من و روزهای فصل سوم زندگی

یک پسرک شاد و خندان روی تخت در حال بازی ...

یک مادر ِ دیوانه که گِرد پسرک میچرخد...

یک مادر گیج که برای لحظه ای غفلت میکند و از اتاق بیرون میرود ...

صدای یک جیغ ِ پر از ترس ...

مادری دوان دوان ... و دیر رسیدن ...

صدای گومب و افتادن چیزی ... چیزی که تمام هستی و دنیای من است

پسرک هشت ماهه ای با دهان پر از خون ...

مادری ... حالم را نمیتوانم بنویسم...

کابوس های مادری ترسناکند.خیلیییی

در میان تمام روزهای تلخ زندگی ام امروز تلخ ترین بود. در میان تمام دردها، امروز تمام روح و جسمم درد میکرد.

پارسال همین موقع ها بود که با شکم شش ماهه ،دم سحر ، صدای گومب افتادن مامان توی حموم رو شنیدم و تا مدت ها کابوسم ، صورت پر از خون و پیشانی شکسته مامان بود. هنوز خوب نشده بودم ، که این یکی دامنگیرم شد. تا آخر عمر فراموش نمیکنم این لحظه رو ... بد بود. بد...بد... بد...

یک لحظه غفلت، یک عمر پریشانی. روی تخت خودم گذاشته بودمش که کنارم باشد، از کنارش رفتم. هرگز بابت درد و ترس پسرکم خودم رو نمیبخشم.

 

نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin