من و روزهای فصل سوم زندگی

شوهر ما علاقه عجیبی به این پرشین تون - شبکه کارتون فارسی - داره . اون روز داشت فوتبالیست ها رو میدید، که دیدم واکی بایاشی هم هست . با خنده اعتراف کردم که من یک موقع عاشق این بودم . تمام عکس برگردون هاش رو هم خریده بودم ، از روی یکیش عکس بزرگش رو هم نقاشی کرده بودم و زده بودم بالای سر تختم- و یک روز وقتی از مدرسه برگشتم دیدم مامانم پاره اش کرده ! - و اعتراف کردم که وقتی از بچه هایی که ماهواره داشتن میشنیدم که دوست دختر داره کلی غصه میخوردم .

خب شوهره کلی خندید و دست نوازش به سر ما کشید و خندیدیم. اون هم محض خنده اعتراف کرد که به نظرش نل خوشگل بوده و از اون خوشش می آمده .

من چکار کردم ؟ به عنوان یک زن 32 ساله ، تحصیل کرده و صاحب یک فرزند ، زل زدم توی چشمش و میگم : واقعا؟ حالا من خوشگل ترم یا نِل ؟

بیچاره مغزش گرخید! دیدم هیچی نمیگه ادامه دادم که: البته به درد مامان تو ، اون دختره ء بی کس و کار بیشتر میخورد تا من !

چهار تا شوید روی سرش بود که فکر کنم ریخت کلا. نیشخند گفت خوبی؟ گفتم نخیر. من خوب نیستم. نِل جان خوب هستن ! من آدم بده ام.

مونده بود بخنده ... گریه کنه ... بزنه توی سرش... فرار کنه ... یعنی انقدر خوش میگذره وقتی اذیتش میکنم. انقدر خوش میگذره . زبان

نوشته شده در شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin