من و روزهای فصل سوم زندگی

مرسی و مرسی و مرسی از تبریکاتتون و ممنون از انرژی های مثبتتون و شرمنده که نشد تک تک کامنت ها رو جواب بدم. این روزها سخت گرفتارم. 

بالاخره دیشب عکس های تولد رو از دو تا دوربین خالی کردم و متوجه شدم ما خانوادگی - چه نسبی و چه سببی!‌یک چسه استعداد عکاسی نداریم که نداریم. خودم که علاقه ای هم ندارم علاوه بر نداشتن استعداد ،‌و شوهره هم که علاقه داره به قدر مغز مارمولک استعداد  نداره . اصلا میخوام خودم رو تیکه پاره کنم. انقدر هم هول هولکی شد مراسم که وقت نشد یک عکاس زنگ بزنم. یک پولی میخواست بگیره که فدای سرم . فقط فیلم و عکس میمونه از مهمونی دیگه ! حالا مهمونی های ما یک جوریه که فیلم و عکسش نمیمونه!! بسکه هنرمند و باحالیم. از شوهر جان بدتر خواهره است . نکنه مهندس ها کلا خنگن توی عکاسی؟! ولی من بیشتر از انگشت های دو تا دست عکاس معرکه میشناسم که مهندسن اتفاقن! 

اون قسمت از دی ان ای ما که مربوط به ثبت تصویری وقایعه ، دچار جهش شده. 

علی ایحال ، چند تا عکسی که میشد گذاشت رومیگذارم. 

* امروز بردیمش واکسن یکسالگیش روزدیم ، پسر صبورم فقط اوف اوف کرد. خودشون تعجب کردن و گفتن انقدر همه بچه ها گریه میکنن که  حد نداره . ولی وقتی رفتیم آزمایشگاه برای چکاپ یکسالگی ، موقع خون گرفتن دیگه بغضش ترکید و چشمهای خوشگلش پر از مروارید شد. اون گریه میکرد ، من گریه میکردم. وقتی گریه اون بند آمد ، من همچنان گریه میکردم ، مادر هیجان انگیزی ام ! 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

الان نوشتن من ، حکم حرف زدن مرده ها رو داره . ولی خب من سخت جون تر از این حرفام که بعد از یک مهمونی سنگین ،  5 ساعت یک محفل بیزنسی پر تکاپو و یک عروسی ، بخوام بمیرم و یا لال بشم و یا ننویسم. 

تولد پسرکم برگزار شد. خدا رو شکر خیلی خیلی خوب هم برگزار شد. هرچند که خیلی شبیه رویاهای دو سه ماه پیش من نبود که تمِ فلان داشته باشه و از دم در عکس هاش رو بنر بکنن و اینها، ولی خوب بود. خیلی خوب بود. خدا رو شکر برخلاف دندونیش که ملت یک خط در میون آمده بودن ، این دفعه همه مهمون ها بدون حتی یک غایب حضور داشتن که خودم تعجب کردم. 

پریشب تا صبح در حال دسر درست کردن بودم و تهیه مقدمات  و مخلفات . دیروز صبح ساعت هفت رفتم خونه مامان اینها. وسایل رو گذاشتم و یک کم چرت زدم. بعد رفتم ابرو برداشتم و برای پسرک کالج مشکی و جوراب سفید خریدم که ست لباسش مرتب باشه ، اومدم خونه و گفتم که چی چطور بشه و خوابیدم. خواااااااابیدنی! ساعت 5 صدام کردن که پاشم برم دوش بگیرم و حاضر بشم . 

امدم پایین دیدم همه جا تزیین شده ، میوه ها چیده شده ، سالادها و اردور ها حاضر شده ، و جوجه نشسته روی میز آشپزخونه و نای نای میکنه . دو دستی چنان رقصی میکنه و چنان کمری میچرخونه که من و باباش روی هم انقدر هنر نداریم. 

در حینی که خواهرم برام کافی درست کرد یادم افتاد به الف گیر ندادم امروز ، یک زنگ زدم و غرغر کردم بهش و به میزان لازم که غر زدم رفتم حاضر شدم تا مهمون هام برسن . 

خدا رو شکر که هم به همه خوش گذشت و هم به من و هم به بی بی . قشنگ میفهمید که مراسم به خاطر اونه  و کلی ذوق کرد. تنها خاطره بد مراسم هم این بود که الف سی دی اهنگ اماده نکرده بودو من لپ تاپ خواهرم رو اوردم و همون جا تند تند چند تا اهنگ تولد دانلود کردم ، بعد پسر یکی از مهمون ها که بییییییییییییی نهایت تخس و بی ادب و بی تربیته ، و واقعا نمیشد دعوتش نکنیم چون مامانش از صبح آمده بود کمک مامان ، یکهو سیم لپ تاپ رو کشید و لپ تاپ با صدای وحشتناکی افتاد کف زمین و چند تیکه شد قاب روش . در این حد که صفحه اش هم ترک خورد و سی رامش سه متر اونوتر افتاد. کلا ریده شد توی اعصاب من . فعلا لپ تاپ بی بی رو دادم به خواهره تا کارش راه بیفته - بیچاره در حال پایان نامه نوشتنه ! .

غذاها هم عالی شده بود و تزییناتش و همه کلی تعریف کردن. شام این ها بود، باقالی پلو با زبون ، برنج ساده ، ماهی قزل آلا، جوجه کباب ، خورشت فسنجون ، سوفله سبزیجات ، اردورها هم رولت ژامبون ، کاناپه تن ماهی ، سالاد لوبیا سبز، کول سلو، و سالاد لبنانی ، ماست ، چندین مدل ترشی و، زیتون  ، سبزی خوردن . دسرها هم ژله رنگین کمان ، پاناکوتای موکا، کرم انبه ، کوکتل هلو و زغال اخته ، چیز کیک کارامل ، بستنی ماکیاتو ، شکلاتی و وانیلی و تارتلت میوه . که بجز دو تای آخری که خریده بودیم ، بقیه رو خودم درست کردم و سرویس شدم. همه هم به قول خودشون تا حد خفگی خوردن و قرار شده من بی خیال فوق ام بی ای بشم و کلاس آشپزی و مخصوصا دسر بگذارم. 

پسرک کلی کادوهای خوب گرفت ، و خب مقادیریش هم به مامانش رسید!نیشخند من شب خونه خودمون خوابیدم و الف برگشت . امروز ظهر هنوز خواب بود که من آمدم خونه خودم تا حاضر شم و برم جلسه . از 4 تا 9 جلسه بودم و از نه تا یازده هم رفتیم عروسی - با همون سر و ریخت بیزنس لیدی ای ! تاپ و شلوار زیر مانتو تنم بود و کتم هم توی کیفم ! - و الان برگشتیم و من محظوظ شدم از کامنتهای مهربون شما. ممنون از تبریکاتتون و از آرزوهای خوبتون برای پسرک . 

"روزی بزرگ خواهد شد و برایش خواهم گفت که دنیا پر از دوستهای ندیده ایست که انرژی های مثبتشان روزهایی از تو را سبز کرد . سپاس از همه"

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

میگن وقتی میخواهید کاری بکنید، حرفش رو نزنید. من هزار بار این بلا سرم آمده ، باز آدم نشدم که نشدم که نشدم. 

انقدر واسه تولد این بچه خیال پردازی کردم که خدا حوصله اش سر رفت و یک سوزن برداشت و بنگ بنگ! ابرهای  بادکنکی بالای سر من رو ترکوند. 

15 نفر آدم رستوران بردن چقدر سخته ؟ چقدر کار میخواد؟ هیچی ! بعد همین هیچی شد سخت ترین پروژه . یعنی دلم میخواست جایی باشه که تا حالا نرفته باشم ، یک جای خاص و خوشگل. دکور قشنگ ، یک جایی که بشه استند های ولیمه اش رو گذاشت ، میزش رو مدلی که من میخوام تزیین کنن ، و کلی رویای پفکی و چسکی  . و همچین جایی هنوز ساخته نشده . چون هر رستورانی که من گفتم ، الف به دلیلی موافق نبود، پیشنهادای اون با اخ و پیف رد شد، چند تا جای جدید هم بهمون معرفی کردن که کلا هر دومون توافق داشتیم که واسه ختم هم خوب نیست چه برسه تولد، دو تا جای خوبی هم که توافق داشتیم و الف پیه ِ قیمتش رو به تنش مالید، گفتن امکان برآورده کردن رویاها و در واقع ارد های نشسته ء بنده رو ندارن . 

و دیشب 12 شب من یک مامان آشفته و گریان بودم که نمیدونستم باید چکار کنم برای اولین تولد ِ اولین و آخرین بچه ام. خوب که اشک ریختم ، بابا گفت خب بابا جون ، چرا همین جا نمیگیری. خونه که مرتبه ، میز و صندلی میگیریم برای توی حیاط به تعداد مهمون ها، غذا هم میگیری ، چند رقم و حسابی ، همین جا ... هرچی فکر کردم دیدم خیلی خوبه . این خونه خونه ایه که توش عروس شدم ، از اینجا رفتم برای زایمان ، بگذار اولین تولدش رو این جا بگیرم. خونه خودم نمیتونم ، دچار حس انزجارم بهش. بعد گفتم خب اگر اینجاست و اگر قراره میز بچینن واسه 15 نفر که مسخره است واصلا قبول نمیکنن  ، بگذار اقلا 4 تا مهمون بگم و الان بنده پشت سیستمم و مامانم این ها ! واسه فردا 42 نفر مهمون دارن.  نیشخند

خوشمزه ماجرا اینه که من نمیدونم چی بپوشم !خجالت چون من فکر میکردم بیرونه ، مانتو شلوار گرفتم ، هرچند خیلی جینگیل مستونه و میشه توی خونه هم پوشید، ولی مسخره است! من تا فردا 12 شب احتمالا یک دقیقه هم نمیتونم بنشینم. از الان واسه روح پر فتوحم که به ملکوت اعلی میره ، فاتحه بخونین پلیز. 

* مرسی از کامنت های محبت آمیزتون که واقعا خستگی رو از تنم در میاره . ببخشید که واقعا نمیرسم جواب بدم و الان تند تند خوندم و تایید کردم فقط. ولی مطمئن باشید که همه رو خوندم و لذت بردم. 

** پارسال ، یک چنین روز و شبی چه حالی داشتم. قلبم توی دهنم بود. پر از ترس و نگرانی و دچار احساسی گنگ نسبت به آینده ای گنگ تر. و حالا دارم برای سالروز اون همه احساسات ، توی سر خودم میزنم که چی بپوشم. آدمیزاد موجود غریبیه . خیلی غریب . کاش میشد رها شد، دلم میخواد رها باشم و آزاد زندگی کنم. گاهی خودم خسته میشم از این همه مناسبات الکی. کاش میشد فردا فقط من باشم و پسرکم و از صبح براش قصه ء بودنش رو بگم و بگم که تمام غصه هام رو با آمدنش شست و برد. 

*** پارسال این موقع 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

عید فطر مبارک . هم بر روزه داران عزیز که از یک ماه نخوردن راحت شده اند و هم بر روزه خواران عزیز که ازیک ماه با سختی و با کوفت شدگی خوردن ،راحت شده اند. طاعات همه مقبول درگاه حق .

این ساعت وب نوشتن فقط مال اینه که بی بی الان خوابید. من هم برم لالا که دارم میمیرم. من از دست الف و مامانش و خانواده اش جون سالم به در ببرم ازدست نخوابیدن های این بچه جان به جان آفرین تسلیم میکنم. به جان خودم !

نوشته شده در شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

خاطره ها چیزهای  لعنتی ای هستند. این قابلیت را دارند که یک آدم سالم را با گوشت و پوست و استخوان از توی چرخ گوشت تکرار رد کنند و به دقیقه ای کوهی رشته رشته و شرحه شرحه تحویل اجتماع بدهند! خاطره ها خیلی لعنتی اند و بدبختی اینجاست که هرچیزی قابلیت خاطره شدن دارد. از یک بستنی ساده گرفته یا یک سفر خاطره انگیز.  از یک صدای تکراری تا یک بوی خاص. یک آهنگ ، یک جمله ، یک کتاب ، همه و همه خاطره میشوند و سر بزنگاه خفتت میکنند و تو را تا مرز نابودی پیش میبرند. 

خاطره ها هرچقدر که دوست داشتنی اند، لعنتی اند. 

بعضی آدم ها تمام میشوند، آنها که با نشانه ای خاطره شده اند ، اگر تمام شود آن نشانه ، تمام میشوند. حداقل کمرنگ میشوند. مثل نوشته های مدادی اند روی کاغذ. پاک میشوند، اما معلوم میشود که روزی بوده اند. خیلی محو، ناخوانا ... زیر گذشت زمان . 

اما بعضی آدم ها هرگز و هرگز تمام نمیشوند. خودت را بکشی هم تمام نمیشوند.بعضی  ها چنان با تو عجین اند که حتی وقتی خودت را میبینی یاد او می کنی . وقتی مو شانه میکنی ، وقتی میخواهی آواز میخوانی ، وقتی کتاب میخوانی . این ها همان هایی اند که زندگی تو را به فنا خواهند داد بسکه همه جا هستند و له میشوی زیر هجوم خاطراتشان. این ها مثل پخش شدن یک شیشه جوهر روی دفتر زندگی اند. هرگز پاک نخواهند شد. اگر بخواهی بشوری ، پخش تر میشوند. سایه شان تا آخر عمر روی روزهایت ، کارهایت و خاطرات ِ نیامده ات خواهد بود. این ها یکبار به زندگی ات پا میگذارند و تا ابد جاری هستند در روزها و لحظه هایت .

*دیشب یک خاطره ، یک آدم ، تمام شد. با آخرین قطره ء این ... بعد از چند سال  بر احساسم غلبه کردم و شیشه را انداختم توی سطل و تمام!!! ته بوی محوی روی گردنم باقی مانده که کم کم میرود .  نگاه که میکنم حتی رد مدادی اش هم نمانده ... شاید هم زیر جوهر پخش شده ، گم شده ...

** آدم های دسته ء دوم در هر زندگی فقط یکبار رخ میدهند ، اما اگر کسی توی زندگی اش دو تا ، یا حتی بیشتر از این ها داشت ، میتونین زنده زنده براش فاتحه بخونید و حلوا خیرات کنید. 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

بعد از تو که رامت بودم 

بعد از تو که اهلی نگاهت بودم 

بعد از تو  که کبوتر جلد بامت بودم 

با تمام کائنات وحشی ام 

عاصی و سرکش 

بعد از تو 

نه در دنیا قرار دارم 

و نه با کسی در دنیا 

بعد از تو ای قرار عاشقانه ء ناتمام 

تمام قد پر از بی قراری ام ... 

بعد از تو ای طلوع دل انگیز عاشقی 

من مغرب ِ غروب سیاه ِ تباهی ام ... 

*اگر این کلمات آشفته شعر محسوب بشن ، شاعرش منم ... یک ربع پیش ... 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

من اگر چیزی هم تعریف نکنم شما میدونین که امکان نداره یک مهمونی به اون مفصلی ،‌بدون حاشیه باشه. 

چند روز قبل و بعد مهمونی بی نهایت ذهنم درگیر بود و هست . یعنی این مدلی که دارم یک چیزی رو نگاه میکنم ولی بعد از یک ساعت هیچی یادم نیست و هیچی نفهمیدم ، بسکه ذهنم مشوش و آشفته است. 

ظهر روز مهمونی رفته بودم تجریش چند تا خرده خرید بکنم  - جوراب شلواری و تل مشکی و از این چیزها- بعد گفتم بذار ببینم لباس پسرک رو پیدا میکنم یا نه . برای تولدش میخوام یک شلوارک پیش سینه دار قرمز تنش کنم با تی شرت سفید که با لباس خودم و باباش ست باشه .  دو سه تا مغازه بچه گانه فروشی پرسیدم که نداشتن  ، توی آخرین مغازه ای که رفتم ، پاپوش های سفید و قرمز خوشگل پسرانه هم داشت ، چند تا مدل و سایزش رو آورد و داشتم انداز بر انداز میکردم و غرق افکار خودم بودم . یک ویزیتور هم آمده بود و داشت پک های 3 تایی و 5 تایی بادی رو بهشون نشون میداد . یک صدای ویزویزی هم توی مغازه بود که من فکر کردم از این آهنگ های جنگل و دریا و مدیتیشن گذاشتن . همین طور محو پاپوش ها بودم و توی افکار خودم که یکهو دو تا چیز کرم - قهوه ای از پشت میز دخل پریدن روی پام ! تصور این که الان موش از لباسام میره بالا کافی بود تا بنفش ترین جیغ تمام زندگیم رو بکشم ! و بالا پایین پرم و اون ها رو بزنم کنار! 

دیدم صاحب مغازه و دختری که فروشنده اش بود ، دستپاچه شدن و هی میگن خانم ! خانم ! چیزی نیست ، جوجه است !!! من تمام تنم میلرزید و نمیدونم چه رنگی شده بودم که خانمه دستم رو گرفته بود و ماساژ میداد و میگفت خوبین شما؟ آب بیارم ! شربت بیارم ؟ و پسره هم جوجه های بدبخت رو گرفت و چپوند توی یک جعبه و درش رو  گذاشت . یک کم که حالم جا آمد ، گفتن خانم این ها یک ربعه دارن جیک جیک میکنن، شما نشنیدین مگه ؟ گفتم نه . من حواسم به جیک جیک این ها نبود. بعدش هم مگه مغازه به این کوچیکی جای جوجه است ؟ خندشون گرفته بود ، گفتن ولی خداییش چه جیغی بود!!! خب لازم به ذکر نیست که من انقدر حالم بد بود و تمرکزم رو از دست داده بودم که نتونستم پاپوش انتخاب کنم و آمدم بیرون . 

بعد سرراه باید پول میگرفتم از بانک. صبح الف پرسید چقدر لازم دارم ، گفتم فقط میوه مونده و پول خانم و کارگر . 700-800 بسه . یک کارت بهم داد که گفت توش یک و خرده ای پول داره . رفتم خودپرداز، زدم 200 تومن ، دیدم 20 تومن داد و رسید هم داد و کارت رو هم داد و تمام !!! من رو میگی ، قاطی کردم ، عین اسپند روی آتیش رفتم در بانک رو زدم. محکم و تق تق . همون جا وایستاده بودم نمیدونستم باید چکار کنم. که بعد از چند دقیقه  در بانک باز شد و یک آقای محترمی بیرون آمد و گفت خانم چی شده ؟ چرا در زدین و در رو باز نکردین بیاین داخل!!!! متعجب پرسیدم مگه بازه بانک ؟ گفت بله خانم تا یک ساعت دیگه هستیم!!!! حالا مشکل چیه ؟ گفتم آقا این همه ساله ای تی ام آمده ، هنوز مشکل داریم باهاش. به جای 200 تومن 20 تومن داده ! گفت شاید شما 20 تومن خواستین ! عصبانی گفتم مگه ای تی ام تنظیم 20 هزار تومنی داره ؟ صدقه میخواد بده مگه ؟!  گفت خانم اگر از سمت چپ انتخاب کردین 20 تومنیه ! میشه رسیدتون رو بدین ؟  من هم رسید و کارت و پول رو دادم بهش.  یک نگاهی کرد و گفت خانم 20 تومنی رو انتخاب کردین . دوباره بزنید از منوی راستی! مشخصا بور شده بودم و خجل و معذرت خواهی کردم و دوباره کارت رو گذاشتم و زدم 200 تومن ! که دیدم پیغام میده درخواست شما قابل اجرا نمیباشد. لطفا رقم کمتری را انتخاب کنید. 

من رومیگین کاردم میزدی خونم در نمی آمد. یک نگاه کردم به رسیدی که دستم بود دیدم صد و شصت هزار تومن توی کارته . زدم 120 تومن و پول رو گرفتم و آمدم و هی به الف دری وری گفتم و به خودم با این شوهرکردنم و به در و دیوار و دولت و خلاصه هرکس که آمد توی ذهنم ، مورد عنایت قرار دادمش. عصری که الف آمد خونه مامان اینها، عصبانی و بدو بدو رفتم دعوا که این چه وضعشه ، تو مگه فکر کردی من کی ام که این طوری اسگل میکنی من رو و کارتش رو پرت کردم جلوش. میگه چی شده ؟ گفتم تو خجالت نمیکشی؟ یک کارت به من دادی که قد پول کارگر ها توش پول نیست ! مگه من مسخره ء تو ام . گفت اشتباه میکنی ! گفتم اشتباه رو اونوقتی کردم که به تو بله گفتم! حالا خوبه که اون مثل من زود جوش نمیاره و صفر تا صدش مثل من در حدلامبورگینی 3 ثانیه نیست ! یک چک کرد توی موبایلش و گفت این کارت یک ملیون و خرده ای توش پوله ، من درست دادم. برو رسیدها رو بیار. رفتم رسیدها رو آوردم ، نگاه کرده میگه خب این که رقم قابل برداشتش همین قدره ، مشکل چی بوده ! باز من مثل مرغ هایی که تازه از لونه در آمدن و منگن ، هاج و واج نگاهش کردم. گفتم نمیدونم ، پس چرا گفت انقدر نمیشه کمتر بزن . خنده اش گرفت ، گفت چون 20 تومن برداشته بودی ، سقف برداشتت 180 میشد. من همین طور نشستم روی مبل به گریه کردن ، هرچی هم بغلم کرد و گفت حالا چیزی نشده ، من بخشیدمت و عادت کردم و این حرفها فایده نداشت و همچنان یک دل سیر آبغوره گرفتم تا سبک شدم. 

خوشبختانه سوتی های اون شب به همین جا ختم شد و بجز این که هنوز پسرک برای تولدش لباس نداره ، و  اصلا معلوم نیست تولدش کجاست ! مشکل دیگه ای نداریم. 

** من الان از اون وقت هاییه که روحم خسته است و اعصاب نداره . به قول مامان خستگی جسمی با دو ساعت خواب رفع میشه، خستگی روح ، ولی خیلی زمان میبره تا رفع بشه . بدشانسی بچه ام بود که دم ِ اولین تولدش ، بخوره به توالی ِ کارهای خسته کننده مامانش ، و پروژه های سنگین و تعهد آور، و ده روز مونده حتی ندونم چکار میخوام بکنم. دو سه تا آپشن اصلیم هرکدوم به دلیلی وتو شد و الان ماییم و تولدی که فکر کنم آخرش  باید توی پارک سر کوچه بگیریم  !!

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

من یک مرضی دارم به اسم ِ" مرض ِ خوندن ِ کتابهایی که حفظم " . خب چند تا کتاب هست که باهاشون زندگی کردم و میکنم. که شخصیت هاش برای من انقدر ملموسن که اگر توی خیابون ببینم میشناسمشون . که حتی مسیر زندگی من رو کمی عوض کردن. من شاهکار ادبی رو با اشل های خودم میسنجم و واسه من " بابا لنگ دراز " یک شاهکار تمام عیاره . من به اون بُعد مسخره ء شناخت روحیات یک دختر یتیم کار ندارم. بابا لنگ دراز محبوبیتش به خاطر این نیست . به نظر من این کتاب محبوبه ، چون غیر مستقیم نیاز ِ نگفته ء خیلی از آدم ها رو نشانه رفته ، داشتن یک بابالنگ دراز. داشتن آدمی که بتونی بهش تکیه کنی ، آدمی که بدونی مراقبته ، آدمی که حواسش به همه چیز تو هست ، و تلاش میکنه تمام آرزوهات رو از کوچیک تا بزرگ برآورده کنه ، و هیچ توقعی از تو نداره بجز این که براش حرف بزنی. وقت هایی هم که مریضی ، بی حوصله ای ، خسته ای برات نامه بنویسه و گل بفرسته  و کلا بودنش برات احساس امنیت و آرامش به همراه بیاره .  خیلی رویاییه ... مگه نه ؟ یک جور خدای زمینی و ملموس .

دیشب دوباره خوندمش، اگر بگم گریه کردم میخندین ؟ اشکال نداره . چون میدونم احمقانه است ، ولی باز گریه کردم و دلم بابا لنگ دراز خواست .

*چند وقت پیش پرشین تون داشت کارتونش رو کامل نشون میداد . با چنان جدیتی دنبال میکردم که هرکس نمیدونست فکر میکردم روند مذاکرات هسته ای ایران و اروپا رو دنبال میکنم!!!

** جرات هم ندارم به جودی ابوت غبطه بخورم بابت بابا لنگ دراز بی نظیرش. میدونین که خدا موقع  بر آورده کردن آرزوهای من ، یک کم حس طنزش گل میکنه ! میگم جودی ابوت !  دور از جون مامان و بابام باشه ، یک بلایی سر اونها میاره یتیم بشم! فلذا من از همین تریبون اعلام میکنم که خدا جون اگر توو دست و بالت بابالنگ دراز فرد اعلا داری بفرست ! اگر نه بی خیال ما !

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

سال گذشته ،‌بعد از سحری مبارک ، بعد از قدری بی نظیر، خداوند بی نظیر ترین هدیه اش را در آغوشم گذاشت . هدیه ء کوچک ِ سال گذشته ، که چشمهایش را به سختی باز میکرد، حالا تمام زندگی مان را بند خنده های مستانه و شادی های کودکانه اش کرده است . 

هدیه کوچکم ، حالا با ریتم ماما، ماما میخواند و وقتی دنبالش میکنیم فرار میکند و وقتی دستگیرش میکنیم برای رهایی گازهای جانانه میگیرد و باز میخندد و باز دنیا جا قشنگ تری میشود برای زندگی. 

پسرک شیرین زبان ِ شیرین ادایم ، سالگرد هبوطت مبارک . مبادا که زبان آسمان ها را از یاد ببری. مبادا روزی برسد که لباس های دوست داشتنی ات خالی از عطر خدا شود. پسرجان تو هنوز آسمانی هستی، مبادا آلودهء زمین شوی. حداقل نه به این زودی ها . 

پسرک ، جان مادر به نفس های تو بند است ، جان ِ مادر همیشه زنده باشی. 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

بزرگی که الان اسمش یادم نیست ،‌ میگه "اگر نمیتونی به اون چیزهایی که دوست داری برسی ، چیزهایی که بهش رسیدی رو  دوست بدار. این معنای خوشبختیه " 

حالا البته جمله ء اون احتمالا با نثر شکسته نبوده ، ولی همین مضمونشه ، این ها مهم نیست ، مهم اینه که این حرف ، در مورد آدم ها هم صدق میکنه . که اگر نمیتونی به اونی که دوست داری برسی ، اونی که بهش رسیدی رو دوست بدار... و این شاید کلید خوشبختی باشه . 

با اشک تفال زدم به دیوان حافظ ، و یا لالعجب از جوابی که به سوالم داد ، مرسی خدا 

 

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

 
نوشته شده در سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

دو بار آمدم دو تا مطلب مفصل نوشتم ،‌این پرشین بلاگ لعنتی قورتش داد و حتی سیو هم نشده بود ، این بود که کلا حال ِ نداشته ء نوشتنم پرید. 

این روزها زندگی من  ترکیبی از کار و پایان نامه و مهمونی و بچه است . هرکدومش برای سرویس کردن دهن یک نفر کافیه ، چهارتاش بطور همزمان که بماند !  

*دیشب لعنتی ترین خواب عمرم رو دیدم. لعنتی ترین ! یک ماهه که دارم تمام رستوران های قدیمی و جدیدی ! و تمام تالارهای کوچیک و شیک رو زیر و رو میکنم برای تولد پسرک ،  5 تاش توی لیست نهایی آمد که با الف تصمیم بگیریم و من نظرم 70% روی یکی بود و 30% بین بقیه تقسیم میشد. بعد خواب دیدم  که دم ِ در ِهمون  رستوران ، دقیقا با همون لباس هایی که قراره برای تولدش بپوشیم ، داشتیم وارد میشدیم ، که یک نفر آمد و یک تیر زد به الف و یک نفر بچه رو از من چنگ زد و چند نفر دست و پای من رو بستن و انداختن توی یک ماشین سیاه رنگ گنده ! هرچی جیغ میزدم هیچ کس کمکم نمیکرد . فقط یکیشون محکم زد توی سرم و گفت خفه شو. ما از طرف رییس مافیا هستیم !

انقدر جیغ کشیدم که یکهو از خواب پریدم و دیدم خونه ام ، و الف بعد از مراسم احیا روی مبل خوابیده و پسرک هم سر جاشه ! و من هم ایضا! 

مزخرف ترین خوابی که میشد بعد از یک شب قدر دید همینه . بخدا نه غذا زیاد خوردم و نه طی پنج شیش ماه گذشته ، بجز سریال حریم سلطان فیلم اکشن و مافیایی و ایتالیایی دیدم ، نه تازگی ها با کسی دعوا کردم. انقدر هم خوابش واضحه که اگر الان اون کسایی که کتکم زدن رو ببینم میشناسم و از همه مسخره تر لباس هامون بود، چون من لباسم مدلش رو انتخاب کردم ، پارچه اش رو خریدم ولی قراره بعد از احیا برم بدم به خیاط وگفته بهم میده ده روزه! انقدر توی تنم خوب بود وبهم میامد!!!! یعنی که لباسی که هنوز یک قیچی بهش نخورده رو دیدم. 

یک حضرت یوسف هم نداریم خوابمون رو تعبیر کنه ! 

* *امسال هم مراسم رو مثل پارسال خونه مامان این ها میگیرم. توی خونه خودمون برکتش برای خودمون بیشتر بود و توفیقی بود، ولی وقتی همه چی به عهده خودمه و خانواده ام ، بگذار توفیق بودن اون مراسم هم مال اونها باشه . همشون معتقدن که وقتی خونه مامان اینهاست کمتر خسته میشن تا خونه من . 

به یاد همتون هستم و براتون دعا میکنم اگر قابل باشم پیش خدا. من  هم از شما التماس دعا دارم. 

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |


Design By : Night Skin