من و روزهای فصل سوم زندگی

در اینکه این روزها همه بی اعصابن و همه دیوونه ان و همه خل شدن و نمیدونی چرا هر وقت میری بیرون بدون استثناء یک دعوا میبینی شکی نیست . اما بین ِ این همه ،همه ، هنوز هستند آدمهایی که یادت میارن چقدر خوب بودن ، خوبه . مثل اون آقایی که وقتی داشتم دنبال آدرس میگشتم ،ده بار گفت باید اول کجا برم و بعد کجا و بعد کجا و وقتی قیافه ء شبیه علامت سوال منو دید ، گفت خانم فکر کنم شما مال این طرف ها نیستی ، این آدرس رو هم پیدا نمیکنی ، دنبال من بیا و حدود یک ربع جلو افتاد و من هم دنبالش ، تا برسم به جایی  که میخوام . و مسیری که باید برمیگشت پر از ترافیک بود و احتمالا نیم ساعت طول میکشید.

یا اون آقای قنادی که انقدر با حوصله حرف ها و اداها و وسواس های منو برای شیرینی های مراسم گوش کردن و اجرا کردن و کلی هم تحویل گرفتن و کلی تبریک گفتن یک دونه دندون جوجو رو.

و از همه خوبتر، اون آقای آتلیه که من ندیده و نرفته ازش وقت گرفتم برای امروز ، و وقتی زنگ زدم و گفتم پسرم سخت مریضه ، امروز نمیام ،با شنیدن صدای نزار و بی حال من گفت خانم شما که سخت تر مریضین . اشکال نداره ، استراحت کنین . و غرغر نکرد که چرا بی موقع مریض شدی ، نق نزد که زودتر خبر میدادی و وقتی گفتم دوباره یک قرار ست کنیم ، گفت هر وقت خوب خوب شدین ، زنگ بزنین ، براتون بلافاصله وقت میگذاریم ، به خودتون استرس ندین.

چقدر خوبه که بعضی ها هستن ، که یادت نره به قول چینی ها  " به خاطر آدمهای خوب است که آفتاب طلوع میکند " . تا روزی که آفتاب طلوع میکنه ، دنیا آدم ِ خوب داره. مرسی از همشون.

 *مهندسین عزیز، روزتون مبارک . موفق باشین.

نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin