من و روزهای فصل سوم زندگی

جایی هست به نام " وطن " که من ندارم. که خیلی از ما نداریم. ما فقط " محل تولد" داریم.

" وطن " جاییست که محترمی، که خوشحالی، که آزادی، که آرامش داری، که آسایش داری، که امنیت داری، که دغدغه هایت طبقه های منفی هرم مزلو نیست .

این روزها سخت درگیر این واژه ام و چه دردناک است بعد از 35 سال بفهمی " بی وطنی" . که در این خاک ریشه داری اما سبز نمیشوی، نمیبالی. نه بیشتر از این.

وطن هرجا که باشد، قطعا جایی نیست که با نوزاد 5 ماهه کنکور دکترا شرکت کنی، قبول شوی، مصاحبه دعوت نشوی، و بعد از دو سال بفهمی اسمت در لیست بوده !!! تنها اعتراض من این بود که دیگر حاضر نشدم امتحان دکترا بدهم و گفتم لایق همانها که برای نشستن روی این کرسی ، زیر پای دیگران را خالی میکنند. اما این داغ بعد از 2 سال دوباره تازه شد.

روزگاری عاشق آن سر در سیمانی بودم. تمام پنجاه تومانی ها را یادگاری نگه میداشتم و زل میزدم به عکس پشتش. حالا متنفرم. البته خیلی قبل تر متنفر بودم. همان روزها که با رتبه 37 کارشناسی ارشد حاضر نشدم دیگر دانشگاه تهران جزو حتی 15 انتخاب اولم باشد و علی رغم اعتراضات دیگران و بخصوص مامان دانشگاه دیگری را  انتخاب کردم. برای دکترا هم دست بر قضا بود ! اما حالا از تک تک آجرهایش متنفرم. از تک تک آدم هایی که عشق مرا به دانشگاه محبوبم دزدیدند متنفرم. از این خاک، از این دیاری که جوانی ام را بلعید متنفرم.

از آن پیرزن ملعون توی آموزش متنفرم که توی چشمهایم نگاه میکند و میگوید شما فرق داوطلب و دانشجو رو نمیدونید ! و گفتم شما که میدونید بفرمایید که دانشگاه تهران برای تمام داوطلبان شماره دانشجویی صادر میکنه  ؟ گفت لابد اشتباه شده! گفتم اشتباها همان سالی که من دکترا قبول شدم، یک شماره دانشجویی توی دانشکده مدیریت برای من صادر میکنن!!!! چه اشتباهی!

متنفرم... از بی وطنی متنفرم. و یکی از همین روزها یک دست چمدان و یک دست، دست کودکم در دست، به دنبال وطن میروم. آنجا که کمی آرامش باشد و کمی آسایش.

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٤ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

برای آن خوبانی که دلتنگ دیدار پسرکند و باور نمیکنند جوجه ای که روزگاری گفتند نیست میشود! انقدر هست باشد!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٤ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

یک کتاب خوب، یک قهوه ء گرم، کیکی که با همکاری بهترین آشپز کوچولوی دنیا پختی، و از همه مهتر آرامش حضور وجود کوچکی که به قدر دنیا بزرگ است و سر خم شده اش رو دفتر نقاشی اش بی بدیل ترین زیبایی خلقت است، تمام چیزی است که برای لذت بردن از یک روز برفی لازم است و خدا را شاکرم که همه را به من عطا کرده است .

خدایا شکر.

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

*از خواب بیدار شده، بهش میگم دوستت دارم.

میگه ولی من عاشقتم. یک کم مکث میکنه و میگه عاشقتم همون دوستت دارمه ؟ بغلش میکنم و میچلونمش و میگم نه . یعنی خیلی خیلی دوستت دارم.

دستهای مهربون و کوچولوش رو دور گردنم حلقه کرده و تند تند صورتم رو ماچ کرده و میگه : پس من خیلی خیلی عاشقتم قلب

**بغلش کردم و دارم باهاش حرف میزنم ، یکهو وسط حرفم میگه : برو ابروهات رو بردار! چقدر شلوغ ملوغ (یعنی شلوغ پلوغ!) شده!

*** یک شلوار صورتی دارم که خیلی راحته و خوشگل. توی خونه زیاد میپوشمش. چند روز پیش از خواب که بیدار شد یک نگاهی کرد و گفت فکر کنم این شلواره رو خیلی دوست داری. نه ؟ میگن آره . از کجا فهمیدی؟ میگه از بس  همش اینو میپوشی!خنثی

**** پای مامان خورده بود به ستون و ورم کرده بود و بهش توضیح دادم که وقتی جایی از بدن برخورد میکنه به یک چیز سفت ، ورم میکنه و درد میگیره . عکسهای چند سال پیش رو داشتم نشونش میدادم، متعجب از سایز من گفت : مامی جون به کجا خوردی انقدر ورم کردی؟؟؟ خیلی دردت آمد!!!!!!!عصبانی

*****در حال بستن چمدان های سفر پیش رو بودم که شروع کرد غرغر که سرده و من نمیام. من هم خسته و بی حوصله گفتم عیب نداره تو بمون پیش بابا جونت و من میرم خودم. با لحن نگرانی گفت : پس کی مراقب من باشه ؟ کی منو بوس کنه ؟ کی لباسهای منو بشوره من خوشگل باشم؟ گفتم بابات . گفت کی برای من غذا بپزه بخورم بزرگ بشم ؟ گفتم بابات . دوباره با نگرانی گفت: آخه بابام که آشپزی بلد نیست . گفتم خب برید خونه مامانی براتون غذا بپزه . بغض کرد و گفت آخه مامانی که اصلا غذاهاش خوشمزه نیست !!!!نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند خسنگی، استرس، نگرانی و عصبانیتم در کسری از ثانیه تبدیل شد به یک عالم حس خوب و بغلش کردم و هزار بار بوسیدمش و گفتم عزیزم من باهاتم. تا آخر دنیا کنارتم و خودم برات غذاهای خوشمزه درست میکنم. کلهم مشکلاتم حل شد با این جمله ء جادویی.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٤ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

وقتی نمیدانی سرنوشت تو را کجا میبرد ...

وقتی نمیدانی دنیا برایت چه خوابی دیده است ...

وقتی تنها قطعیت زندگی ات احتمال است ...

وقتی زخم ده ساله ای با نگاهی باز میشود و خون و چرک پس میدهد و تو میفهمی در گذر ایام فقط خودت را فریب داده ای...

وقتی دلتنگی و نمیدانی چه کنی...

وقتی ... وقتی ... فقط به او پناه میبرم که تنها پناه همه است ... خدایا. اینجا زنی از ته دل صدایت میکند . میشنوی؟ نه اولین بار است و نه آخرینش. فقط برایم مهم ترین است. خدایااااااا

*بوف عزیز، سپاسگزار میشوم اگر ایمیل آدرستان را بگذارید. متاسفانه من ایمیل قبلی خودم را فراموش کرده ام و کانتکت هایش را جایی کپی نکرده ام.

** از دوستانی که کامنت میگذارند و ایمیل دارند و هنوز جواب نداده ام عذر میخواهم. یک هفته ای نبودم. ده روزی هستم و بعدش را خدا میداند فقط.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳٩٤ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin