من و روزهای فصل سوم زندگی

قلبم توی دهنمه . بخوام درست تر توصیف کنم ، یک جایی توی جمجمه رسیده که اگر فین کنم دهلیزهای قلبم میزنه بیرون و اگر عق بزنم بطن هاش ! الان فکر کنم دهنم رو باز کنم دریچه های قلبم دیده میشه . به عمرم انقدر استرس نداشتم.

هیچ کس هم درک نمیکنه . این ها فکر میکنن من از عمل میترسم ، واسه همین میخندن بهم. میگن تو سرتقِ چشم سفید که غلط های محیر العقول کردی چطور از یک سزارین میترسی. هرچی هم میگم از عمل نمیترسم درک نمیکنن  . من از تغییر بزرگی که داره رخ میده میترسم. از خودِ دو تاشده ام. من از هر دوی اون نیمه ها میترسم. هم خودم، هم اون کوچولویی که هیچ تصوری ازش ندارم و نمیدونم چه شکلیه و کیه و چیه .

از شدت استرس دیشب نخوابیدم و از صبح دارم بالا میارم. ساعت 5 وقت  آتلیه دارم و هنوز حاضر نشدم. روحیه خوبی هم دارم که وقت آتلیه رو گذاشتم شبِ زایمان . عمدا این کارو کردم که روز آخر خیلی حالیم نشه ساعت هاش. ولی فرقی هم نکرده ، دل و روده ام به هم میپیچه همچنان. 

برام دعا کنین . دعا کنین امشب آروم بگذره و فردا هم . من یاد همه میکنم ، شما هم یاد من باشین. نمیدونم کی میتونم آپ کنم دوباره . رمز اینجا رو به یک دوست دادم و قراره شوهر جان کامنت بگذاره و خبرها رو بده و دوست جان آپ کنه . اگر آپ نشد بدونین الف کوتاهی کرده و خبری نداده .

دوستتون دارم. خدا نگهدار همتون .

× بعدا نوشت : آتلیه رفتیم و عکس هم گرفتیم، ولی همچنان استرس دارم. خوبیش اینه که امشب شب عزیزیه و میشه تا صبح خدا رو صدا زد. تا ساعت هفت و نیم صبح که بخوام برم . امیدوارم زود عمل بشم، اگر نه با این حالِ منقلب میترسم نه ماه این بچه تحمل کرده، الان خدای نکرده یک چیزیش بشه .

پسرکم ، فردا صبح ، به امید خدا ، میای توی بغلم . تو هبوط میکنی و من ، مادر میشم .  نمیدونم میتونم مادر خوبی باشم یا نه ، نمیدونم خدا چرا به من ِ ناتوان و ضعیف اعتماد کرده و فرشته ای رو به من سپرده ، اما دلم میخواد فکر کنم حتما توانش رو در من دیده . امیدوارم بتونم مادرِ خوب و لایقی برات باشم. دلم میخواد اگر روزی بزرگ شدی و کاستی های من رو دیدی، بدونی که تمام ِ توان ِ من همین بوده و بدونی که اون کاستی ها، اوج ِ توان ِ من بوده . یقین بدون که از چیزی برات کوتاهی نخواهم کرد پاره ء وجودم .

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin