من و روزهای فصل سوم زندگی

وقتی قرار نیست هر اتفاقی سوژه ای بشه  برای نوشتن و موندن ، آبی میشه برای گذشتن و رفتن .

چند روز پیش با دوستامون بیرون بودیم ، خانم یکیشون که با هم صمیمی هستیم و خبر داره از همه چیز ، گفت : مشکلت با مامان الف حل شده ؟ گفتم : نه . چطور؟ گفت آخه خیلی آروم و راحتی. مدت ها بود این طوری ندیده بودمت. خندیدم. گفتم مشکلم با خودم حل شده . دیگه بهش فکر نمیکنم. اگر نه اون همون آدمه ، با همون اخلاق ها و همون حرف ها و الان که به خاطر بچه بدتر هم شده و چرت و پرت هاش تمومی نداره . اما من میشنوم و محل نمیدم دیگه .

دیگه مزمزه نمیکنم و نمینویسم که یادم بمونه و بخونم و حرص بخورم. اما خب این وسط شاید بعضی خاطره های خوب هم از دست بره . شاید حوصله نکنم جای دیگه ای ثبت کنم. خاطراتی مثل اولین نشستن پسرک ، اولین غذا خوردنش ، اولین سفرمون که مملکتی رو عاشق خودش کرد بسکه جنتلمن بود! و خنده های پر صداش.

زندگی در جریانه ، اتفاقاتش هم ... ما هم در این جریان گاهی غوطه میخوریم و گاهی با لذت روی آب لَخت میمونیم و چرتکی میزنیم....

*لطفا توی یک رب مانده برای من خصوصی نگذارید. اونجا بیست تا نویسنده داره که همه کامنت های هم رو میتونن بخونن و مجبورم پاک کنم. همین جا بنویسید پلیز ! البته اگر میخواهید بنویسید.

نوشته شده در دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin