من و روزهای فصل سوم زندگی

35 سالگی هم تمام شد. سال خوبی بود به گمانم البته . کلی اتفاق مهم برایم افتاد در 35 سالگی.

در خوشبینانه ترین حالت ممکن نیمه عمر را هم رد کردم. و البته باز به گمانم چند سالی پیشتر بود و لابد انقدرسرگرم بودم که نفهمیدم به قله رسیدم و حالا به بعدش در سراشیب عمرم .

پسرکم دیروز پرسید مامی جون خوشحالی تولدته ؟ گفتم خوشحال ترم که تو رو دارم ، اگر نه چه لذتی داشت روزها و سالها را انبارکردن بدون ثمره ای مثل تو.

از صبح که بیدار شد برایم هپی بیرس دی و تولدت مبارک خواند و کمک کرد تا شب که مهمانها برسند.

سر شام چون هم ظرفیت میز تکمیل بود و هم برای احترام به مهمان های بچه داری که در نشیمن اجماع کرده بودند و مشغول تغذیه بچه ها بودند، با پسرک روی راحتی ها نشستیم و مشغول خوردن شدیم و از همان جا تعارف کردم که " بفرمایید، منزل خودته " که یکهو نگران شدو بلند بلند داد زد : نه نه ، نفرمایید منزل خودتون ! هنوز کیک رو نیاوردیم ، شمعاشو فوت نکردیم. خنده

قشنگ ترین هدیه ء دیشب نقاشی پسرکم بود که مرا کشیده بود با موهایی بلند . عاشقتم جان مادر که بی تو تولد انباشت سالها بود و با تو نماد زندگی .

ممنون از دوستهای خوبی که یادشون بود و تولدم رو تبریک گفتند. خیلی مزه داد.

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

باران که می آید یادت می آید برای تو ، میوهء وسط پاییز، هیچ چیز به قدر باران خوش آیند نیست و لذت بخش، و لذت بخش تر اینکه پسرک تابستانه ات هم به پا به پای تو با چتر کوچکش زیر باران قدم بزند، تو زیر لب زمزمه کنی :

در کوچه نور و صدا ره میسپارم، امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم

 و بگذاری باران تمام وجودت را خیس کند و بشوید، و او بلند بلند بخواند:

شمع و چراغها رو روشن کنین ، امشب عروسی داریم ، همسایه ها  رو خبر کنین، امشب عروسی داریم

و ندانی بخندی یا گریه کنی !

روزهایتان بارانی و آسمان دلتان آفتابی .

 

 

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin