من و روزهای فصل سوم زندگی

مرا میشناسید دیگر. بعد از 6 سال نوشتن همه میشناسند. من همان دیوانه ای هستم که با تمام دیوانه های جهان خویشاوند نزدیکم. همان دیوانه ء عاقل نمایی که در اوج ناباوری دیگران پر است از حرکات ناگهانی و دور از ذهن. من هنوز همانم.

مرداد برای من ماه غریبیست. من زاده ء پاییزم ولی متولد مرداد. مرداد ماه سه سال پیش، آنی که متولد شد من بودم، فرشته ام فقط زمینی شد. به گمانم باید برای خودم تولد بگیرم و باز هم به گمانم همین کار را میکنم هر ساله . تولدی برای خودم، برای دلم ، و برای آن روز اهورایی که بوی بهشت به مشامم رسید.

سخت مشغول تدارکات تولد دردانه ام. در برابر سیل تیرهای غرغر و اعتراض که تو دیوانه ای و چنینی و چنانی که خودت را هلاک میکنی، زرهی از جنس بی تفاوتی پوشیده ام. عشق مادرانه آدم را عجیب پوست کلفت میکند در برابر دیگران و حساس میکند به تمام نفس های فقط یک نفر که به زعم هر مادری دنیا اصلا برای همان یک نفر خلق شده است.

* امسال خیلی جدی جلوی آقای الف ایستادم و گفتم دلم نمیخواهد مامانت توی مراسمم باشه. گفتم مامان تو دو ساله تولد بچه ام رو به من زهر کرده . گفتم که سال پیش چنان اعصابی از من توی چرخ گوشت ریخت که من دو رقم از غذاهایم را یادم رفت سر میز بیاورم. که دسرهای من توی یخچال جا موند و کیک تولد را وقتی بیشتر مهمان هام رفته بودند یادم آمد که نبریدم! تازه من یادم نیامد. یک نفر از فامیل های خودشون که روش مثل خودشونه پرسید که کیک به اون بزرگی دکور بود؟ نمیبری؟ و من آه از نهادم بلند شد و روز بعد با تمام خستگی ظرف ظرف کیک برای مهمان هایی بردم که زودتر رفته بودند . حتی این پیشنهاد رو دادم که یک مهمانی تولد همون قدر شیک و مرتب برای فامیل های اونها بگیرم و مامانش خودش رو خفه کنه با نوه اش و عکس بگیره و بگذاره من تو یک مهمونی خوش باشم. قبول نکرد. تهدیدش کردم که اصلا کسی حق نداره توقعی داشته باشه از من و اصلا میرم خونه بابام تولد میگیرم و حتی به تو هم نمیگم! بعد از این بود که دلش رضا داد که مادر شوهر بزرگوار آخر مراسم که خانوادگی است بیاد.

** پروسه استقلال و آزادی پسرک از دایپر خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر میکردم انجام شد. اولین روز بهش توضیح دادم که بهتره توی پاتی جیش کنه . اما اگر حواسش نبود و ریخت، روی فرش و مبل و تخت نباشه، بقیه جاها اشکال نداره . راحت تمیز میشه. و خب وقتی میریخت داد میزد مامی جون اشکال نداره . رو فرش نریخته . و بامزه وقت هایی بود که جیشش میریخت و خودش خیلی شیک میرفت توی حموم و خودش رو آب میکشید و بدون اینکه اصلا صداش رو در بیاره لباس عوض میکرد و من وقتی متوجه میشدم که دستمال میخواست که جیش های روی زمین رو تمیز کنه !!! خوشبختانه خسارات پی پی نداشتیم و کلهم عملیاتش در مقر انجام میشد.

یکبار روی مبل دراز کشیده بود و در حال چرت بود که سیل جاری شد و من همچنان که بدو بدو اول لباس هاش رو در اوردم و بعد رویه مبل رو باز میکردم ، اخم کرده بودم . بعد رفتم توی آشپزخونه ، از کنار اوپن خیلی مظلومانه سرکی کشید و گفت عصبانی هستی؟ گفتم : بله . خیلی خیلی . گفت اگه مامی جون خوبی باشی و بخندی میبرمت یک جایی که یک عالم لوازم آرایش و عطرهای خوشگل داره، هرچی بخوای برات میخرم! و خب نمیشد همچنان اخم کرد . نمیشد قهقهه نزد از این پیشنهاد رشوهء دوست داشتنی و نمیشد بغلش نکرد و تمام تنش رو نبوسید این راشی کوچولو و باهوش رو . که انقدر زیرکانه جمله های من رو حفظ کرده و با تغییر قید و صفت و موقعیت در بهترین زمان تحویل خودم میده . شب برای باباش تعریف کردم و گفتم اگر به قدر یک هزارم پسرت به من توجه کرده بودی و به قدر اون من رو میشناختی ، الان حال و روزم بهتر بود و خب البته پدر حاضر جواب تر از پسر معتقده که پسرک محبت رو از اون یاد گرفته !

*** نوشتنم گهگداریست دیگر. هر وقت که میل نوشتن در من سرریز میشود و از آن چه باید بنویسم فارغ میشوم و می آیم سراغ آنچه که دوست دارم بنویسم. پس کامنت هایتان تایید نمیشود. اما با لذت میخوانمشان و اگر ایمیل آدرس داشته باشد گاهی جواب میدهم اگر فرصت شد. همچنان به رسم قدیم دوستتان دارم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ توسط فندق نظرات () |


Design By : Night Skin