من و روزهای فصل سوم زندگی

×اول ولنتاین مبارک. امروز توی تجریش پر از آقاهایی بود که خرس های گنده به بغل داشتند و بگ هایی گنده تر از خرس !‌ و من داشتم فکر میکردم جدی ترین کادویی که به اسم ولنتاین گرفتم چی بوده ؟‌ یک سشوار و یک عطر. رکورد خوبی برای 35 سالگی نیست!

× دوم اینکه خاله شدم. امروز دقیقا دو هفته است که خاله یک دختر کوچولوی خوشگل و لب غنچه و ظریف شده ام . و بغلش که میکنم دلم برای پسرک سه کیلویی ام تنگ میشود که با یک دست بغلش میکردم وبا دست دیگر زندگی و کار. چقدر زود گذشت و برای من دامن دامن حسرت ماند و بغل بغل دلتنگی.

×پسرکم چهل ماهه شد. چهل ماه گذشت از آن روزی که بسته کوچک آبی رنگی را در آغوشم گذاشتند و من در اوج درد نگاهش کرد و با چشمان بسته و بریده بریده پرسیدم سالمه ؟ و جواب شنیدم بله . من هم چهل ماهه ام. آن سالها را حساب نمیکنم که در تمام عمرم این سه سال را زندگی کرده ام فقط. بقیه اش زنده مانی بوده است نه زندگانی. 

مرام و معرفت نه آموختنیست و نه تزریق کردنیست. مرام و معرفت و جوانمردی ذاتیست و من به عمرم در میان تمام نرینه هایی که ادعای مردانگی داشته اند انقدر مرد ندیده ام که در وجود پسرکی چهل ماهه. نه چون مادرش هستم که -شاید مادری او بزرگترین و سخت ترین نعمت خداست که بی آنکه لایقش باشم به من بخشیده است- چون دیگران هم انگشت به دهان رفتار اویند.

به طرز غریبی غیرت دارد و البته این یکی به رغم با نمک بودنش برای من خوش آیند نیست . میخواستیم بیرون برویم . ته بزکی داشتم و رژ لب قرمزی که با پالتویم ست بود , نگاهی کرد و دوید و دستمال کاغذی آورد و گفت وای وای مامی جون . چه خونی از لبهات میاد. بیا خون ها رو پاک کن !!!

از بیرون آمده بودم و خواهرم خانه  ما بود که مراقب جوجه باشد, بارانی ام را در اوردم و ژاکت زیرش را و زیرش یک تاپ نه خیلی باز تنم  بود. در حال تعریف وقایع برای خواهرک بودم که هی رفت و هی آمد و گفت که هوا سرد شده . که الان سرما میخوریم. که باید زیاد لباس پوشید, تعجب کردم. به نظرم نمی آمد که خیلی سرد باشد . پرسیدم مامی برات یک ژاکت بیارم ؟‌یا شومینه رو زیادکنم ؟‌خیلی جدی گفت : من که لباس آستین بلند تنمه. تو الان سرما میخوری. برو یک چیزی بپوش!!!!!

چند شب پیشتر من سر ماجرایی اخلاقم سگ بود و خب صغری و کبری هم این جور وقت ها سرم نمیشود و از آن شب هایی بود که بیرون بودیم و توی ماشین چرتی زده بود و خوابش بهم خورده بود و من برعکس خسته بودم و عصبی.

موقع خواب انقدر حرف زد که من عصبانی شدم و به عنوان نمونه بی شعوری تمام عیار از پایش نیشگونی گرفتم که دادش به هوا رفت و بابایش امد و بغلش کرد و هرچی پرسید چی شده و پات به کجا خورد چیزی نگفت . عصبانی بلند شدم که بروم قهوه ای درست کنم و کوفت کنم که بلکه حالم بهتر شود که دستم خورد به کتری و چپه شد و آب جوش هم ریخت روی دستم. آخ آخم بلند شد که بابای بچه به بغل آمد ببیند چه شده. یکهو پرسید مامی جون دست تو هم برشته شد؟‌پای منم برشته است هنوز!!!!(برشته یعنی یک کم ملایم تر از سوخته!‌و از صفت های ابداعی خودش است یعنی سوزشش خیلی زیادنیست !) ومن دست برشته شده را فراموش کردم و چشمها و قلبم سوخت از معرفت او و بی شعوری خودم.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin