من و روزهای فصل سوم زندگی

موافقی اول نهار بخوریم بعدا راجع به این کتابهای جدید صحبت کنیم ؟ فکر کنم گشنه باشیم ؟

آره . فکر کنم حق با تو باشه! مجبورم باهات موافقت کنم !

* مکالمه من و پسرکم. و دومی البته پسرک هست .

علی رغم اینکه اصلا معتقد به اجبار و اظهار و ابراز عقیده در مورد شغل و آینده پسرک نیستم و از قبل از تولدش تا الان بارها گفتم هر تصمیمی بگیره محترمه و حمایت و کمک من رو خواهد داشت و تحسین و تشویقم رو، اما باید اعتراف کنم که دارم فکر میکنم خیلی نامحسوس هدایتش کنم به سمت دیپلماسی. خوشبختانه پزشکی اصلا توی لیست مشاغلش نیست. موقع تمرین پیانو هم بارها اعلام کرده که بابا جان من خواننده ام ، آهنگساز نمیخوام بشم که !!!  و خب پدرزاد مهندسه و شدیدا خودش رو به مهندسی قبول داره و احتمالا دوباره مهندس شدن براش جذابیت نداره. پس می مونه همون دیپلماسی.

دارم تمرین میکنم ازش حرف زدن یاد بگیرم. حرف زدن بدون رنجاندن و بدون کنایه. رد کردن خواسته های دیگران در کمال ظرافت و به کرسی نشوندن حرف طوری که دیگران خودشون  با کمال میل برای انجام اوامرت صف بکشن. هنری که ذاتیه و من نداشتم و در دیگران هم خیلی کم دیدم.

به قول یکی از دوستهام که پسرک هم بی نهایت عاشقشه و اون و شوهرش خاله و عموی محبوبشن، خردمنده ! قبل از حرف زدن سکوت میکنه ، خیلی خوب گوش میکنه، و خیلی ظریف جواب میده . حیف از دنیای سیاسته اگر تو واردش بشی و حیف تر که دنیای سیاست تو رو نداشته باشه پسرجان .

** این متن بیشتر برای دل خودم هست ، شاید روزی در کسوت یک سیاستمدار پسرک اینجا رو بخونه و به آینده نگری من آفرین بگه . و شاید در هیات یک نقاش، خواننده، و هر چیز دیگری، و بخنده به رویاهای دور و دراز مادرش. نمیدونم. من از بازی روزگار هیچ نمیدونم.

×××بعدا نوشت و شفاف نوشت : جهت سرکار خانم سارا! من قطعا منظورم " هیات" بود و نه " هیبت" . بهرحال اگر کسی میخواد ایرادی از کسی بگیره، و طعنه بزنه که سیاست بچه بازی نیست و سیاستمدارها مادرهای باسواد دارن، حداقل قبلش یک نگاهی به فرهنگ معین یا دهخدا میندازه یا قبل از کامنت گذاشتن توی گوگل سرچ میکنه !  و در ضمن من به ضرس قاطع میگم که نه تنها از مادر تمام سیاستمداران فعلی که از نیمی از خودشون هم با سوادترم.

**** دلیل ننوشتنم همین مزخرفاتی بود و هست که از سر بی سوادی دیگران میشنوم.  هرچند که بین این همه حرف های خوب ، مثل یک میوه گندیده بین یک باغه، ولی خب آزاردهنده است.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

شما را نمیدانم، اما هنوز خودم باورم نمیشود که پسرکم انقدر بزرگ شده است که مهد میرود! که هنوز باور نمیکنم مرد شدنش را و مستقل شدنش را و بزرگ شدنش را. که وقتی میخواهم بند کفشش را ببندم میگوید مامی جون دست نزن. خودم میبندم. که تند تند لباسهایش را در می اورد و میدود پرت میکند توی اتاقش و بدو بدو بر میگردد که برای من قصه های روزش را بگوید و من تمام وجودم چشم و گوش میشود برای دیدنش و شنیدنش .

و این طور وقت ها یاد حالم می افتم آن لحظه ای که دکتر گفت باید سقط شود. که باید نباشد و به تقدیری که خدا خواست و چه زیبا برایمان سرنوشت را نوشت. که در سرنوشت من پسرکی بود با چشم های سیاه و موهایی پر و پوستی سفید و نگاهی نافذ که میدانم قرار است ردی در دنیا به جا بگذارد. که پاداش تمام صبرهایم بود. که شب ها وقتی میخواهد بخوابد باید اول مطمئن شود که من توی تختم هستم. اگر نه دنبالم میگردد و میپرسد : کمک نمیخوای مامی؟ که وقتی خریدی کرده ام از دستم میگیرد و میگوید : من مردم ! شما که نباید دست بزنی و من مات می مانم که این همه جوانمردی و مردی و مردانگی را در کدام مکتب آموختی یکدانه ؟ که انقدر احساس مسئولیت داری پسرکم .

تولد پسر 6 ساله یکی از دوستانم دعوت بودم. خودش که از اول تا آخر روی صندلی نشست و چپ چپ بچه ها را نگاه کرد هیچ ، نگذاشت از قرهای انباشت شده در کمر باریکمان چیزی بیافشانیم ! و بعد هم در جواب سوال باباجانش که پرسید تولد چطور بود ؟ بچه ها چکار میکردند ؟ با افسوس سری تکان داد و گفت : هیچی! چی کار میکردن ! یه سری خرابکاری میکردن، یک سری جیغ و داد میکردن و سروصدا. یک سریشون هم بی فرهنگ تر بودن و خونه مردم رو شلوغ ملوغ میکردن! باباش انقدر خندید که فکر کنم روده هاش دچار پارگی شد.

*همین امشب نمیخوابید و میخواست بازی کنه، به باباش گفت : خب شما که دوست داری ولو شی موبایل بازی کنی روی همین کاناپه ولو شو که منم کنارتون باشم. تازه اینترنتش خوبه !!! و من و پدرش خندیدیم و در ته خنده مان شرمی بود از پسرک 3 ساله که پیشنهادش برای کنار هم بودن موبایل بازی ماست و وسوسه نشان دادن جایی که نتش خوبتر است . چقدر ما بدیم پسرجان . ببخش عزیز دلم.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin