من و روزهای فصل سوم زندگی

×بچه داری و شوهر داری و خانه داری و بالاخره کار ، منطقا وقتی برای وب نویسی نمیگذارن دیگه . وقتی میرسم خونه جنازه متحرکی ام که ته مونده ء قوام صرف راس و ریس کردن امور فردا و بازی کردن با یک بچه ء دلتنگ میشه که دیگه به هیچ قیمتی از بغل من بیرون نمیاد.

بعد از مراسم عرفه ، خودم با خودم تصمیم گرفتم که واسه تولدم مهمونی بگیرم. حالاربط دعای عرفه با تولد بماند،ولی در کمال تاثرو  تالم دیدم که تولدم دوم محرم میشه . بعد گفتم خب هفته قبلش میگیرم که میشه هفتهء دیگه ! فلذا باز دوباره مثل اسب در حال یورتمه رفتن و لیست کردن کارهای مهمونی ام. از اونجا که خیلی ریخت و پاش توی برنامه های مالیمون نیست تا سال دیگه و باید پولهامون رو جمع کنیم ، خودم به خودم یک آف کوچولو دادم برای تولد . با الف مشورت کردم و گفتم فکر کنم یک تومن بشه . اون هم گفت اشکال نداره عزیزم. هیچی دیگه ، دیشب رفتیم یک کم خریدهایی که میشه از قبل کرد رو انجام بدیم که فقط پنیر لازم برای پاستای فرانسوی شد 100 تومن ! یعنی سه کیلو و خرده ای پنیر 100 هزار تومن! شاخ در اوردم. بعد توو راه غر زدم. بعد گریه کردم. آخرش هم گفتم من اصلا نمیدونم چقدر میشه ولی مهمونی رو میگیرم. من غر میزدم و الف میخندید. آقای روحانی ما مچکریم بابت خیلی چیزها ، ولی هنوز وقتی پنیر کیلویی 33 هزار تومنه ، دیگه حتی نون و پنیر هم نمیشه گذاشت جلوی مهمون. بخدا من برای تولد پسرک خریدم کیلویی 24 و 22 تومن بود. من همین جا از جناب آقای کاله شکایت میکنم .چه وضعشه آخه ؟ بعد تازه فکر کنم تا روز مهمونی تموم بشه از بسکه خوشمزه است و هی میشه خالی خالی چشید وخوردشون . امسال 33 ساله میشم! پیر شد رفت .

***بعد از مدت ها دوباره به این سوال حیاتی رجعت کردم که چی بپوشم ؟ دلم یک لباس راحت و شیک و خوشگل و خاص میخواد که لختی هم باشه کمی ، بعد لباسی که تمام این ویژگی ها رو داشته باشه پیدا نمیکنم. یک کم کمک پلیز.

****میشه اسم چند تا اهنگ جدید رقص دار وچند خواننده شاد رو بگید؟ من کلا توو فاز غم و اندوهم و شادترین خواننده ام مازیار فلاحیه !

*****بچه های یک سال و دو ماهه خیلی شیرینن. خیلیییییی....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

قرار بود سقف بالای سرشان  باشند این پدران ، قرار بود مهر پدرانه نثار دخترکان بی پدر کنند این پدران  خوانده . اصلا اولین مرد زندگی هر دختری پدرش است . مظهر قدرت و صلابت و عطوفت . مقیاس سنجش خوبی ها برای دختران پدر است . تمام مردان زندگیشان را با عیار شباهت به پدر محک میزنند دختران. وقتی میخواهند تمام مردها را به یک چوب برانند و از سر و ته یک کرباس ببرند صفاتشان را ، " بلانسبت بابام  " انتهای جمله است . " بابا" اولین و آخرین کلمه دختران است و اولین و آخرین پایگاهشان و پشتیبانشان و اولین و آخرین کوهی که میتوانند تا ابد به آن تکیه کنند ، بی ترس از سقوط بهمن و ریزش سنگ و وا اسفاها به حال مملکتی که قانونگذارانش ، پدر را سنگ  بلای جان دختر میکنند .

وای به حال مردانی که قرار است لقمه ای نان و تکه ای لباس و وجبی  سقف را به بهای آینده دخترکان ِ بی پناه معامله کنند. اصلا کسی این میان به حال و دل آن زنانی که در این قصه " مادر" نام گرفته اند حواسش هست ؟ که هر روز که بگذرد میداند دارد " هوو" پرورش میدهد؟ که میداند هرچه زیباتر این دختر، ماری خوش خط و خال تر در آستین است؟

دلم میگیرد از تصور دختران معصومی که قرار است به مردی به عنوان " پدر" دل بندند و ندانند که این پدر ، قرار است تمام سرمایه جوانیشان را به حکم قانونگذاران ِ بیمار دل و کج فهم ، بِرُباید و تن های لطیفشان باید تا ابد محکوم دست ها و دل های زمخت ِ مردی شود که قرار بود پناهشان باشد و بالشان و نه وبال ِ آینده شان.

دلم میگیرد از این ظلم ِ طالبانی که قانون میشود و لابد قانون لازم الاجراست !

این میان تنها دلخوش شرف و شرافت مردانی ام که میتوانند نگاهشان و احساسشان را انسانی نگه دارند و به دام توحش نیفتند. دلخوشِ انکه قرار است پناه باشند برای دخترکان رها و بی پناه و کوه باشند برای آهوی وجودشان. کاش خودمان کاری کنیم. کاش پدرخوانده ها ، قیام کنند در اعتراض به  نزول شان ِ پدرانه شان. کاش حرفی ... کاری... 

نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

در راستای رابطه ء بهینه با مادرشوهرگرام، دلم واسه " والده سلطان " هم تنگ شده حتی!  ایضا برای " ابراهیم پاشا"! حیف شدن جفتشون . 

* من اهل تی وی نیستم. احتمالا صد بار گفتم ، این سریال رو هم محض کنجکاوی که هی همه اسمش رو گفتن و دربارش حرف زدن دیدم. از قسمت 30-31 به گمانم و خاکش دامنگیرم شد و تا الان دنبال میکنم و درس عبرتی شد که اصلا دیگه کنجکاوی نکنم  راجع به هیییییییییییچ سریالی! الان هم نه میتونم ول کنم و نه حال دیدن و پیگیری بقیه اش رو دارم. 

** پسرک چند روزی بود که خیلی مدل خردادیان قر میداد. همچینی از کمر و دست از بازو و گردن . یعنی من یک چیزی میگم ، یک چیزی میشنوید! ته ِ رقص . اعصابم خرد شده بود چون میدونستم یکی یادش داده و خب حدس زدنش هم سخت نبود. رقصش رقص مادرشوهرجان بود. امروزکشف کردم این هنرنمایی ها رو عمه جانش که چند روزیه نزول اجلال کردن آموزش دادن ! حالا من نمیدونم لازمه یک تذکر جدی بدم که لطفا به یک پسر بچه رقص یاد ندین یا بگذارم خوش باشن ! موندم چکار کنم!

*** اَنگ : انگور

گان : زنگ

داپ: در

آمام: حمام 

آلان : خاله 

آم: عمو 

بور: برو 

میشه : پیشی 

اِده : بده 

نه نه : این نه نه با حرکت انگشت دست و کله به نشانه هشدار مال وقتیه که کاری رو میکنه که نبایدبکنه و ما سر میرسیم ، خودش تند تند میگه نه نه ! مثل وقتی که سراغ تلفن و سیم و تلویزیون و کشو لوازم ارایش میره . بعد من هرچی تلاش میکنم جدی باشم نمیتونم و ریسه میرم از خنده . 

نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

امروز یکی از دوستام زنگ زده بودم حالم رو بپرسه ، بعد از احوالپرسی حرف کشید به خاندان شوهر و این ها ، بعد از مادرشوهر جان پرسید و این که چطوره و چکار میکنه . گفتم خوبه و روزهای بی پرستار، بچه داری میکنه . گفت دیگه کاریت نداره ؟ گفتم نه دیگه. 

بعد نشستم فکرکردن با خودم که چه چیزی در رابطه ما تغییر کرده ؟ هیچی. فقط نگاه من . تمام تغییر توی ذهن من رخ داده . اگر نه شرایط همون شرایط قبله . رفتار اون هم همون رفتاره . فقط ذهن من دیگه اون گارد و حساسیت رو نسبت به هر واژه و حرکت نداره و در نتیجه دیگه هیچ حرفی و حرکتی آزارم نمیده . 

مثل مریض های محتضری که بهشون مهلت دادن برای زندگی و اونها تلاش میکنن از مدت باقیمانده نهایت استفاده و لذت رو ببرن ، من هم حالا که پرانتز گوشهء ذهنم بسته شده و موندنم مدت دار  شده و میدونم خیلی زود تموم میشه این شرایط، تلاش میکنم به اتفاق ها فکر نکنم و لذت ببرم. خیلی که بهم فشار بیاد و بخوام بدجنسی کنم ، چشمم رو میبندم و قیافه اش رو موقع فهمیدن این که ما داریم میریم تصور میکنم. بعد اگر یک چیزی خیلی ناراحتم بکنه ، توی ذهنم میفرستمش سفر و توی اون فاصله اسباب کشی میکنم و وقتی میاد میبینه ما نیستیم !!! دیگه ته تهش اینه . و صد البته که هنوز خبر نداره و تا روز رفتن هم خبر دار نخواهد شد. 

اسباب رفع خستگی و تفریح و تفننم هم ورق زدن کاتالوگ و دیدن سایت های دکوراسیون داخلیه .  همه چی دیگه . از کاشی و توالت و کاغذ دیواری و کابینت ، تا شمعدون و لوستر و مبلمان و حتی قفسه بندی های کمد دیواری. شرط هم کردم که از نازک کاری خونه تحویل خودمون ، یعنی خودم ، که هرجور دلم میخواد تمومش کنم . صد جور هم دکورش کردم توی ذهنم. از کلاسیک های شلوغ و پر زرق و برق، تا مدرن و  ساده و خالی. گاهی هم که رویاهای دورو درازم رو برای الف میگم ، غش غش میخنده و تعجب میکنه که چرا انقدر حالم خوبه و بارها بهش توضیح دادم که من باید دونه دونه گره های ذهنم باز بشه که بتونم مفید باشم و حرکت کنم. گفتم که چند تا گره توی ذهن من مونده بود از زمان ازدواج که دست و پای روح من رو بسته بود. یکیش عروسی بود که اون اول دوستش داشتم و بعدا به خاطر بعضی حرف ها دوستش نداشتم ، اون گره با مهمونی تولد پسرک باز شد. جشن با شکوهی که هروقت دلگیرم از دنیا عکس های اون مراسم رو نگاه میکنم و تمام احساسات خوب اون شب یادم میاد. جالبه که تمام مهمون ها هم از اون مراسم با کلی خوشحالی و انرژی مثبت یاد میکنن همیشه. گره ء بعدی وزنم بود. دنیا پر از آدم های تپل و یا حتی خیلی لاغره ، مشکلی هم ندارن و زندگی میکنن. اما برای منی که خوب یا بد، با مد و زیبایی و این چیزها عجین بودم ، سخت بود تحمل خودِ دفرمه و خارج از نُرم. اون هم به لطف خدا حل شد. و آخرینش خونه بود. حالا که قراره برم از این جا،  تازه وقت کردم نگاه کنم به خونه ای که هفت سال با نفرت از تک تک آجرهاش توش زندگی کردم. یک خونه 200 متری که بعد از کلی بالا پایین کردن های من ، قشنگ هم شده حتی ! این مدت انقدر بدبینانه نگاهش کردم که هیچ وقت به خودم فرصت دوست داشتنش رو ندادم. اما حالا حس میکنم دوستش دارم و میتونم این یک سال و نیم رو توش راحت باشم. شاید دنیا حتی به من فرصت نده برای رفتن توی خونه خودم ،هیچ ضمانتی نیست که امشب که میخوابم ، صبح فردارو ببینم و اگر فردا صبح بیدار شدم ، شب سرم رو روی بالش خودم بگذارم ، نه تخت سردخونه . اما ، اما همین احساس که قراره بعد از مدت معینی اتفاق خوبی رخ بده ، تحمل اون مدت رو بسیار آسون میکنه . 

داشتم فکر میکردم که هنوز هم باید بنویسم ؟ روزگاری اسم اینجا این بود" ماجراهای یک فندق 70 کیلویی بی خانه " . این آدم دیگه وجود خارجی نداره. وجود داخلی هم نداره حتی. "فندق" ، دختر جوون و نازک نارنجی و تازه عروسی بود که دغدغه هاش ، با مادر گرفتار و پر مشغله و البته پوست کلفت ِ این روزها ، از زمین تا اسمون فرق میکنه . خودم روزهای اول وبم رو که میخونم خنده ام میگیره و گاهی فکر میکم چقدر لوس بودم! هرچند که شوهرجان به روم نمی آورد و همیشه میگفت تو لوس نیستی ، " ملوسی"! خب "70  کیلویی "که الان 53 کیلو شده و "بی خونه "هم ... حالا که مشکلات طبقه اول و دوم هرم مازلوی زندگیم حل شده ، وقت دارم کمی به خودم و طبقات پنجم و ششم این هرم فکر کنم. 

آدم ها وقتی از عشق سیرابن ، دنیا رو جابجا میکنن. این روزها ، چشم حسودها کور باد و انرژی منفی شان دور باد، دنیای من پر از عشق مردیه که بودنش و تکرار اسمش آرومم میکنه . ناپلئون میگه پشت سر هر مرد موفق ، یک زن موفق ایستاده . و من معتقدم در کنار هر زن موفق ، یک مرد عاشق ایستاده . عشق خوبم ، تمام انرژی های مثبت دنیا برای تو که هر لحظه ء بودنت ، به من انرژی و انگیزه میده . تویی که تمام عظمت و زیبایی دنیا در نگاه توست و نه در دنیای واقعی. من اگر به چشم تو زیبایم ، زیبایی نه در من و از من، که در تو و از چشم زیبا بین توئه . اجازه دارم اینجا بگم که چقدر دوستت دارم ؟ 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

شاید تمام چیزی که برای خوشبخت بودن لازم است ، داشتن مردی باشد که صورت شسته و بی آرایش تو ، حتی وقت از خواب بیدار شدن ، را بیشتر از آرایش فلان آرایشگر اس و رسم دار دوست داشته باشد و بگوید " خودت خوشگلتری" و تو مست شوی و احساس کنی برای پرواز کردن گاهی بال لازم نیست . کلمات تو را به اوج آسمان میبرند، حتی اگر پشتش کمی دروغ باشد و بدانی پشت آن کمی دروغ ، یک دنیا عشق است . 

من خوشبختم. همین. 

 

بگذار سر به سینه ی من ، تا که بشنوی ،

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را ،

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ،

آزار این رمیده ی سر در کمند را

 

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت :

اندوه چیست ، عشق کدامست ، غم کجاست ؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

 

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام ،

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین – که هیچ وفا نیست با مَنت –

 

تو، آسمان آبی آرام و روشنی ،

من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم !

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو ،

 

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح ،

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب ،

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند !

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب !

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

*کل هفته خانم مدیر باشی ، جدی باشی ، حرفت برو داشته باشه ، نظراتی در حد انیشتین از خودت ارایه کنی ، توی خونه باز هم مادری و مثل امروزی که دوباره دچار بدقولی کارگرها شده باشی ، کوزتی و باید خودت بشوری و بسابی و فاتحه بخونی به اون مدیریت!

**دیروز توی ترافیک مونده بودم، سمت چپم یک ماشین خوشگل بود که از اتاقش نفهمیدم چیه ، البته  بعدش که صدای اگزوزش در حد موتور جت بلند شد و گاز داد و رفت فهمیدم مازراتی بوده، سمت راستم یک عدد پورشه کوچولو بود، پشتم  یک پورشه پانامرا، جلوم هم یک بنز سی اس ال 550 ، دچار احساس خود" مِیباخ " بینی شدم! راستی من چند روز پیش یک عدد ماشین رویت کردم که بسیار خفن بود و استون مارتین بود! واقعا وارد ایران شده همچین ماشینی یا اشتباه کردم ؟ 

*** واسه بی بی تا حالا حدود 17-18 تا تولد گرفتیم. در حد همین کیک گرفتن و شمع فوت کردن و شام خانوادگی . به همه هم خوش میگذشت و همه هم دعوام میکردن که الکی خودت رو خسته میکنی و این بچه نمیفهمه . ولی از اخرین تولدش که 22 شهریور بود تا الان یک اتفاق بامزه افتاده . هر کیکی میبینه ، اول شمع های خیالی رو فوت میکنه و بعدش دست میزنه و میخنده . ده روزی هم هست هی میخونه " بَبَبُل بَبَبِل ، بَبَبُل باباکه ... باباکِ" نمیفهمیدیم چی میگه دقیقا ، که از روی اهنگش و ریتم خوندنش و رقصش موقع خوندن کشف کردیم بچه ام تولد تولد میخونه . انقدر احساس خوبیه که حد نداره . الان من یک سردار فاتحم که مغرورانه لبخند میزنم وقتی پسرکوچولوم تولد تولد تولدت مبارک میخونه . انقدر کوبوندم توی سینه ام و قربون صدقه اش رفتم که قفسه سینه ام ترک خورده ودرد میکنه !!!یول

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

×تقدیم به  مخاطب خاموش و همیشگی این صفحه که میخونه بی هیچ رد و صدایی،‌به نیمه ای که با بودنش تکمیل میشم.  
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای، جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تب زده ی نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن ، به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم، دهنم شیرین شد
ماه، طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه ی شهر شنید
*استاد محمد علی بهمنی عزیز. 
** بدوم برم جلسه دارم ساعت 9 . مرسی از تبریکات پست قبل. ممنونم از همتون . 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

زیاده عرضی نیست بجز اینکه 

پسرک راه افتاد!!! 

ثمره ء وجودم اولین گامهای بی کمکش رو برداشت . 

جان مادر، تا ابد گام هایت استوار و مصمم و در راه ِ درست بادا. 

عزیزکم، من همچنان بی صبرانه چشم انتظار روزی هستم که دست های کوچولوت رو توی دستام بگیرم و با هم قدم بزیم و من برای تو حرف بزنم و تو برای من . تمام لذت های زندگی در وجود نازنین تو خلاصه میشه میوه ء دلم. 

خسته ام، خیلی خسته ، ولی خوشحال. 

نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

بالاخره طلسم شکست و زبون من هم باز شد. بخش زیادیش ذوق ناشی از بازگشت والدین محترم بود که دلم به قدر مرغ عشق های ملول خونه که اونها هم از آواز خوندن افتاده بودن،  تنگ شده بود براشون . در این حد دلتنگی که چند روز پیشتر دیدم الف داره با کسی حرف میزنه و میگه دلمون تنگ شده ، الان اوضاع مملکت هم خوبه ، احمدی نژاد رفته ، روحانی آمده ... همه چی گل و بلبله . اول نفهمیدم با کیه ، بعد که قطع کرد گفت بابات سلام رسوند! گفتم خب میدادی من هم صحبت کنم ، گفت خودت زنگ بزن. حتی دل داماد تنگ بشه ، دل ما رو حساب کنین!

پاییزتون مبارک. برای من ، میوه ء وسط پاییز، باید قشنگترین فصل سال باشه . یک موقع بود، وقتی که هنوز مدرسه میرفتم و کل سال به عشق اول پاییز نفس میکشیدم و حس ناب صبح های زود ِ مدرسه و خش خش برگها و بوی نم صبحگاهی درخت هاش. اما پاییز امسال غم داره  انگار. از وقتی توو بهار عاشق شدم ، دیگه پاییز رنگ باخته و مثل برگ های سرو و صنوبرها، زرد و  تُرد شده .

پسرک هم خوبه . هرچند که هیچ کدوممون با دوری هم کنار نیامدیم . بهانه گیر شده و حساس. کافیه بخوام از بغلم بگذارمش زمین و یا چیزی رو بخواد و بهش بگم نه ! که مثل ابر بهار گریه کنه و گوله گوله اشک بریزه . چیزی که تا همین یکماه پیش اصلا در قاموسش تعریف نشده بود. شبها هم توی تختش به سختی میخوابه و اول بغل من میخوابه ، بعد میبرمش توی تخت ، اگر بتونم حلقه دستش از دور گردنم رو باز کنم  و در این پروسه بیدار نشه ، توو اتاقش میخوابه و باز نصفه شب بیدار میشه و مامان مامان گفتن و گریه کردن .وقتی هم مثل چسب میچسبه که کلا هیچی دیگه ، تا صبح توی بغلمه و هی با دستهای کوچولوش موهام رومیکشه و صورتم رو ناز میکنه و احتمالا چک میکنه که هستم یا نه .

الان به شدت در تضادم. نمیدونم. پسر کوچولوی شاد و خوش اخلاقم ، نق نقو و بهانه گیر  و زود رنج شده . غذاخوردنش که آرزوی خیلی مادرها بود ، که کاملا بی ادا و با اذیت و با میل و رغبت بود، تبدیل شده به بزرگترین عذاب. از صبح تا شب که من بیام کلا لب به غذا نمیزنه و هیچ کس ، نه پرستارش ، نه مادرشوهرم نمیتونه بهش غذا بده . مامانم هم دو ماهی نبود . اگر نه باز از دست مامان یک چیزهایی میخوره که حتی دیروز اون رو هم نخورده . شب که من میام قشنگ میشینه غذا میخوره ولی نه توی صندلیش . توی بغل من . بازی میکنه ، توی بغل من . با هم کتاب میخونیم ، توی بغل من . 

سر سه ماه که قرارداد آزمایشیم تموم میشه احتمالا باید یک تجدید نظر اساسی بکنم. الان گیج شدم که واقعا مَنیت ِ من غالبه برای کار کردن و آینده پسرک بهانه است، یا واقعا می ارزه که این روزهای تلخ رو طی کنیم برای آینده ای که نمیدونیم چطور است و چی میشه . به شدت دچار تردید شدم .

ممنون از نگرانی هاتون و احوال پرسی هاتون و ایمیل هاتون . یک دنیا سپاس از انرژی مثبت هاتون.

* میشه من سوتی ندم ؟ باور نکنید. توی یک جلسه ای بودیم با یک طرف ِ دولتی و چند فرد نسبتا کله گنده! بنده خیلی شیک و با جدیت داشتم شرایط رو تحلیل میکردم و دلیل چند تا تصمیمات شرکت رو میگفتم که فرمایش نمودم !!" با توجه به شرایط اقتصادی ، سازمان مجبور بوده این تصمیمات رو بگیره ، فقط به خاطر رفعِ کُتی ! و تلاش برای باقی موندن در صنعت!!" بعد حس کردم که این حرف نبود، به چرت شبیه تر بود. " رفع کُتی" توی یک جلسه ء دولتی. یک آن فکر کنم  فشارم رفت روی صفر! بعد مهندسی که توی تیم ما بود خیلی سریع جمله رو ادامه داد و سرِ حرف رو گرفت و جمع و جورش کرد. وقتی داشتیم برمیگشتیم ، خندمون گرفته بود از قیافه دولتیون محترم. خوبه دستگیرمون نکردن و به جرم قمار و ورق و اینها تحویل 110 ندادنمون!

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |


Design By : Night Skin