من و روزهای فصل سوم زندگی

امروز دست بر قضا مطلبی را سرچ کردم و به وبلاگی رسیدم و در لیست لینک هایش نام اینجا را دیدم و آشنا بود و کلیک کردم. میخواهم در کمال شرمندگی اعتراف کنم که گمان میکردم هنوز اسم وبم فندق است ! و میخوام اعتراف کنم چقدر دلم گرفت وقتی تعداد بازدیدهای امروز و دیروز را دیدم و شرمنده شدم از مهمانانی که به خانه ء متروکه ای سر میزنند که صاحبش حتی نامش و ادرسش را فراموش کرده بود. که حتی به یاد نداشتم قفلش کدام کلید واژه است . این پست به احترام آنهاییست که یادشان نرفته مرا و ما را و تمام قصه های این مدت را و در کنارم بودند در تمام تلخ و شیرین هایی که گذشت .

به احترام نزدیک هزار کامنت نخوانده و ندیده ای که فقط احوال مرا پرسیده اند و پسرکم و خانواده را . که پیگیر اتفاقات خوبم شده اند و نگران بوده اند.

من خوبم، یا بهتر است بگویم به لطف خدا ما خوبیم. تلخ و شیرین زندگی با هم است ، اما من آموخته ام که " میگذرد" . پس بر تلخش بی تابی نمیکنم و بر شیرینش میگساری . ازتلخش درس میگیرم و از شیرینش بهره .

بهار امسال برای من بهار استقلال هم بود. اولین هفت سین خانه خودم. برای آنها که پیگیر بودن و رفتن بودند. 5 ماهیست که اسباب کشی کرده ایم و البته به قاعده جانمان از تمامی سلولهای بدن در رفته و دوباره برگشته .

پسرک هم خوب است . شیرین زبان و سیاست مدار و صد البته مادرزادو پدرزاد مدیر. چنان همه را بر سر انگشت میچرخاند که انگشت به دهان مانده ایم.  شیخ عطاری را سراغ ندارید که به دیدارش بروم با پسرک و او دست نوازش بر سرش بکشد و بگوید " زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند"؟ ادیب و شاعر است و خدای واژه و کلمه . به گفته همه نیمه ء من ، ولی بعید میدانم من در دو سال و نیمگی این همه واژه و کلمه در چنته داشتم.

گفتنی بسیار است و وقت کم. شاید دوباره بنویسم. شاید هم دوباره چنان درگیر زندگی شوم که یادم برود روزگاری تمام آینده را اینجا نقاشی کردم .

بهرروی، سپاس از لطفتان، سالتان نکو و تنتان سالم و آرزوهایتان مستجاب.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط فندق نظرات () |


Design By : Night Skin