من و روزهای فصل سوم زندگی

ممنون از همتون و ممنون از ابراز دلتنگی هاتون برای فندق. باورم نمیشد. خودم گاهی دلم برای خودِ فندقیم تنگ میشه ، اما باور نمیکردم بقیه هم دلشون تنگ شده باشه واسه خرابکاری های و شیرین کاری های فندقانه . حس خوبی بود کامنت هاتون . ممنونم.

نکته ء مهم در ادامه پست قبل و اینکه چرا دق نکردم ، یا سکته نکردم ، اینه که اگرچه دربهترین وضعیت ممکن ، و بهترین وضعیت پیشکش، در یک وضعیت خوب و یا حتی نرمال روزمره ام نبودم ، اما خب از جنگل های آمازون هم فرار نکرده بودم و چیزی که بهم اعتماد به نفس داد، دیدن اون خانمه بود که خب با توجه به اینکه کفش هر دومون تخت بود، قد من بلند تر بود- من 160 سانتم، شما پرتقال فروش رو پیدا کنین !- و هم اینکه هیکل من خیلی بهتر از اون بود!!!  وسواس من روی هیکل رو هم شماها میدونین دیگه . علی رغم اینکه خیلی غصه خوردم که چرا مرتب تر نبودم و آماده تر، ولی خب ، به قول شوشو اگر تو رو مثل همیشه ات میدید چشمت میکرد یک اتفاقی برات می افتاد! برای همین سخت نگرفتم ، البته خب چاره ای هم نبود دیگه . گذشت !

*شوهر نوشت : بهش اس ام اس دادم که " زنگ نزنی. بچه خوابه . تلفن رو کشیدم." هنوز به تلفن نرسیده بودم که بخوام سیمش روبکشم ، زنگ زده . میگم مگه اس ام اسم نرسید؟ میگه" چرا. ولی با خودم فکر کردم لابد کار مهم داری باهام ، نخوندمش ، گفتم بهت زنگ بزنم ". لازمه بگم که بچه بیدار شد؟ و لازمه بگم یک اس ام اس محبت آمیز واسه شوهر جان فرستادم که حتما خونده و عمرا " که دیگه زنگ بزنه؟!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin