من و روزهای فصل سوم زندگی

سلام. اول این که تیتر رو با آهنگ و ریتم "من همونم که یه روز میخواستم دریا باشم ..."گوگوش بخونین . بنده همون فندقشونم . الان که فکر میکنم نمیفهمم اون موقع وقتم بیشتر کِش می آورده یا به میزان قابل توجهی بیکار بودم که هی فرت فرت آپ میکردم و دونه دونه کامنت ها رو به سیستم حسین کرد شبستری جواب میدادم. دورانی بود واسه خودش. این روزها وقت سرخاروندن ندارم ، وب آپ کردن که طلبم. الان هم که این موقع شب نشستم پای کامی ، اولا یک تیکه کیک شکلاتی از پریروز که دوستام آمدن خونمون و برام کیک و کادو تولد آوردن توی یخچال مونده بود و میدونین که کیک شکلاتی مثل نمازه که تا نخونیش نمیشه روی کاری تمرکز کرد، اون هم تا نخوریش روانت رو راحت نمیگذاره. دوما که صبح ساعت 6 باید جایی باشم ، و نمیدونم اصلا کرایه میکنه که بخوابم ، یا برم و کارم رو انجام بدم و تا فردا شب بدوم و شب با خیال راحت جنازه بشم و بخوابم ! نمیدونم هنوز. 

33 شدیم رفت پی کارش! تولدم هم به خوبی برگزار شد و به طرز غریبی سورپرایز وخر سورپرایز شدم ، در این حد که شک کردم نکنه دارم میمیرم و بهم نمیگن . مدل این خبرنگارها هست که میگن مثلا امسال سطح مسابقه و سطح داوری و سطح شرکت کنندگان خیلی بالاتر از سالهای قبل بود، به همون سیستم امسال سطح هدایای تولد خیلی بالاتر از سالهای قبل بود .امیدوارم این روند در سالهای بعد هم با شدت ادامه داشته باشه !نیشخندگاوچران

وقتی نیستم ، که خب نیستم ، ولی وقتی هستم تمام وقتم با یک جوجه ء شیرین زبون 15 ماهه میگذره که دستم رو میگیره و دنبال خودش میکشه و به زبون خودش تمام اتفاقات و کارهاش رو توضیح میده . پسوند و پیشوند تمام حرف هاش هم یک مامان ئه . به قول خواهرم " نماد کاملی از یک بچه ننه! " و من ذوق میکنم از این حرف. خوشمزه ترین بازیمون هم اینه که وقتی ازش میپرسم پسر گل من کیه ، انگشت اشاره اش رو فشار میده توی سینه و شکمش و بلند میگه مَن . باز میپرسم من مامان کی ام ؟ میگه من . میگم مامان ِ شما کیه ؟ خودش رو پرت میکنه توو بغلم و میگه مامان و بنده جونم در میره از ذوق و لذت و تمام خستگی هام از تنم در میره . 

*اگر کامنتی جا مونده شرمنده . گاهی بین کارهام و موقع ناهار با موبایل میخونم همه رو .ولی الان که داشتم تایید میکردم با این خستگی  احتمالا چشمام البالو رو گیلاس دیده و ممکنه چیزی جا مونده باشه ، شرمنده . 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |

سلاااااااام. من برگشتم. از کجا؟‌ کیش ! نیشخند  عمه من یک اصطلاحی داره که به مهمونی یکهویی میگه " پلوی ناگهانی " . خب ما هم یک کیش ناگهانی رفتیم. 

قضیه این بود که فردای نوشتن پست قبلی در منزل پدرجان بودیم و من داشتم با تلفنم حرف میزدم و آخرش هم مخاطب اونور خط رو به مهمونی دعوت کردم که مامان جانمان پرسیدن مهمونی چی ؟ گفتم تولدم. مامان جان گفتن خب تولد تو که دو هفته دیگه است. گفتم بله . ولی زودتر گرفتم. بعد فرمودند که ما نیستیم!!! 

هیچی دیگه ... هرچی بالا پایین کردم دیدم نمیشه ، یک مقدار گریه زاری که چه بساطیه و چرا نمیشه روی بودنتون حساب کرد و این حرف ها ، بعد مامان جان دلداری داد که ما قرار بوده دو ماهه بریم ، ولی به خاطر تولد تو دو هفته ای برنامه ریزی کردیم که برگردیم و کف دستمون رو بو نکرده بودیم که میخوای مهمونی بگیری . حالا هم مهمونی رو کنسل کن و پاشو برو کیش با شوهر و بچه ات خوش بگذرون ، به جای این که خودت رو هلاک کنی .واسه تولدت هم خودم برنامه دارم ! و خلاصه با وعده وعید سوغاتی های خاص به مناسبت 33 سالگی ، گریه ما تموم شد. 

کلا ایده ء بدی هم نبود، فلذا بار سفر رو بستیم و رفتیم و جای شما خالی کلی خوش گذروندیم و برگشتیم. تنها مشکل، مقادیر متنابهی پنیر، و تن ماهی ، خیارشور، کنسرو قارچ و ذرت و نخود فرنگی ، چیپس و پفک و نوشابه و دلستره که روی دستم باد کرده. هرچند همه اش مصرفیه و خورده میشه ، ولی خب من به خاطر پسرک الان برنامه غذاییمون خیلی سالم و ساده است و چیزی که به اون نمیتونم بدم رو خودمون هم نمیخوریم. چند تا مهمونی کوچولو بایدبدم که این ها مصرف بشه و نمونه . 

* یک چیزی بگم ؟ من الان کمی تا قسمتی برنزه ام !نیشخند نه که نیم پز و نیم سوز باشم. یک برنزه ملایم و یک دست . اتفاقا خوب هم شد. هنوز هم به مامان جان خبر ندادم و عکس هم وایبر نکردم. میخوام برگرده سورپرایز شه . خیلی دیگه برنزه شدنه برام مهم نبود، این که از عهده اش بر بیام مهم بود که خدا رو شکر اجرایی شد! 

** فکر کنم پریروز تولد وبم بود. 4 ساله شد. تولدش مبارک . اگه الان پسرک اینجا بود براش بببُل میخوند و دست میزد و همزمان قر کمر می آمد. 

***بچه ام انقدر خوش اخلاق و خوش خلق بود که کلی تخفیف میدادن به خاطرش . به باباش گفتم با تخفیف هایی که به خاطر خنده و رقص این دادن بهمون ، کل پول پوشک و شیرخشکش تا الان صاف شد!

نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |

علی زیبایی هر سرنوشت است

اگر الگو شود عالم بهشت است

علی زیباترین نام جهان است

علی ذکر لب صاحب زمان است

عیدتون مبارک . صادقانه اعتراف کنم که روز عید غدیر تنها وقتیه که به سیادتم افتخارمیکنم و خوشحالم.

حال و هوای روزعید غدیر برای ما کمتر از سال نو نیست و تدارکاتش هم همین طور و  شلوغی و برو بیاش هم .

از صبح هی حونه پر و خالی شده و الان وقت کردم این چند خط رو با گوشی بنویسم

عیدتون  باز هم مبارک .

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |


Design By : Night Skin