من و روزهای فصل سوم زندگی

پسرکی هست که صدای خنده هایش به گوش من ، نغمه ای از بهشت است و زمان خنده اش ، انگار تمام هستی میخندد. پسرکی هست که گریه هایش به خیال من ، پایه های عرش خدا را میلرزاند و دنیا را سیاه میکند.

پسرکی هست که وقتی نگاهش میکنم ، تمام سلول های وجودم لبریز میشود از عشق. عشقی بی شرط و بی انتها و لا منتها . پسرکی هست که بوسیدنش ، تمام معنای زندگیست برای من .

پسرک ، جان مادر است.

*جان مادر این روزها سخت مریض است ، هر سرفه اش و هر نفس خس دارش خنجری به قلب من است. همین الان که مینویسم دارد سرفه میکند و من خون گریه میکنم ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin