من و روزهای فصل سوم زندگی

* نصفه شبی بی خوابی زده بود به سرش، و هرچی بابای محترمش رو صدا زد، پدرجانش در خواب بودن، اینم نامردی نکرد و یک گاز محکم از سر شونه باباش گرفت ! الف عصبانی آمد و آوردش تحویل من داد- من مشغول حظ بردن از کتابهای جدیدم بودم-  و گفت خودت بخوابونش! من هم بغلش کردم و رفتیم توی اتاقش و با هم صحبت کردن. ولی بغض داشت و با بغض گفت که من اصلا بابا نمیخوام. اصلا تو بابای من باش. گفتم عزیز دلم پس کی مامانت باشه؟ گفت قورباغه ها!!! و من نفهمیدم که با من لجه یا باباش!!خنثی

**دوست نازنینی مهمانم بود، عصرانه برایش کیک شکلاتی مخصوص درست کرده بودم و چیز کیک اسپایسی کدو حلوایی. پدرو پسر شکلات و کاکائو و شیر کاکائو و کلا تمام خوشمزه های دنیا رو دوست ندارن. ولی عاشق پامپکین کیکن ! پسرک به هوای کیک، از چیز کیک یک تکه خواست. کمی مزمزه کرد و نخورد. گفتم مامان دوست نداری؟ گفت مامی جون خیلی خوشمزه است! دستت درد نکنه. ولی از کیک به قدر دو تا چنگال کوچولو کم شد. به محض اینکه دوست جان خداحافظی کرد و رفت، و به گمانم هنوز به درب خروج ساختمان نرسیده بود، بدو بدو آمد و جلویم وایستاد که : این چه گندی بود به جای کیک درست کردی؟ آخه این پامپکین کیک واقعیه ؟؟؟ و من خدا رو شکر کردم که  انقدر شعور و معرفت در سر کوچک سه ساله اش است که جلوی دوستم من را ضایع نکرد. بر خلاف خیلی بزرگترها و غول بچه هایی که سر میز و جلوی میهمان بارها دیده ام که مادر و پدر را ضایع میکنند .

***خوب است داشتن موجودی که بوی بهشت میدهد. که وسط جمع و جورها یک دفعه میبینی نیست و دوان دوان دنبالش میگردی و میبینی در آپارتمان باز است و صندل های کوچکش نیست و وقتی وحشت زده صدایش میزنی ، با آرامش بخش ترین لحن ممکن میگوید: چرا نگرانی؟ آشغال ها رو دارم میبرم بیرون !!! و تا وقتی یک شال پیدا کنی و یک مانتوی گشاد و به خودت بپیچی و دنبالش بروی ، ببینی با همسایه دو طبقه پایین تر مشغول گپ و گفت است که : مامی جونم داره خونه تکونی می کنه ، آخه بهار که میاد باید تمیز باشه همه چیز، دیدم خسته است گفتم من آشغال ها رو ببرم خسته تر نشه! و کامله مرد استاد دانشگاهی که بوسه میزند بر دستان دردانهء چهل ماهه تو و میگوید خانم این بچه جواهر است ، و برای بردن آَشغال های ما اجازه میگیرد که این سعادت را من کامل کنم.

من فدای این همه غیرت و معرفت و مسئولیت  تو چراغ دلم .

**** این بهار ، چهارمین بهاریست که تو میبینی و پنجمینی که من! که قبل از تو بهار، بهار نبود. بهار دلم ، بی خزان باشی.

*این تک بیت های تیتر وار از مولاناست. مستم این روزها با شراب نابش

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin