من و روزهای فصل سوم زندگی

سال 91 برای من سال عجیبی بود . نمیتونم بگم خوب بود یا بد بود. ملغمه ای بود از خوبی هاو بدی ها. تابع زندگی من شدیدا سینوسی بود با قله ها و قعرهای بلند. الان... نمیدونم کجای این سینوسم. حالم حال غریبیه . ساعت دو و نیم قاعدتا باید خواب باشم ، اما نیستم چون کار دارم ، ولی دست و دلم به کار هم نمیره .

پشت سیستمم توی کتابخونه نشستم ، از اتاق کناری صدای خروپف میاد و از اتاق کناریش، صدای آهنگ ِ اسباب بازی موزیکال پسرک. مردان زندگی من . البته شاید ترجیح من این بود که از اتاق پسرک صدای خرو پف بیاد و از اتاق خواب خودمون صدای آهنگ !

روزها تند و تند میگذرن و جلوی چشمام بزرگ میشه و من هنوز مات ِ احساس مادری ام و روزی هزار بار ، از خودم سوال میکنم که واقعا پسر منه ؟ که این همون موجود نازنینیه که اگر دست خدا نبود و نگهش نمیداشت ، الان زندگیم ازش خالی بود؟ و بغض میکنم. یاد تمام روزهایی که از سر گذروندم ، تمام لحظه های تلخ و تمام کابوس هایی که هنوز هم بعضی هاشون باهام هستن ، می افتم و نمیتونم لذت ببرم از خیلی چیزها. اما خدا رو شکر میکنم.

روی انگشت کوچیک دست چپم یک زخم دو میلیمتریه که جای دوست داشتنی ترین مرواریدهای دنیاست . دو قطره خون هم آمد البته ، درد هم داشت ، اما شیرین بود.

هنوز هفت سینم رو نچیدم. امر بی سابقه ای در تمام این سالها.

فردا یک هدیه کوچولو براتون دارم. مکان : همین جا . ساعت : هنوز نمیدونم. به صرف: دو کلمه مهربانی.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin