بود، با صدای خودم و تبریک عید. بعد دیگه نرسیدم که آپلود کنم و بذارمش ، و وقتی وقت شد که کلا بی نمک شده بود،  الان هوا هم ملس شده و اردیبهشتی ، کلا همه خودشون شیشه ء غم رو میکوبن به سنگ که هفت رنگش نشه هفتاد رنگ ! و صدای خواب آور من این وسط حکم ِ نت فالش رو داره . این شد که دیگه نگذاشتمش. اما این پستِ خیلی فندقانه و به سبک قدیم رو بگذارید به حساب عیدی .

** اونهایی که از اول ، از اون خیلی اول ها ، با من بودن ، حسابی با این پست میخندن، چون دقیقا ماجرا رو میدونن. خلاصه ء اتفاقات قبلی اینه که بنده ، در زمان تپل و گرد و قلنبه بودنم ، خواستم خودم رو برنزه کنم توی کیش که مامان نگذاشت ، وقتی دید هیچ جوره رضایت نمیدم و اصرار دارم خیلی فشن باشم، خونسرد توضیح داد که" مامان جان ، شما با این هیکل ، اگر سیاه هم بشی ، میشی " مامی " توی برباد رفته ! حالا دیگه خود دانی!" این شد که بنده تپل سفید بودن رو انتخاب کردم .

اما یک سر دیگه ء قصه ، اینجاست ، (چون بلاگفا قرتی بازی در میاره ، ادامه مطلب هم میذارمش).

و اما ، عید امسال ، ما یک خانواده ء بسیار هماهنگ بودیم که رسما هرکس یک طرفی بود. فقط من و شوشو ، و مامان و بابا دو تا دو تا بودیم .که البته ما خودمون یک جا بودیم و بابا اینها هم کیش بودن . بعد وقتی ما از سفر برگشتیم ، مامان و بابا زنگ زدن و گفتن این دو سه روز باقیمونده از تعطیلات رو بیاین کیش پیش ما. که شوهر جان کار داشت ، این شد که من ، بی بی رو زدم زیر بغلم و دِ برو و هنوز چمدون قبلی رو باز نکرده، بار سفر بستم و رفتم کیش و جای شما خالی ده روزی کنار مامان و بابا و پسرک و بعدترش خواهرک خوش گذروندم.

دریا سرد بود و خیلی نمیشد روی آب تنی وآب بازی حساب کرد. یعنی از شدت سرمای آب استخون هاتون درد میگرفت . ولی خب آفتاب خوبی داشت. این شد که تصمیم گرفتم که جبران سه سال پیش رو بکنم و حسابی خودم رو برنزه بکنم ، بعد برم از این مش موقت ها بگیرم، یک لنز جدید هم بگیرم، با تریپ و تروپ جدید برم تهران و حسابی شوهرجان رو توی فرودگاه سورپرایز کنم. با خوشحالی و مسرت  تصمیم جدیدم رو اعلام کردم ، و خانواده هم ذوق کردن و مراتب موافقت و همکاری خودشون رو اعلام کردن. اول رفتیم تریپ و تروپ خریدن . یک کیف و کفش خوشگل و موشگل از تامی خریدم که مامان پولش رو داد و گفت عیدی از طرف من . بنده هم بسی خرکیف شدم و رفتم یک مانتو از این جدیدها که هیچی نداره ، و دو تا بند فسکی به هم نگهش میداره خریدم ، همون قرمز و سورمه ای که با کیف و کفشم ست بشه و یک شال چیتان و پیتان. مش بلوند از این موقت ها هم گرفتم ، لنز آبی هم خریدم. اسباب و ادواتش که خریداری شد، مونده بود تغییر چهره ! آقا ما خوش و خرم رفتیم دریا. بند و بساطم رو پهن کردم ، آه از نهادم بلند شد. روغن برنزم رو نبرده بودم، فقط روغن زیتون و اسپری آب همراهم بود. این شد که با خودم فکر کردم ولش کن ،الان یک کم شنا میکنم ، و یک کم میخوابم ، فردا میام مراسم برنزه کنون. از این تخت مسقف های ساحلی خوشگل هم یک دونه خالی پیدا کردم و حوله رو انداختم و خودم رو روغن مالی کردم و خوابیدم. خواااااابیدنی! یکهو حس کردم یک جایی م داغه و داره میسوزه. پاشدم دیدم من همین طور تخت خوابیدم ، خورشید که تخت نخوابیده ، چرخیده و نورش افتاده بود یک طرف ، بعد از بغل گردن تا مچ پام یک طرفه توی آفتاب بوده و قرمز شده بود. گفتم برم شنا کنم که خب سرمای آب رو ده دقیقه بیشتر نتونستم تحمل کنم و برگشتم و بند و بساطم رو جمع کردم و آمدم خونه . محض احتیاط سر راه یک اتو برنز هم خریدم که پوستم یکدست بشه برای روز آخر.

بعد من دقیقا دو روز مونده به تاریخ برگشتمون رفتم دریا. پروازمون هم ساعت 2 بود. یعنی فقط یک روز دیگه وقت داشتم برای دریا رفتن. که خب به سلامتی اون روز دریا طوفانی شدو پلاژ رو بستن.

من موندم و یک تنی که یک ورش سوخته بود، یک ورش نسوخته بود. بگذریم که میشه از حرفهایی که مامان میزد یک کتاب نوشت. غش غش میخندیدو میگفت مادرجان ، کتلت هم میندازن توی ماهیتابه این رو اون روش میکنن. و باز میخندید و میگفت : تو ندیدی ایناها که حرفه ای ان چکار میکنن؟ مثل مار ماهی هی میچرخن و هی همه جاشون رو آفتاب میدن که مبادا فلانشون سفید نمونه ، بقیشون برنز بشه ، بعد تو رفتی تخت خوابیدی؟ و باز میخندیدن. بابای بنده خدا هم هی نگاه میکردو  هی نچ نچ میکرد. در ضمن ازم تشکر کردن که هم فان ِ سفرشون روفراهم کردم و هم اینکه روز آخر رفتم این شکلی شدم و از روز اول مجبور نبودن قیافه نیم پز بنده رو ببینن. محبت هم کردن و گفتن که اگر شوهرت قبولت نکرد، ما حاضریم تا وقتی که یک رنگ شدی ، به خودت و بچه ات اتاق بدیم توی خونه !خیال باطلیعنی ساپورتیو فَمیلی که میگن منظورشون دقیقا مامان و بابای منه .

خلاصه که وارد فاز دو نقشه شدیم ، و رفتم سرغ اتو برنز. روی تخت خواهره ، ملافه پهن کردم و به سیستم پوشش برگی ، نشستم روش و خودم رو کرم مالی کردن. بعد این جوجه بغل من دراز کشیده بود، هی با پاهاش لگد میزد به من و هرچی میگفتم مامان جان نکن ، کر کر میخندیدو  فکر میکرد بازی میکنم. نتیجه کار مطلوب نبود. حنایی شدم. بعد یادم رفت کف دستم رو بلافاصله بشورم ، قشنگ رنگ حنا موند کف دستم و از اون خنده دارتر ، کف پای پسرک و ناخن های پاش بود که یکی در میون حنایی شده بود. فرض کنین یک آدم سفید ، لک لک سوخته باشه ، بعد حنایی هم شده باشه ، چقدرررررر دلبر میشه قیافه اش! دیدم فایده نداره ، بدو بدو کفش و کلاه کردم و رفتم یک ست لوازم آرایش برنزه خریدم که اقلا شوهره وحشت نکنه . سورپرایز که بخوره توی سرم.

لازم نیست توضیح بدم که تا سه صبح که چمدون میبستم ، مامان و بابا و خواهرک داشتن بهم میخندیدن . و مامان هی قسمم میداد که ازت راضی نیستم اگه نیای و درست نگی که اقای الف وقتی تو رو دید چی گفت . بعد میگفت میخوای وقتی رسیدیم تهران تو با ما بیای؟ چون بری خونه بعدا بخوای دوباره چمدون جمع کنی سختته !

یعنی در این حد !

تمام امیدم هم به این بود که خب تریپ و تروپم که خوبه ، تغییر هم کردم ، حالا شوهره به جای سورپرایز ، خر سورپرایز میشه .

موقع چمدون بستن  ، یک نگاه که به دور و برم کردم و اسباب و اثاثیه ، دیدم بهتره واقع بین باشم. اولا که با اون کفش پاشنه خدا سانتی نمیشه بچه بغل کرد، مامان که به خاطر کمرش و جراحیش چیز سنگین نمیتونه بلند کنه . نهایتش دو تا جعبه اسباب بازی که برای پسرک بود و نمیشد توی چمدون گذاشت رو بدم دست مامان. بعد من خودم ، بچه ام، کالسکه اش ، ساک دستی خودم ، ساک بچه ، و اِن تا وسیله دیگه . این شد که لباس قشنگ ها رو گذاشتم توی چمدون و یک مانتوی اسپرت مشکی ، با شلوار بگی سبز یشمی و یک کیف اسپرت یشمی ، و شال یشمی و کفش مشکی گذاشتم دم دست ، که یکهو گوشه یک جعبه ای گیر کرد به شام نازنینم و پاره شد و مجبور شدم یک شال مشکی نخی بردارم. یعنی آخر یک تیپ اسپرت ساده.

تنها امیدم آرایشم بود. چون پروژه مش هم منتفی شد. یعنی مامان گفت که اگر مش هم مثل برنزه شدنت باشه و گند بخوره به موهات باید چادر عربی سر کنی و پوشیه بزنی. صبح که پاشدیم ، تا آمدیم صبحانه بخوریم ، دیدیم هی وای ، برق ها رفته . بعد توی کیش برق که میره آب هم قطع میشه . یعنی مجتمع ما این طوریه . من و بابا با بدبختی اون همه پله رو رفتیم پایین و از سرایدار جویا شدیم  دلیلش رو و گفتن که دارن تابلوی برق عوض میکنن و تا ساعت 12 برق نمیاد ، یعنی تا ساعت 12 آب هم نداریم . و این یعنی ته ِ فلاکت! حالا من میخواستم برم دوش بگیرم ، آرایش کنم ، نشسته بودم آبغوره گرفتن . و مامان هی صدا میزد که بدو ، ته ِ چمدونت رو ببند. بدو فلان چیز رو جمع کن . ساعت یازده و نیم بود که بچه رو حاضر کرده بودم و خودم داشتم دور خودم میچرخیدم که آب و برق آمد و من پریدم یک دوش سه دقیقه ای گرفتم و خوشحال خوشحال آمدم بیرون و گفتم نیم ساعته حاضر میشم. لنزم روگذاشتم وکرم پودر برنزه رو زدم که دیدم بچه داره سرخ و سفید میشه و زور میزنه . یا خدا! الان وقتش بود؟ آمدم لباسش رو عوض کنم که ... هی وای من ... دو روز بود شکمش کار نکرده بود، و حسابی از خجالت همشون در آمده بودو به لباساش نم زده بود. تند تند لباسهای کثیفش رو در آوردم. بردمش توی حموم و از کمر به پایین شستمش ، دوباره لباس تنش کن . موهاش رو شونه کن . که دیدم شده دوازده و نیم و مامان اینها که گفتن ما رفتیم ، تو بعدش بیا. تا لباس بپوشم و آژانس برسه دیگه وقتی برای ادامه ء آرایش نبود و با همون قیافه ، بدون حتی یک رژ لب  بند و بساطم رو برداشتم و رفتم فرودگاه . اونجا وقتی داشتم از گیت بازرسی رد میشدم بند گیفم گیر کرد به کنار دستگاه و کنده شد! بدبختی ! داشتم با بند کیفم ور میرفتم که یکی گفت سلام. دیدم یکی از فامیل های دورمون اونجا مامان و بابا رو دیده بوده . و اصرار داشته بمونه که بنده و بی بی رو ببینه . خب با یک روحیه خوبی با اون صورت سیاه و حنایی لبخند زدم و احوال پرسی کردم. میخواستم توی فرودگاه برم توی دستشویی آرایش کنم که در نتیجه ء این ملاقات غیر منتظره وقت نشد و رفتیم سوار هواپیما. توی هواپیما هم بابا اول کیف منو گرفت و انداخت ته محفظه بار همراه ، در نتیجه تنها امیدم که استفاده از فرصت پرواز بود هم به باد رفت . وسط پرواز دیدم پسر جان داره لبخند هایی همراه با زور میزنه و بویی بود که توی دماغم پیچید. باورم نمیشد! باز دوباره ؟؟؟ ته ِ فلاکت اونجا بود دیگه  . به چه بدختی ساکش رو برداشتم. پمپرز و دستمال مرطوب و زیر انداز. به مهماندار میگم کجا این بچه رو عوض کنم میگه توی توالت !!! در توالت رو گذاشتن. روش از این کیسه های بزرگ آشغال پهن کردن. دو تا متکای کوچولوی پرواز گرفتم زیر سرش و پشتش گذاشتم ، زیر انداز پهن کردم عوضش کردم، بعد آب دستشویی هواپیما هم قطع بود!! دیگه همین طور به خودم ، به هواپیمایی ، به ایران ، به دل و روده پسری فحش میدادم که یکهو پام خورد به کناره تیز بغل در دستشویی ، و هم استخونش قلم شد ، هم پاپیون کفشم کنده شد. دیگه فحشی بود که توی دلم نثار همه میکردم.  تموم شد کارم و تمرگیدم سرجام .

وقتی رسیدیم ، بابا گفتن تو بچه بغلته زودتر پیاده شو، ما وسایلت رو میاریم و فقط کیفم چون بندش کنده شده بودو  نمیدونستن چطوری باید بگیرنش که وسایلش نریزه رو خودم برداشتم،و رفتم جلو و با اولین اتوبوسی که رفت ، رفتم سالن که... که تازه اصل تراژدی رخ داد! دیدم الف داره با یکی حال و احوال میکنه .تا من رو دید خندید و گفت این هم خانم و پسرمن! طرف باید کی میبود؟ همون دوست عزیز که داشت واسه دیدن من میمرد !!! یک لحظه دلم خواست چرخ بزنم و برگردم. داشتم توی ذهنم قیافه ام رو اسکن میکردم. شال نخی ، مانتو اسپرت، شلوار بگی - و هی فحش میدادم به خودم که اقلا لگ جدیدت رومیپوشیدی !- کالج ورنی مشکی که یک لنگش پاپیون نداره ، کوله ای که بند نداره و صورت سیاه و هفت رنگی که محض رضای خدا یک رژ نداره .

بعد اونها تا ما رو دیدن با دخترش - یک دختر ِ مهوع هشت ساله - شروع کردن جیغ کشیدن از خوشحالی که ای وای ، این پسر خوشگله ، این پسر با نمکه . الف تعجب کرد، گفت مگه شما همدیگه رو دیدین ؟ زنک گفت : خانمت ما رو ندید. ولی ما توی صف پسرت رو دیدیم و خوشگلیش توجهمون رو جلب کرد. خیلی با نمکه . چقدر شبیه خودته . اصلا شبیه مامانش نیست ( الان همه میگن کپی بچگی های خودمه !) و از این زر زر ها . بعد برگشته میگه : شیر خودت رو میدی؟ گفتم نه شیر خشک میخوره . زنک هرزه پوزخند میزنه میگه : همین که انقدر خوش اخلاقه ! . یک کم نگاهش کردم ، بعد حس کرد خیلی گ.ه اضافی خورده ، توضیح داد که آخه من به بچه ام شیر خودم رو دادم خیلی گریه میکرد، نیست مادرها فشار عصبی روشونه شیرشون بچه رو گریه ای میکنه!

اهان . قبل از این که خیلی زر زر کنه ، دیدم داره زیادی هر و کر میکنه ، به الف گفتم عزیزم بهم خوش آمد نمیگی و گونه ام روبردم جلو ، و اونم دو طرف صورتم و پیشونیم رو بوسید و بغلم کرد و گفت دلم برات خیلی تنگ شده بود. بنده هم با ناز فراوان و عشوه ای به غایت لطیف ، گفتم من هم همین طور عشقم. بعد فکر کنم زنک خیلی ک.و.ن.ش سوخت که شروع کرد چرت و پرت گفتن. وقتی هم بارها میخواست بیاد، الاغ آمد پیش من و بابا وایستاد . بابا گفت یک چرخ دیگه بیار بابا جون. یکی برای چمدون های ما کمه . من رفتم چرخ آوردم . اون چرخ نداشت،که یکهو دیدم چمدونش رو گذاشت روی چرخ ما و خداحافظی کرد و رفت . دلم میخواست گردنش روخرد کنم، ولی حیف نشد.

 از اون روز همه اش دارم فکر میکنم که خدایا من در سال ،ممکنه پنج بار قیافه ام ناکوک باشه . بعد آیا این درست بود که در افتضاح ترین حالت ممکن ، افتضاح ترین آدم ممکن رو ببینم ؟ اون هم برای اولین بار و امیدوارم که آخرین بار هم باشه ! خدا جون فکر میکنی کارت درست بود واقعا؟

این هم انشای ما در مورد یک روز بامزه ، در تعطیلات نوروز. جهت تنویر افکار عمومی عرض کنم که پوستم هم خدا رو شکر خوب شده . انقدر مثل مار پوسته ریزی کردم که یک دست شدم دوباره . فقط یک ذره یک طرف بازوم تیره تره. در ضمن کسایی که سفیدن خیلی تلاش نکنن برای برنزه شدن. این ها یی که میبینین کل سال برنزه ان و قشنگن ، اکثرا یا گندمی ان یا سبزه . که روی پوستشون خوب جواب میده . یکیش خواهر خود بنده . من تا الان 4 بار زور زدم برنزه بشم با آفتاب که هر بار شبیه سرخپوست ها شدم. نکنین ... این کارها رو نکنین... مثل کباب نیم پز میشین . از ما گفتن !

........

ادامه ء مطب پست دو سال قبله !

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

*بعضی آدم ها زبونشون در حکم یک خنجر، یک دشنه ، یک اسلحه است. قابلیت این رو دارن که با زبونشون آدم بکشن. زندگی نابود کنن، هزار تا جنایت بکنند. به نظر باید قانونی وضع بشه که بعضی زبون ها در حکم سلاح سرد - و شاید هم گرم ، حتی ! - طبقه بندی بشن و استفاده ء نابجا ازشون مشمول مجازات های سخت باشه .

(اعتراف میکنم که در صورت وضع چنین قانونی یکی از زبون های تحت تعقیب ، زبون من میشه ! )

** اینجا نوشتنم ، به معنای بازگشت نیست ، به معنای رفتن هم نیست . معنیش اینه که هنوز دلم اینجا گیره . که خاک ِ بنفش ِ این صفحه ، دامنگیره برای من . که عادت کردم به دوستانش ، و حتی دشمنانش . معنیش اینه که هنوز گاهی حرفهایی هست که روی دلم سنگینی میکنه و اینجا تنها جاییه که میشه خالی شد. حتی اگر تعداد پست های پیش نویس و ارسال نشده اش ، از پست های ارسال شده اش بیشتر باشه . اینجا هنوز خونه است ، حتی اگر در و دیوارهای امنش ، ترک برداشته باشه .

نوشته شده در شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

دیروز پسری رو بردم دکتر. خدا رو شکر حالش خوب بود و مشکلی نداره ظاهرا. امیدوارم باطنا" هم همین طور باشه .

فقط من الان یک مشکل دارم. جوجو به نظر من خیلی ظریف و لطیف و نرمه . واقعا هم هست. بجز پاهاش که به مامان الف رفته و تپل و گامبالوئه! بقیه ء تنش لاغره . بعد هرکی اینو میبینه میگه وااااای. چه کپلی! وای چه عروسکی و فلان. بعد من هم چون این چند سال مصائب چاق بودن رو کشیدم و میدونم " تپل توو دل برو " مودبانه ء " خرس گنده ء چاقالوئه " اصلا حالم بد میشه وقتی این واژه رو میشنوم.

 دیروز وقتی رفتم توو اتاق معاینه ، پسرجان یک خنده ء بی نهایت شیرین تحویل دکتر داد، آنچنان شیرین که خود آقای دکتر از پشت میزش بلند شد و آمد از بغلم گرفتش و گفت بده من این کپل ِ خوشمزه رو و محکم بوسش کرد! این هم شروع کرد دست زدن واسه دکتر. یعنی دلبری ای کرد پسرم. فقط دکتر مرد بود و فایده ای واسه اون نداشت!نیشخند بعد وقتی گفت وزنش ، وزن ِ یک ساله است و رشدش خیلی خوبه ، تازه نگران شدم و گفتم نکنه بچه ام در بزرگسالی چاق بشه . من دلم یک مرد جوان و زیبا و رشید میخواد. از این پسر چاق خنگ ها متنفرم!

البته خب قدش و دور سرش هم مال یکساله ، یعنی بی توازن رشد نکرده ، ولی خب باز هم ترجیحم اینه که چاق نشه . از دیروز شیر خشکش رو رقیق تر از استاندارد دادم بهش و امروز بهش تخم مرغش رو بدون کره دادم و با آب نرم کردم زرده رو!سبزهرچند دکترش گفت که وقتی به راه رفتن بیفته تمام این ها آب میشه ، ولی خب نگرانم. کسی دکتر متخصص تغذیه اطفال میشناسه که کارش خوب باشه و بچه رو مریض نکنه ؟میخوام تحت نظر باشه تغذیه اش .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |


Design By : Night Skin