من و روزهای فصل سوم زندگی

*پیش در آمد: قرار بود برای عید یک هدیه کوچولو بزارم براتون. در واقع هدیه ام شعر معروف " نرم نرمک میرسد اینک بهار" فریدون مشیری بود، با صدای خودم و تبریک عید. بعد دیگه نرسیدم که آپلود کنم و بذارمش ، و وقتی وقت شد که کلا بی نمک شده بود،  الان هوا هم ملس شده و اردیبهشتی ، کلا همه خودشون شیشه ء غم رو میکوبن به سنگ که هفت رنگش نشه هفتاد رنگ ! و صدای خواب آور من این وسط حکم ِ نت فالش رو داره . این شد که دیگه نگذاشتمش. اما این پستِ خیلی فندقانه و به سبک قدیم رو بگذارید به حساب عیدی .

** اونهایی که از اول ، از اون خیلی اول ها ، با من بودن ، حسابی با این پست میخندن، چون دقیقا ماجرا رو میدونن. خلاصه ء اتفاقات قبلی اینه که بنده ، در زمان تپل و گرد و قلنبه بودنم ، خواستم خودم رو برنزه کنم توی کیش که مامان نگذاشت ، وقتی دید هیچ جوره رضایت نمیدم و اصرار دارم خیلی فشن باشم، خونسرد توضیح داد که" مامان جان ، شما با این هیکل ، اگر سیاه هم بشی ، میشی " مامی " توی برباد رفته ! حالا دیگه خود دانی!" این شد که بنده تپل سفید بودن رو انتخاب کردم .

اما یک سر دیگه ء قصه ، اینجاست ، (چون بلاگفا قرتی بازی در میاره ، ادامه مطلب هم میذارمش).

و اما ، عید امسال ، ما یک خانواده ء بسیار هماهنگ بودیم که رسما هرکس یک طرفی بود. فقط من و شوشو ، و مامان و بابا دو تا دو تا بودیم .که البته ما خودمون یک جا بودیم و بابا اینها هم کیش بودن . بعد وقتی ما از سفر برگشتیم ، مامان و بابا زنگ زدن و گفتن این دو سه روز باقیمونده از تعطیلات رو بیاین کیش پیش ما. که شوهر جان کار داشت ، این شد که من ، بی بی رو زدم زیر بغلم و دِ برو و هنوز چمدون قبلی رو باز نکرده، بار سفر بستم و رفتم کیش و جای شما خالی ده روزی کنار مامان و بابا و پسرک و بعدترش خواهرک خوش گذروندم.

دریا سرد بود و خیلی نمیشد روی آب تنی وآب بازی حساب کرد. یعنی از شدت سرمای آب استخون هاتون درد میگرفت . ولی خب آفتاب خوبی داشت. این شد که تصمیم گرفتم که جبران سه سال پیش رو بکنم و حسابی خودم رو برنزه بکنم ، بعد برم از این مش موقت ها بگیرم، یک لنز جدید هم بگیرم، با تریپ و تروپ جدید برم تهران و حسابی شوهرجان رو توی فرودگاه سورپرایز کنم. با خوشحالی و مسرت  تصمیم جدیدم رو اعلام کردم ، و خانواده هم ذوق کردن و مراتب موافقت و همکاری خودشون رو اعلام کردن. اول رفتیم تریپ و تروپ خریدن . یک کیف و کفش خوشگل و موشگل از تامی خریدم که مامان پولش رو داد و گفت عیدی از طرف من . بنده هم بسی خرکیف شدم و رفتم یک مانتو از این جدیدها که هیچی نداره ، و دو تا بند فسکی به هم نگهش میداره خریدم ، همون قرمز و سورمه ای که با کیف و کفشم ست بشه و یک شال چیتان و پیتان. مش بلوند از این موقت ها هم گرفتم ، لنز آبی هم خریدم. اسباب و ادواتش که خریداری شد، مونده بود تغییر چهره ! آقا ما خوش و خرم رفتیم دریا. بند و بساطم رو پهن کردم ، آه از نهادم بلند شد. روغن برنزم رو نبرده بودم، فقط روغن زیتون و اسپری آب همراهم بود. این شد که با خودم فکر کردم ولش کن ،الان یک کم شنا میکنم ، و یک کم میخوابم ، فردا میام مراسم برنزه کنون. از این تخت مسقف های ساحلی خوشگل هم یک دونه خالی پیدا کردم و حوله رو انداختم و خودم رو روغن مالی کردم و خوابیدم. خواااااابیدنی! یکهو حس کردم یک جایی م داغه و داره میسوزه. پاشدم دیدم من همین طور تخت خوابیدم ، خورشید که تخت نخوابیده ، چرخیده و نورش افتاده بود یک طرف ، بعد از بغل گردن تا مچ پام یک طرفه توی آفتاب بوده و قرمز شده بود. گفتم برم شنا کنم که خب سرمای آب رو ده دقیقه بیشتر نتونستم تحمل کنم و برگشتم و بند و بساطم رو جمع کردم و آمدم خونه . محض احتیاط سر راه یک اتو برنز هم خریدم که پوستم یکدست بشه برای روز آخر.

بعد من دقیقا دو روز مونده به تاریخ برگشتمون رفتم دریا. پروازمون هم ساعت 2 بود. یعنی فقط یک روز دیگه وقت داشتم برای دریا رفتن. که خب به سلامتی اون روز دریا طوفانی شدو پلاژ رو بستن.

من موندم و یک تنی که یک ورش سوخته بود، یک ورش نسوخته بود. بگذریم که میشه از حرفهایی که مامان میزد یک کتاب نوشت. غش غش میخندیدو میگفت مادرجان ، کتلت هم میندازن توی ماهیتابه این رو اون روش میکنن. و باز میخندید و میگفت : تو ندیدی ایناها که حرفه ای ان چکار میکنن؟ مثل مار ماهی هی میچرخن و هی همه جاشون رو آفتاب میدن که مبادا فلانشون سفید نمونه ، بقیشون برنز بشه ، بعد تو رفتی تخت خوابیدی؟ و باز میخندیدن. بابای بنده خدا هم هی نگاه میکردو  هی نچ نچ میکرد. در ضمن ازم تشکر کردن که هم فان ِ سفرشون روفراهم کردم و هم اینکه روز آخر رفتم این شکلی شدم و از روز اول مجبور نبودن قیافه نیم پز بنده رو ببینن. محبت هم کردن و گفتن که اگر شوهرت قبولت نکرد، ما حاضریم تا وقتی که یک رنگ شدی ، به خودت و بچه ات اتاق بدیم توی خونه !خیال باطلیعنی ساپورتیو فَمیلی که میگن منظورشون دقیقا مامان و بابای منه .

خلاصه که وارد فاز دو نقشه شدیم ، و رفتم سرغ اتو برنز. روی تخت خواهره ، ملافه پهن کردم و به سیستم پوشش برگی ، نشستم روش و خودم رو کرم مالی کردن. بعد این جوجه بغل من دراز کشیده بود، هی با پاهاش لگد میزد به من و هرچی میگفتم مامان جان نکن ، کر کر میخندیدو  فکر میکرد بازی میکنم. نتیجه کار مطلوب نبود. حنایی شدم. بعد یادم رفت کف دستم رو بلافاصله بشورم ، قشنگ رنگ حنا موند کف دستم و از اون خنده دارتر ، کف پای پسرک و ناخن های پاش بود که یکی در میون حنایی شده بود. فرض کنین یک آدم سفید ، لک لک سوخته باشه ، بعد حنایی هم شده باشه ، چقدرررررر دلبر میشه قیافه اش! دیدم فایده نداره ، بدو بدو کفش و کلاه کردم و رفتم یک ست لوازم آرایش برنزه خریدم که اقلا شوهره وحشت نکنه . سورپرایز که بخوره توی سرم.

لازم نیست توضیح بدم که تا سه صبح که چمدون میبستم ، مامان و بابا و خواهرک داشتن بهم میخندیدن . و مامان هی قسمم میداد که ازت راضی نیستم اگه نیای و درست نگی که اقای الف وقتی تو رو دید چی گفت . بعد میگفت میخوای وقتی رسیدیم تهران تو با ما بیای؟ چون بری خونه بعدا بخوای دوباره چمدون جمع کنی سختته !

یعنی در این حد !

تمام امیدم هم به این بود که خب تریپ و تروپم که خوبه ، تغییر هم کردم ، حالا شوهره به جای سورپرایز ، خر سورپرایز میشه .

موقع چمدون بستن  ، یک نگاه که به دور و برم کردم و اسباب و اثاثیه ، دیدم بهتره واقع بین باشم. اولا که با اون کفش پاشنه خدا سانتی نمیشه بچه بغل کرد، مامان که به خاطر کمرش و جراحیش چیز سنگین نمیتونه بلند کنه . نهایتش دو تا جعبه اسباب بازی که برای پسرک بود و نمیشد توی چمدون گذاشت رو بدم دست مامان. بعد من خودم ، بچه ام، کالسکه اش ، ساک دستی خودم ، ساک بچه ، و اِن تا وسیله دیگه . این شد که لباس قشنگ ها رو گذاشتم توی چمدون و یک مانتوی اسپرت مشکی ، با شلوار بگی سبز یشمی و یک کیف اسپرت یشمی ، و شال یشمی و کفش مشکی گذاشتم دم دست ، که یکهو گوشه یک جعبه ای گیر کرد به شام نازنینم و پاره شد و مجبور شدم یک شال مشکی نخی بردارم. یعنی آخر یک تیپ اسپرت ساده.

تنها امیدم آرایشم بود. چون پروژه مش هم منتفی شد. یعنی مامان گفت که اگر مش هم مثل برنزه شدنت باشه و گند بخوره به موهات باید چادر عربی سر کنی و پوشیه بزنی. صبح که پاشدیم ، تا آمدیم صبحانه بخوریم ، دیدیم هی وای ، برق ها رفته . بعد توی کیش برق که میره آب هم قطع میشه . یعنی مجتمع ما این طوریه . من و بابا با بدبختی اون همه پله رو رفتیم پایین و از سرایدار جویا شدیم  دلیلش رو و گفتن که دارن تابلوی برق عوض میکنن و تا ساعت 12 برق نمیاد ، یعنی تا ساعت 12 آب هم نداریم . و این یعنی ته ِ فلاکت! حالا من میخواستم برم دوش بگیرم ، آرایش کنم ، نشسته بودم آبغوره گرفتن . و مامان هی صدا میزد که بدو ، ته ِ چمدونت رو ببند. بدو فلان چیز رو جمع کن . ساعت یازده و نیم بود که بچه رو حاضر کرده بودم و خودم داشتم دور خودم میچرخیدم که آب و برق آمد و من پریدم یک دوش سه دقیقه ای گرفتم و خوشحال خوشحال آمدم بیرون و گفتم نیم ساعته حاضر میشم. لنزم روگذاشتم وکرم پودر برنزه رو زدم که دیدم بچه داره سرخ و سفید میشه و زور میزنه . یا خدا! الان وقتش بود؟ آمدم لباسش رو عوض کنم که ... هی وای من ... دو روز بود شکمش کار نکرده بود، و حسابی از خجالت همشون در آمده بودو به لباساش نم زده بود. تند تند لباسهای کثیفش رو در آوردم. بردمش توی حموم و از کمر به پایین شستمش ، دوباره لباس تنش کن . موهاش رو شونه کن . که دیدم شده دوازده و نیم و مامان اینها که گفتن ما رفتیم ، تو بعدش بیا. تا لباس بپوشم و آژانس برسه دیگه وقتی برای ادامه ء آرایش نبود و با همون قیافه ، بدون حتی یک رژ لب  بند و بساطم رو برداشتم و رفتم فرودگاه . اونجا وقتی داشتم از گیت بازرسی رد میشدم بند گیفم گیر کرد به کنار دستگاه و کنده شد! بدبختی ! داشتم با بند کیفم ور میرفتم که یکی گفت سلام. دیدم یکی از فامیل های دورمون اونجا مامان و بابا رو دیده بوده . و اصرار داشته بمونه که بنده و بی بی رو ببینه . خب با یک روحیه خوبی با اون صورت سیاه و حنایی لبخند زدم و احوال پرسی کردم. میخواستم توی فرودگاه برم توی دستشویی آرایش کنم که در نتیجه ء این ملاقات غیر منتظره وقت نشد و رفتیم سوار هواپیما. توی هواپیما هم بابا اول کیف منو گرفت و انداخت ته محفظه بار همراه ، در نتیجه تنها امیدم که استفاده از فرصت پرواز بود هم به باد رفت . وسط پرواز دیدم پسر جان داره لبخند هایی همراه با زور میزنه و بویی بود که توی دماغم پیچید. باورم نمیشد! باز دوباره ؟؟؟ ته ِ فلاکت اونجا بود دیگه  . به چه بدختی ساکش رو برداشتم. پمپرز و دستمال مرطوب و زیر انداز. به مهماندار میگم کجا این بچه رو عوض کنم میگه توی توالت !!! در توالت رو گذاشتن. روش از این کیسه های بزرگ آشغال پهن کردن. دو تا متکای کوچولوی پرواز گرفتم زیر سرش و پشتش گذاشتم ، زیر انداز پهن کردم عوضش کردم، بعد آب دستشویی هواپیما هم قطع بود!! دیگه همین طور به خودم ، به هواپیمایی ، به ایران ، به دل و روده پسری فحش میدادم که یکهو پام خورد به کناره تیز بغل در دستشویی ، و هم استخونش قلم شد ، هم پاپیون کفشم کنده شد. دیگه فحشی بود که توی دلم نثار همه میکردم.  تموم شد کارم و تمرگیدم سرجام .

وقتی رسیدیم ، بابا گفتن تو بچه بغلته زودتر پیاده شو، ما وسایلت رو میاریم و فقط کیفم چون بندش کنده شده بودو  نمیدونستن چطوری باید بگیرنش که وسایلش نریزه رو خودم برداشتم،و رفتم جلو و با اولین اتوبوسی که رفت ، رفتم سالن که... که تازه اصل تراژدی رخ داد! دیدم الف داره با یکی حال و احوال میکنه .تا من رو دید خندید و گفت این هم خانم و پسرمن! طرف باید کی میبود؟ همون دوست عزیز که داشت واسه دیدن من میمرد !!! یک لحظه دلم خواست چرخ بزنم و برگردم. داشتم توی ذهنم قیافه ام رو اسکن میکردم. شال نخی ، مانتو اسپرت، شلوار بگی - و هی فحش میدادم به خودم که اقلا لگ جدیدت رومیپوشیدی !- کالج ورنی مشکی که یک لنگش پاپیون نداره ، کوله ای که بند نداره و صورت سیاه و هفت رنگی که محض رضای خدا یک رژ نداره .

بعد اونها تا ما رو دیدن با دخترش - یک دختر ِ مهوع هشت ساله - شروع کردن جیغ کشیدن از خوشحالی که ای وای ، این پسر خوشگله ، این پسر با نمکه . الف تعجب کرد، گفت مگه شما همدیگه رو دیدین ؟ زنک گفت : خانمت ما رو ندید. ولی ما توی صف پسرت رو دیدیم و خوشگلیش توجهمون رو جلب کرد. خیلی با نمکه . چقدر شبیه خودته . اصلا شبیه مامانش نیست ( الان همه میگن کپی بچگی های خودمه !) و از این زر زر ها . بعد برگشته میگه : شیر خودت رو میدی؟ گفتم نه شیر خشک میخوره . زنک هرزه پوزخند میزنه میگه : همین که انقدر خوش اخلاقه ! . یک کم نگاهش کردم ، بعد حس کرد خیلی گ.ه اضافی خورده ، توضیح داد که آخه من به بچه ام شیر خودم رو دادم خیلی گریه میکرد، نیست مادرها فشار عصبی روشونه شیرشون بچه رو گریه ای میکنه!

اهان . قبل از این که خیلی زر زر کنه ، دیدم داره زیادی هر و کر میکنه ، به الف گفتم عزیزم بهم خوش آمد نمیگی و گونه ام روبردم جلو ، و اونم دو طرف صورتم و پیشونیم رو بوسید و بغلم کرد و گفت دلم برات خیلی تنگ شده بود. بنده هم با ناز فراوان و عشوه ای به غایت لطیف ، گفتم من هم همین طور عشقم. بعد فکر کنم زنک خیلی ک.و.ن.ش سوخت که شروع کرد چرت و پرت گفتن. وقتی هم بارها میخواست بیاد، الاغ آمد پیش من و بابا وایستاد . بابا گفت یک چرخ دیگه بیار بابا جون. یکی برای چمدون های ما کمه . من رفتم چرخ آوردم . اون چرخ نداشت،که یکهو دیدم چمدونش رو گذاشت روی چرخ ما و خداحافظی کرد و رفت . دلم میخواست گردنش روخرد کنم، ولی حیف نشد.

 از اون روز همه اش دارم فکر میکنم که خدایا من در سال ،ممکنه پنج بار قیافه ام ناکوک باشه . بعد آیا این درست بود که در افتضاح ترین حالت ممکن ، افتضاح ترین آدم ممکن رو ببینم ؟ اون هم برای اولین بار و امیدوارم که آخرین بار هم باشه ! خدا جون فکر میکنی کارت درست بود واقعا؟

این هم انشای ما در مورد یک روز بامزه ، در تعطیلات نوروز. جهت تنویر افکار عمومی عرض کنم که پوستم هم خدا رو شکر خوب شده . انقدر مثل مار پوسته ریزی کردم که یک دست شدم دوباره . فقط یک ذره یک طرف بازوم تیره تره. در ضمن کسایی که سفیدن خیلی تلاش نکنن برای برنزه شدن. این ها یی که میبینین کل سال برنزه ان و قشنگن ، اکثرا یا گندمی ان یا سبزه . که روی پوستشون خوب جواب میده . یکیش خواهر خود بنده . من تا الان 4 بار زور زدم برنزه بشم با آفتاب که هر بار شبیه سرخپوست ها شدم. نکنین ... این کارها رو نکنین... مثل کباب نیم پز میشین . از ما گفتن !

........

ادامه ء مطب پست دو سال قبله !

 


اگر فکر میکنین به نام ِ نامی ِ عشق و از این چیزهاست ، سخت در اشتباهید. به نام ِ نامی ِ مادر شوهر شروع میکنیم. یعنی من هرچی میخوام هیچی نگم نمیذاره .

 این شوشوی ما یک زمانی یک هنرپیشه جلف و جفنگ و دست هفتمی بوده ( البته نه به این فضاحت، ولی انقدر حال میده حالش رو بگیری ! ) خلاصه ، نوروز 78 و  یک سری سریال آبکی بازی کرده بوده جوونی هاش، بعد تو یکی از این سریال ها با یک هنرپیشه از خودش مفتضح تر همبازی بوده ، یک زنی که چند سالم ازش بزرگتر بوده و سر ِ اون سریال با این ها رفت و آمد میکنه. زن ها یک حسی دارن که بهش میگن حس ششم زنانه و خیلی هم قویه . من این آدم رو فقط عکسش رو دیدم و چند تا صحنه از اون سریال آبکی. ولی به شدت  موج منفی گرفتم و اصلا حال نکردم . مخصوصا عکس های توی خونه که اویزون شوهرجان من بود. من اصلا رو شوشو حساسیت ندارم. ولی این آدم به شدت دوست نداشتنی بود. خلاصه ، دیشب مامان شوشو زنگ زد که بیایید بالا. فلانی (یعنی همون خانمه ، با مادر و خواهرش و دخترش ) آمدن و میخوان شما و غضنفر رو ببینن. گفتم اون که خوابه . گفت خب میخواد شما رو ببینه . شما بیا. گفتم من کار دارم. اگر بیدار شد و خواست بیاد شاید من هم بیام.

خلاصه کنم که مامان این چهار تار شوید ِ رو سر من و شوشو رو با هم کند انقدر که زنگ زد. بهش گفتم پاشو برو. بالاخره همکارت بوده ولی من نمیام ( این خانم از شوهرش جدا شده ، الان هم از کیش و دوبی جنس میاره و تو خونه میفروشه ) گفتم من حرفی ندارم با این بزنم. بعد شوشو آمد گفت فلانی گفته میخوام خانمت رو ببینم، من  هم گفتم فردا ، یعنی امروز ، کارگر داره ، گرفتار خونه تکونیه .

گفتم ببین البوم عروسی رو ببر ، هم سرشون گرم میشه ، هم دست از سر من بر میدارن. شوشو آلبوم رو برد و چند دقیقه بعد آمد و گفت خدا بهت رحم کرد. مامان یک کاسه آش داده بوده ، اون بیاره پایین که بیاد خونه ما !

یعنی من موندم در زبون نفهمی این زن ! نمیفهمه فردا عروسی خواهرزاده خودشه ،من تمام کارهای آرایشگاهیم رو گذاشتم فردا! خب با اون ابرو آمادگی ندارم با یک آدمی که تا حالا ندیدم و به شدت هم فضوله روبرو بشم. اگر فکر کردین تموم شد ، سخت در اشتباهین.

زنگ در پایین رو زدن. اف اف رو جواب دادم. دیدم میگه من فلانی هستم ، آمدم دیدن فلانی (یعنی شوشو ) من هم گفتم زنگ بالا رو بزنید لطفا!

دیگه ساعت 1 شب بود که ترقه بازیشون رو کردن ، تو کوچه رقصشون رو کردن  ، شامشون رو خوردن ، میخواستن برن  ، باز دم در آپارتمان مامانش زنگ زده ، میگه بگو فندق بیاد از این ها خداحافظی کنه ، پشت سرش هم این ها قطار وایستاده بودن، شوشو گفت خوابه !

خدایا در این سال جدید هیچ آدمی را گرفتار ِ هیچ زبان نافهمی نکن !

* فندق نوشت : به شوشو میگم آلبوم رو دیدن چی گفتن؟ میگه از عکاسی و چاپ آلبوم تعریف کردن. از آرایشگاه و مِشِت و فیگورها تعریف کردن . گفتن لنز هم بهت میاد! یعنی کلا عروس یک میمونی بوده که با این چیزها خوب شده !

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin