من و روزهای فصل سوم زندگی

من باید اعتراف کنم که به شدت متاسفم که وبلاگ مینوشتم. در واقع این طوری باید بگم که متاسفم قبلا از مزخرفات مادرشوهر و روزمره های بی ارزش مینوشتم و ثبتشون میکردم و حالا که هر لحظه اش کتاب نابیه و باید ثبت بشه نمینویسم. 

به شدت متاسفم و ناراحت و نمیدونم چه غلطی کنم. 

وقتی گهگداری پستهای قبلی رو نگاهی سرسرکی میندازم متاسف میشم که انقدر شخصیت به مادرشوهر دادم که هر حرف مزخرفش رو نوشتم. بعد در و گوهرهای دردانه و نازدانه و یکدانه فراموش میشه در گذر ایام. 

که مثلا گفت بریم فلان جا و من خیلی با آب و تاب تشکر کردم از فکر خوبی که کرده ، و نگاه عاقل اندر سقیهی که بهم انداخت و گفت : مامی این فقط یک پیشنهاد ساده بود، فکر خاصی لازم نداشت! انقدر تشکر واسه چیه؟!

یا مثلا برای تولدش سفارش گرگ واقعی و دایناسور بزرگ داده بود به خاله هاش و نوابغ عالم امکان یک سری اژدهای زشت براش خریدن. بعد که تنها شدیم خیلی محتاطانه و یک جوری که انگار شک داشته باشه من میفهمم یا نه گفت : مامی جون میدونی این ها اژدهان ؟ من دایناسور خواسته بودم. ولی عیب نداره . میدونی خب اونا دخترن و دخترها این چیزها رو نمیفهمن. بهشون نگی اشتباه خرید کردن. ناراحت میشن!!!! و من در حجم شعور ذهن ظاهرا 4 ساله و به واقع 40 ساله اش موندم. 

و یا وقتی پا به پای من برای تولدش مشارکت کرد و هر بار و هر لحظه و هر دقیقه بوسید و تشکر کرد و من به تاج افتخار " مامان قشنگم" رو داد . 

یا وقتی برای شرکت در یک دوره ده روزه ایران نبودم و بهترین همدم و همسفر بود و قهرمان دوره ای که قرار بود قهرمان سازی کنه . که از 8 صبح تا 8 شب از خودش مراقبت کرد و بجز سر زدن های کوتاه من در فواصل استراحت خودش گلیم خودش رو بیرون کشید و هر بار ازش عذرخواهی کردم گفت : عیب نداره. درست رو خوب بخون که لازم نباشه دوباره برگردیم. 

متاسفم که شور و شوق نوشتنم رو با مزخرفات کور کردم. مثل آدم گرسنه ای که ولع خوردن داره و دلش رو با غذای ناسالم پر میکنه و بعد میبینه مائده بهشتی رسید. این روزهای من در کنار پسرک شیرین زبان و شیرین ادا و دوست داشتنیم همون مائده بهشتیه که باید بنویسم ولی ولعش نیست.... متاسفم برای خودم. 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin