من و روزهای فصل سوم زندگی

پسرک ِ شیرین زبان و شیرین ادایم ، امشب مادر میخواهد برایت حرف بزند. میخواهم بگویم که چقدر خوشحالم که تو را دارم ، که تو بزرگترین موهبت خدایی. که تو تنها رنگ ِ درخشان و چشم نواز، در بوم ِ سیاه و سفید زندگی منی . دلبندم ، به یمن قدم های نازنینت ، من مادرشدم ، و امسال روز من است و چه هدیه ای بالاتر از حضور شیرین تو.

بسیار گفته اند و میگویند که تو ، پاداش خوبی های منی . من باور نکردم ، تو هم باور نکن پسرجان . من و این همه خوبی؟ کدام کار ِ خوب من به بودن ِ تو می ارزید. خدا مهربان است و نیکی را ده برابر جواب میدهد. اما تمام کردارِ نیک من از ابتدای بودنم ، به قدر یک تار موی تو نیست . پسرجان ، تو لطف بی منت و دلیل خدایی و بس. با تو خوشبختم میوه ءدلم. مردی را دارم که دوستش دارم و پسرکی که از وجود من است و جانم به جانش وصل است . بس نیست برای خوشبختی؟

نور چشمم ، روزی روزگاری ، برایت خواهم گفت که تو از میان طوفان ها و خیزاب ها ، در آغوش من آمدی ، که آمدنت ، قصه ایست برای خودش . که بودنت افسانه است ، و هر نفست یاد آور معجزه .

روزی برایت از عاشقی خواهم گفت ، با تو خواهم گفت که دنیا بی عشق ، فرقی با جهنم ندارد. که بهشت هم جهنم است اگر در آنجا هم عاشق نباشی . با تو خواهم گفت که عاشقی سخت است ، اما سختی اش شیرین است . با تو الفبای عاشقی را مرور خواهم کرد.

پسرکم ، یک ماه و اندی از اولین نوروز زندگی تو گذشته است و برای من " نو روزی " بود و آغازِ روزگارِ نویی که با تو شروع کرده ام . زیباترین هدیه سال را از زبان ِ شیرین تو گرفتم ، وقتی در مهمانی ، سر چرخاندی ، و چشمت به من که افتاد، دستهای کوچکت و آغوش مهربانت را باز کردی و گفتی  " ماما" . خیلی خودداری کردم که به جیغی اکتفا کردم و دچار سماع میانه ء مهمانی نشدم. " ماما" به فدایت عزیز دل. تا ته دنیا، تا آن زمان که زنده ام ، هر کاری که داشتی و هرجا که نیاز داشتی به من ، فقط صدایم کن ، دوان دوان می آیم. مثل حالا. نه با پا ، که با سر می آیم. اگر روزی صدایم کردی و نیامدم، ببخش عزیزکم ، مادر مرده است از بس که جان ندارد...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin