من و روزهای فصل سوم زندگی

برای خاطر اونها که هنوز ناامید نشدن و این صفحه ء یاسی رنگ رو به امید نوشته های سیاه ِ من باز میکنن هنوز... برای خاطر آن هزار و خرده ای کامنت که تایید نشده در کامنت دانی پست آخر باقی موندن . برای خاطر ایمیل های هر روزه ... برای خاطر دلتنگ ها - از جمله خودم که دلم برای خیلی ها ، خیلی تنگ شده ... برای همه ء کسانی که اهلی شدن و اهلی ِ خودشون کردن منو ...

روزی روزگاری ، میخواستم برم ، شاید اولین باری که تصمیم گرفتم ننویسم، اولین پست خداحافظی، دوست نازنین و فرزانه ای داشتم که وب نویس قهاری بود، معروف ترین چهره اون روزهای وبلاگستان و آماری که در خواب من نمیگنجید و هنوز هم نمیگنجه و هنوز هم به اونجا نرسیدم ، برایم نوشت :

" ریحانه جان !
پُستِ خداحافظیَت را خواندم . نمی توانم مَنعَت بکنم از خرما خوردن
، چرا که خود بسیار بار خرما خورده ام و هنوز نیز دهانم از طعم ِ آخرین خرما ،
شیرین است !
من نیز همانگونه که قبلا” گفتم هنوز حس ِ یک ماهی را دارم که هِی لب
به طعمهء قلاب ِ ماهیگیری می زند و هِی پس می کشد و هِی برمی گردد و دوباره لبی به
طعمه و دوباره پس کشیدنی دیگر و ….
پس چگونه می توانم به تو بگویم که بمان ؟!
چگونه می توانم به تو که اینهمه این آخرین پستت که جدایِ از مابقی ِ پستهایِ بلاگت
هست و منقلبم کرده ، بگویم که برو ؟! چگونه می توانم اعتراف نکنم که لایه هایِ
درونیَت بسیار زیباتر و شنیدنی تر است از این لایه هایِ بیرونی و داستانهایِ
روزمرهء شوشو و مادر شوهر و خواهر شوهر ؟! چگونه می توانم بگویمت نرو که خود بارها
عزم ِ رفتن از این محیطِ مجازی را کرده ام که همچون محیطِ حقیقی ، انسان را کمتر می
فهمند و آدمی را به این باور می رسانند که در کنج ِ خلوت خزیدن و برایِ خود نی زدن
، بسی بهتر از نی نوازی در نی نوای کربلاییست که در آن حسین ِ درون را سر می بُرَند
و سرش بر نیزه ها می کنند .
ریحانه ! یادم می آید من نیز در این آخرین عزم ِ
رفتنم در جواب ِ دوستِ عزیزی که گفته بود نرو ، مطلبِ ذیل را نوشتم . البته با این
توضیح که رویِ سخنم در این مطلب با همه بوده و بنابراین ترا مخاطب قرار می دهم که
تو نیز یکی از همه هستی :
*** در اینجا خود ، زاد و خود ، قیچی شد و خود ، بندِ
ناف شد و خود ، طفل شد و خود ، نقشِ قابله را برایِ خود بازی کرد و اینگونه بود
آبستن شدنش و فرزند زادنش و اینگونه بود که همچون کافکا عمری چکش برداشت و بر میخی
رویِ سندانی کوفت و اینگونه بود که در آخر به این نتیجه رسید که خود ، در این مدت ،
هم چکش بوده و هم میخ و هم ، سندان !
چه سود از اینهمه در اینجا زادن ، ریحانه
؟!
چه سود از رها کردنِ کودکان در این کوچه پس کوچه هایی که نمی فهمند کودکان را
؟! که نمی فهمند معصومیت را ، شادابی را ، خطا را ، گناه را ، عشق را ، کلمه را ،
زندگی را ؟!
که نمی فهمند زبانت را و نمی فهمند قد خمیده کردنت را و با طفلان
بازی کردنت را .
که نمی فهمند تجربه را ، شلاق را ، روزگار را .
که نمی فهمند
زادن را .

اینجا بیابانِ لم یزرع است ، ریحانه .
که نویسنده در ابتدایِ امر ، با چه نشاطی
فواره می زند و جاری می شود در اینجا .
که بعد از چند صباح ، هرز رفتنِ آبش را
شاهد است و شور شدنش توسطِ نمکِ این بیابان و گاهی نیز بریده شدنِ دستانِ ابوالفضلِ
نوشته هایش توسطِ شمشیرهایِ فیلترکنندگان .
چشمه ، آزادی می خواهد برایِ فواره
زدن ، ریحانه . بستر می خواهد برایِ روان شدن . دشت می خواهد برایِ جاری شدن . دریا
می خواهد برایِ غوطه ور شدن .
نمی شود بچه زایاند و دست و پایش بست و در قنداقش
پیچید .
نمی شود بچه زایاند و مُهر بر لبانش زد و صم بکم فهم لایعقلون .
بچه
باید دست و پا بزند ، ریحانه . بچه باید گریه کند . بچه باید فریاد بزند . تا بیدار
کند خفتگان را ، تا غمِ این خفتهء چند ، خواب در چشمِ ترِ هیچ نیمایی نشکند
.
اما اینجا هوا بس نفسگیر و مختنق است ، ریحانه .
اینجا از مدرسه خبری نیست
، ریحانه .
اینجا تا کودکی بخواهد بنویسد که بابا نان ندارد ، که بابا زیرِ خط
فقر دارد له می شود ، دستش شکسته می شود ، ریحانه .
اینجا تا کودکی بخواهد
بنویسد که دارا از بیکاری و هزاران درد و بحران ، معتاد شده و به کراک و شیشه روی
آورده و توهم می زند ، دستش شکسته می شود ، ریحانه .
اینجا تا کودکی بخواهد
بنویسد که سارا در این جامعهء مریض هر روز با آرایشِ غلیظ کنار خیابان می ایستد و
از فقر و نداری به روسپیگری می پردازد ، دستش شکسته می شود ، ریحانه .
اینجا تا
کودکی بخواهد بنویسد که سفرهء ما علیرغمِ وعده و وعیدها ، همچنان بی نفت است ، دستش
شکسته می شود ، ریحانه .
اینجا تا کودکی بخواهد با آتشِ زرتشتِ خود ، خیمه هایِ
عرب را به آتش بکشد ، دستش شکسته می شود ، ریحانه .
اینجا تا کودکی بخواهد
اهورامزدا را بر تختی که اهریمن بر آن تکیه داده بنشاند ، دستش شکسته می شود ،
ریحانه .
اینجا بازارِ دست شکستن ، داغ است ریحانه .
اینجا بازارِ دهان و
دندان شکستن ، داغ است ریحانه .
اینجا بازارِ زبان بریدن ، داغ است ریحانه
.
اینجا دهانِ کودکانِ شیرین زبان ، خونین است ریحانه .
اینجا بچه ها مبتلا
به لکنت می شوند ، ریحانه .
پس چه سود از اینهمه در اینجا زادن ، ریحانه ؟!

..."

دو سال و خرده ای از اون تاریخ میگذره و هنوز نمیدونم " چه سود؟"

دنبال سود خاصی نبودم که همین نوشتن برای من دنیا دنیا آرامش بود. اما چه سود از نوشتنی که آرامشت و حریمت رو پاره کنه .

من قلم به دست متولد نشدم، اما قلم به دست خواهم مرد. اینجا نمینویسم . اما دونه دونه به دوستانی که در طی این سه سال باهاشون بودم و دوستیشون رو ثابت کردن ادرس جای جدید رو میدم.

خب منطقا خاموش ها و کسانی که نمیشناسم رو نمیتونم اعتماد کنم. بهرحال آتش چو گرفت خشک و تر میسوزد.

ممنونم از همراهی همه ای که این مدت تنهام نگذاشتن . دوستتون دارم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin