من و روزهای فصل سوم زندگی

امشب از اون شب هاییه که دلم هوس نوشتن داره ، اما نمیدونم چی بنویسم. دلم میخواد حرف بزنم. اما حرفم نمیاد. انگار وقتی یک مدت نمینویسی ، حرف نمیزنی ، رویهم تلمبار میشن حرف ها و دیگه نمیشه لایه لایشون کرد و ازشون نوشت .

امروز- دیروز- پسرک هفت ماهش تموم شد. الان خوشحال و خندان و سرحال توی تختش نشسته و داره با خرس ها و موش ها و گاو هاش بازی میکنه . از هر کدوم دو سه تا دور و برشن و اون وسط نشسته و آواز میخونه و نوبتی دست و پای اینها رو میخوره . زودتر از باور من بزرگ شد.

من هم ، خوبم، خسته ام فقط . فکر میکردم دو هفته دیگه عیده ! روزها رو گم کردم بسکه گرفتارم. امروز فهمیدم که هفته دیگه سال تحویل میشه و من کلی کار تحویل نداده دارم ! برای اولین بار دلم میخواد این روزهای آخر سال کش بیاد .

نمیدونم کسی اون بارونی صورتی رنگ من رو یادش هست ؟ همون که روزگاری محبوب ترین لباس من بود و وقتی تنگم شد و وقتی تمام لباس هام رو دادم بیرون ، این رو نگه داشتم و کلی هم گریه کردم از غصه ء اینکه دیگه نمیتونم تنش کنم!خب دیروز داشتم کمد مانتوهام رو مرتب میکردم و کلی مانتوی گشاد! گذاشتم که بدم بیرون ، همون طور که ردیفی همه رو پرو میکردم، این رو هم پوشیدم و ... تنم شد. بی نهایت فیت و خوش ترکیب. عنایت دارین که دوباره یک سری مراسم آبغوره گیرون داشتیم ، اما اینبار از ذوق. آخرین وزنم هم 55.200 بود. مال دو سه روز پیش که بعید میدونم کم و زیاد شده باشه . مرض هر لحظه روی ترازو بودنم به طرز چشمگیری بهبود پیدا کرده و به هفته ای یکی دوبار رسیده . هر لحظه و هر ثانیه خدا رو شکر کنم کمه . خدایا شکرت .

سرویسم هم پیدا نشد. دیگه کاری نیست که نکرده باشم و نذری نیست که وعده نداده باشم و ذکری نیست که نگفته باشم. اما خب آب شده رفته توی زمین. دلداری های شوهر جان هم مبنی بر اینکه از اون بهترش رو برات میخرم آرومم نمیکنه . من همون رو میخوام.

*فندق نوشت : با دیدن سریال حریم سلطان میفهمم که مادرشوهرجان در خیلی موارد بی تقصیره. دشمنی عروس و مادرشوهر مال الان و مال اینجا نیست . پیشینه ء تاریخی داره . کلا مادرشوهر ها چشم دیدن زنی که محبوب پسرشون باشه رو ندارن . حالا میخواد خرم سلطان باشه ، میخواد فندق سلطان !نیشخند

** خوب شد حرفم نمیامد! خیال باطل

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin