من و روزهای فصل سوم زندگی

چندین و چند بار خواستم که این وبلاگ رو حذف کنم. خواستم تا این دامنه رو آزاد کنم که زنجیرش از دامنم باز بشه و آزاد بشم. اما نشده. نشد که نشد که نشد. که هر روز که میام پر از مهر و محبت دوستانه . که هنوز کامنت های روزانه اش از تعداد انگشتان دست بیشتره و تعداد بازدیدش ، از  سه سال پیش ، همین موقع ، بیشتر. هنوز دلِ من اینجاست و دل ِ دوستانی که هنوز  هم من رو مهمون کلمات پر مهرشون میکنن.

اگر خیلی ها آدرس خواستند و ندادم ،  دلیل بر نخواستن نیست . نرسیدم. سخت درگیرم این روزها. خیلی گرفتار. کم کم آدرس میدم. نگران نباشید. اونجا مثل اینجا پر و پیمون نیست . کلا شاید پنج پست یا چهار تا نوشتم. حوصله ء نوشتنم  سر رفته و دل ِ ننوشتنم تنگه.

خیلی ها از حال من و جوجه و مامان پرسیدن. هنوز هم برای شفای کامل مامان ملتمس دعاییم از همه . جوجه ولی خوبه . تنها بهانه نفس کشیدن و بودنم ، صبح که بیدار میشه اول من رو به لبخندی مهمون میکنه که تا شب بهم انرژی میده . جوجه 68 سانت شده و 7800 گرم و باید رژیم بگیره در کمال شرمندگی!نیشخند من چیم از مامانم کمتره که یک آدم 2200 گرمی رو کرد 80 کیلو! پسرک انقدر پاهاش تپله که دو تا از پاپوش های خوشگلش بدون اینکه پاش بشه از گردونه کنار رفت . چون روی پاش توی کفش جا نمیشد!  و یکی از فعالیت های روزانه ء من دستمال کشیدن و کرم زدن و قربون صدقه ء چین های پاش و بازوش رفتنه!

من هم ، نه خوبم و نه بد. هستم خدا رو شکر. تنها ثمره ء جذر و مدهای زندگی ، اینه که آلودگی های روحمون زدوده میشه . خیلی چیزها یادمون میره . و سختی های این مدت ، باعث شد که دوباره آغوش الف امن ترین جای دنیا بشه برام. ما خوبیم. خدا رو شکر.

 *فعلا هفته ای یکبار ، یک شنبه ها ، اینجا قرار ما.

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin