من و روزهای فصل سوم زندگی

هر روز بایذ بنویسم و نمینویسم و خیال میکنم این شیرین زبانی ها روی قلبک حک میشود. اما بایذ اقرار کنم که یادم می رود این حرفهای شیرین . 

* به عنوان مادر و پسر نمونه شبها با هم با خانمان یا همان پرین میبینیم. پریشب مادر پرین مرد. دیروز توی اتاقش کاری داشتم که دیدم درب کمد دیواری اسباب بازیهاش باز شده و همه ء جعبه ها وسط اتاق ولو. صدایش کردم و گفتم اینها چیه ؟ چرا انقدر شلوغ میکنی؟ میدونی مامان پرین چرا مرد؟ از خستگی مرد. منم یک روز میمیرم از خستگی و از دست و تو بابات راحت میشم!

با بغض و چپ چپ نگاهم کرد و گفت : چرا انقدر حس بد میدی با حرفات ؟ چرا قشنگ حرف نمیزنی؟ اینا چیه میگی خب؟ 

گفتم مامی خب خسته شدم... ببین چکار کردی؟ 

گفت اینها فقط یک کم جعبه است ، شلوغ پلوغه ، جمع میشه. ولی حرف بدت منو ناراحت میکنه یادم نمیره و یکهو زد زیر گریه!! 

بعد حس کردم یا من زیادی بی شعورم و یا اون زیادی با شعور! 

** از یک سفر چند روزه کاری برگشتم، صبح ساعت چهار رسیدم که خواب بود. حدود یازده و دوازده بیدار شد. کلی ذوق کرد و بعد رفتم سوغاتی هاش رو دادم، هر کدوم رو دادم یکی پرت کرد که این چیه خریدی ؟چرا انقدر زشته و کی به تو گفت و این غرغرها! منم که میدونستم مدل ابراز دلتنگیشه ، حرفی نزدم و آخرش گفتم ببخشید مامی اگر چیزهای خوبی نخریدم. آخه هم سفرم کوتاه بود و هم اون کشورو درست بلد نبودم برم جاهای خوبش خرید. 

نیم ساعتی گذشت و یک کم چرخید و بررسی کرد اموال جدیدش رو، آمد گفت مامی جون دستت درد نکنه بابت چیزهای خوبی که برام خریدی. خیلی همشون رو دوست دارم. 

گفتم ولی من فکر کردم دوستشون نداری. 

با یک خنده بانمک گفت : شوخی کردم، ولی فکر کنم شوخی بی مزه ای بود!خنده

***قبل از رفتن توی ماشین تو راه فرودگاه گفتم لطفا خونه رو جمع کنید. من برگردم خونه تمیز باشه سورپرایز میشم. گفت آخ آخ ... دیگه نمیتونیم جمع و جور کنیم. سورپرایزیت خراب شد!!! باید شلوغ باشه!خنثی

****باباش داشت غرغر میکرد که نسل جدید خنگن و بی تربیت و بی سواد و اینکه تو شرکت یک دختر آوردن نه کار بلده و نه ادب داره ولی مجبورن نگهش دارن فعلا... جوجه جان هم سرش تو اسباب بازیهاش، همون طور که داشت بازی میکرد گفت : خب مجبورید دیگه ، تو حوضی که ماهی نیست ، قورباغه توش سالاره !!!

*****دیشب موقع خواب بغلش کردم و داشتیم گپ میزدیم، در مورد بازیهای جدیدی که بلدنیست سوال کرد، بهش گفتم باید هر بازی جدید راهنماش رو بخونیم، گفت راهنما چی میشه ؟ گفتم گاید! میشه راهنمایی کردن، گایدنس میشه راهنمایی. پاشده نشسته صاف تو چشمم زل زده میگه : مطمئنی همین میشه ؟ میگم آره . میگه آخه کلمه اش شبیه فحشه!!!!تعجبحالا نمیدونم واقعا به نظرش شبیه فحش آمده یا فحش مربوطه رو شنیده که خیلی بعید میدونم. 

خلاصه که روزهای ما در جوار جوجه شیرین زبان و شیرین ادا خوش میگذزد به کوری چشم بدخواهان... 

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

قبلا گفته بودم که من فقط خواهر دارم. کل زندگی ها هم با عناصر اناث گذشت . الان دارم به این نتیجه میرسم که پدر و مادرم چه ظلمی کردن که مارو از دنیای پسرانه و مردانه دور کردن. 

زندگی کردن با یک پسر بچه چهارساله و نیمه ء شیرین زبون قطعا بهترین اتفاقی بود که میتونست توی زندگی خالی و ساده من رخ بده . به شدت هیجان انگیز تر از انتظارم!

*به شدت به قیافه و ظاهر من حساسه و گیر میده . موهام شونه شده نباشه ، مثل دیشب میگه لطفا برو موهاتو ببند. الان یک طوری هستی که من خوشم نمیاد. گفتم یعنی چطوری؟ گفت مثل مامان های شلخته!

** دو سه روز پیش نشسته بود و داشت بازی میکزد و آواز میخوند. گفتم ببخشید آقا من میتونم شما رو ببوسم؟ گفت : بله البته ! با کمال میل. منم بغلش کردم و حسابی بوسش کردم و چلوندمش. پرسیدم ببخشید میشه خوردتتون؟ صداش رو نازک کرده و با یک لحن سرزنش آمیز عشوه آلود میگه : مامییییی جون ! در دیزی بازه حیای گربه کجاست ؟!!!!! خب البته آموزش ادبیات بسیار پسندیده است، به شرطی که خودتون جلوی شاگرد رزنگتون کم نیارید!

*** عشقش این روزها دایناسورهاشه و اطلاعاتی که راجع بهشون جمع میکنه. هر دفعه توی پارک ژوراسیک براش تابلوها رو خوندم و اسم ها رو و اطلاعات هر کدوم رو. و جالبه دریغ از یک دونه که خودم یادم مونده باشه و عجیب اینکه همه رو یادشه ! 

**** هر از گاهی بهانه خونه قبلی - که خب همه میدونن من چقدر عاشقشم !- رو میگیره . چند وقت پیش بهانه میگرفت و وسط گریه هاش گفت : تو از اول هم میدونستی من با این خونه اوکی نیستم!!تعجب

به مامانم هم گفته بود با اینکه اینجا قشنگ تر و بزرگتره ، ولی من خونه قبلی خودمون رو دوست دارم. ولی مامانم خوشش نمیاد از اونجا !!! 

***** با پدر محترمش یک تیریپ دعوا رفته بودیم و عصبانی بودم از دستش. شب موفع خواب ازم پرسید منو چقدر دوست داری؟ گفتم خیلی مامان. خیلی زیاد. گفت میشه یک کم از دوست داشتن من کم کنی به جاش بابام رو دوست داشته باشی!خنده

******یکماهی نبودم و در نتیجه سرویس اتاقش استفاده نشد و برگشتم هم انقدر هر دفعه کارگر می آمد به تمیز کردن اونجا نمیرسید. پریروز وقتی آمد بهش گفتم اول سرویس اتاق جوجه !  وقتی بعد از ظهرش بهش گفتم آماده شده و اون تا جنازه سوسک زشت رو برداشته ، بدو بدو رفته و میگه ": آه خدای من ! یاد دوران کودکیم بخیر!" من فکر کنم وقتی 29 سالم بود این حرفو برای 19 سالگیم زدم!!

بخوام بنویسم و ثبت کنم روزی هزار تا از این قصه ها داریم ! از اینکه وقتی برنامه آشپزی تلویزیون شروع میشه میگه بیا بنشین ببین آشپزی های جدید یاد بگیری! از اینکه وقتی میریم خرید خودش چک و چونه میزنه و از اینکه هفته پیش خودش برام لاک خرید و خودش زد و منو فرستاد به عرش. 

*وقتی هم خیلی عصبانی میشم از یک کار و یا حرفش ، با مادرکش ترین لحن ممکن میگه : وای مامی خوشگل و قشنگم، اخم که میکنی غصه ام میگیره. مامان به این قشنگی که نباید عصبانی بشه و بوسه بارونم میکنه و منم از سنگ نیستم که ، ذوب میشم از عشق این موجود آسمونی که از هزار حادثه گذشت تا بیاد و فشنگ ترین حادثه زندگیم بشه !

نوشته شده در جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin