من و روزهای فصل سوم زندگی

تا الان فکر میکردم این دعا که " خدایا مریض های اسلام رو اول شفا بده " یک جور خیرخواهی داره و یعنی مسلمون ها خونشون رنگی تره و بهترن و اول خوب شن کمک به بشریته !‌ 

تازه فهمیدم نه بابا. چون مریض های اسلام بدحال ترن و رو به موتن این دعا رو میگن!

با خوندن این 

"

مشخص هست که حسادتت اوج گرفته از نوشتن دوستانی در اینستاگرام که جمعیت های صد هزار به بالایی دوستشون دارن و دنبالشون میکنن مثل : Azajoon  که هم دکترا داره هم سوئد زندگی میکنه و هم با همه وجودش به همسرش و زندگیش وفادار هست شما هم که ادعای ایمان و مذهبی بودنت میشه دیدیم چطور عکس بی حجاب خودت رو گذاشتی پروفایل اینستاگرام که احتمالا شوهر سابقت برات مشکلاتی پیش اورد که بر داشتی و شروع کردی نفرین و ناله !. خودنمایی یه عده پوشالی توی اینستاگرام بیداد میکنه ولی در مورد شما ! به احتمال خیلی زیاد نیت نوشتن این پستت حرص و حسادت از اشتراک گذاشتن لحظات خوب زندگی ادمهای دیگه است نه خودنمایی شون چون خودت اونقدر شما خودت خودنمایی که ضرب المثل گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت بو میده رو براش مصداقی!
نویسنده:خواننده "
خب تقریبا سه باری خوندم تا فهمیدم دقیقا چی گفته . چون اون شوهر سابق رو داشتم اسکن میکردم که الان نه من اونو یادمه و نه اون منو. دختر 21 ساله کجا و من 36 ساله کجا! اونم خب 9 سال به این اعداد اضافه کنید. عمرا که بتونم تشخیصش بدم. بعد مشکلات چیه ؟؟؟؟ عکس بی حجاب کجا بود؟‌عکس برداشتن کجا بود؟؟؟ بنده یک عکس خیلی شیک و خوشگل و موشگل توی اینستا دارم. هر از گاهی هم عوضش میکنم! 
فقط محض آرامش روح این مریض بدحال اسلام که امیدوارم خدا شفاش بده که مرضش مسری نشه باید بهش بگم که اتفاقا آزاده جون دوست منه و اتفاقا تر که دوست دایی منه همسرش و عکس دایی من رو باید توی اینستاش دیده باشی. 
من اگه بخوام دیده بشم بلدم منتها شهوت شهرت رو توی اینستا خالی نمیکنم. میبرم جاهای بهتر و با کلاس تر. شما که اینستا بازی حتما دیدی دیگه!
کاش یاد بگیریم همه چیز و همه کس رو با مغز معیوب خودمون قضاوت نکنیم. از خودم بگیر تا همه ’‌عالم. 
من افسوس نامه مینویسم بابت پدیده هایی مثل ساسی و دنیا و طلا  . طرف میاد میگه گربه دستش به گوشت نمیرسه .  خوشحالم که راهم رو انتخاب کردم و خوشحال ترم که دردانه ام بین این مریض های روانی بزرگ نمیشه . 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

خوشحالم که تجربه حضور در فصای مجازی رو با وبلاگ داشتم و البته سکرت . فارغ از اون عده ای که دوست شدند و دوست ماندند و هنوز هم دوستهای خوب منند، کم نبودند آدمهای روانی و مریض .

حالا که غوغاهای اینستاگرام و قبل ترش فیس بوک رو میبینم خوشحالم که این تجربه رو در مقیاس کوچیک اینجا بدست آوردم و اونجا میلی به نوشتن و نمایش ندارم.

صابون روانی ها و روان پریش های واقعی جامعه ء سایبری اینجا به تن من خورد و اونجا واکسینه ام و مراقب.

ترجیحم جمع کمی از دوستانه با مقدار بیشتری محبت .

علی رغم وبلاگ که میل به نوشتن و ارتباط درش قوی تر بود و برای من دفتر خاطرات روزانه بود، در اینستاگرام میل به خود نمایی بیداد میکنه .

این مدتی که عضوش بودم چندین و چند سفر رفتم ، کلی مهمانی و اتفاق و ساده ترین کار، روزی سه وعده غذا خوردن. اما هنوز هم کشف نکردم که چطور میشه غذاها رو چید و در هزار مدل ازشون عکس گرفت و بعد خورد.

فلسفه اینستاگرام اشتراک عکسهای موبایلی و در لحظه است . اینجا با دوربین ها حرفه ای و لنزهای سنگین از غذا عکاسی میکنند و میگن من و نهارم یکهویی!!!!

بر خلاف وبلاگ که خود وجودی آدم ها بود ، به نظر من البته و در مورد من البته !، اونجا خود ناوجودی آدم ها ابراز پیدا میکنه . حداقل در ورژن ایرانیش.

یادمه بچه که بودیم چند باری پیشنهاد دادم مهمانی های فامیلی که رستوران میریم عکس بگیریم، تمام بزرگترها میتوپیدند که زشته بچه جان! میگن رستوران ندیده ان. باشه برگشتیم خونه عکس میگیریم. و خب در راه بازگشت از چنین جمع هایی معمولا نصفی ها خوابشون میگرفت و میرفتن خونه و جوون ها جیم میزدن و پیرها بی حوصله بودن و خانم ها میک آپشون به هم ریخته بود و خب ، هیچ .

حالا طرف توی سوپر مارکت با قفسه شکلات ها سلفی میگیره!!!

و بخش بد ماجرا، خشونت کلامی، نفرت آغشته و جاری در تمام لحظات ، من رو میترسونه به واقع. عادت فحش دادن. فرقی نمیکنه که کجا و به کی و به چه دلیل . ایرانی ها فقط فحش میدن.

با در نظر گرفتن میانگین سن استفاده کنندگان از این شبکه ، ماجرا حتی ترسناکتر هم میشه . نسلی که تمام تعطیلاتش مذهبی بوده و چوب مذهب تمام مدت بالای سرش بوده، با مذهب و خدا که هیچ ، با اخلاقیات و انسانیت هم بیگانه است و این نسل من رو میترسونه .

این که بری بیرون و از دخترهای مدرسه ای شهرستانی متلک سکسی بشنوی ، عجیب ترین تجربه زندگی من بود. و فهمیدم که باید رفت . که دیگه اینجا جنگلیست که شیر نداره و کفتارها زوزه میکشند.

آقای شوهر که بنده خدا موونده بود باید به اونها فحش بده، همراهیشون کنه و بگه آره زن من خوبه ! چکار کنه !

و فقط فهمیدیم نسل اژدها که میگن راجع به چه نوع جانورهایی صحبت میکنند.

این روزها اخبار گوش نمیکنم، تلویزیون که سالهاست نمیبینم، حتی چک کردن صفحات مجازی برام جذاب نیست . فقط بر ترس و وحشتم اضافه میکنه .

یادمه که بیست و چند سالگی مهم نبود صبح زوده یا آخر شب راحت سوار ماشین میشدم و قفل مرکزی که بسته میشد احساس امنیت میکردم. اما الان با وجود شوهر و بچه از ساعت 10 شب به بعد میترسم. قبل از 8 صبح بیرون نمیزنم. تمام وجودم ترسه و نفرت .

آیندگان از ما چه خواهند نوشت ؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

سال 95 بد شروع شد. امیدوارم بهترتموم بشه. همین .

این نوا این روزها من رو دیوونه کرده . اردیبهشت ماه عاشقیه و من این ماه جنون میگیرم.

*مرسی بابت پیغام هاتون. بی نهایت خوشحالم میکنه و دلگرم. ببخشید اگر خیلی هاش بی جواب مونده . اونها که ایمیل دارن در اسرع وقت پاسخشون رو میدم.

نوشته شده در جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin