من و روزهای فصل سوم زندگی

یک چیزی هست به اسم " برنامه ریزی " که توی خونه ء ما بیداد میکنه اصلا... نیست دو تا مدیر با هم زندگی میکنن ، از اون جهت!

قرار بود شام بریم خونه مامان اینها ، سرراه کیک تولد 9 ماهگی بی بی رو هم بخریم و ببریم ، که قبل از راه افتادن زنگ زدم به خواهره که چیزی لازم ندارین ما سر راه بگیریم ، گفت : مامان داره میره که . گفتم وا! مامان ظهر به من گفت شام بیاین اینجا / گفت تا جایی که من میدونم مامان 11 و نیم پرواز داره ، الان هم داره با تلفن حرف میزنه . تموم شد میگم بزنگه بهت. گفتم باشه و قطع کردم.

حالا شوهر جان هم زود آمده بود که میخواستیم بریم اونجا- زود یعنی ساعت 7.15 شب- وقتی دید کنسل شد برنامه ، گفت زنگ بزن مریم اینا بریم بیرون شام. گفتم بگم شام بیان اینجا. و زنگ زدم به گوشیش و خونشون نبودن ، پیغام گذاشتم. گفت خب پس بگم باباو رضا برای شام بیان اینجا . گفتم باشه . بگو.

بعد خوشمزه ء ماجرا اینه که ما چون قرار بود بریم خونه مامان اینها، اصلا واسه خودمون هم شام نداشتیم و هی داشتیم دنبال یکی میگشتیم که شام بیاد خونمون !

رفت به باباش گفت و اونها هم گفتن معلوم نیست . حالا اگر شدبرای کیک تولد میایم. دیگه رفتم توی آشپزخونه به جمع و جور و راس و ریس کردن بقیه کارهای مونده از مهمونی و بساط خرد کن رو ولو کردم و داشتم مقادیر متنابهی تره فرنگی که خریده بودم رو خرد میکردم که تلفن زنگ زد ، مامان بود، گفت من قبل از اینکه برم فرودگاه ، سرراه میام خونه شما که بی بی رو ببینم. گفتم خب تا پرواز که وقت هست ، شام بیاین . مامان گفت من دیر ناهار خوردم ، ولی حالا بابات شاید یک لقمه با شماها بخوره . گفتم باشه . گوشی رو قطع کردم ، یک بسته مرغ سوپی انداختم توی قابلمه و سریعا با همون خرد کن ، پیاز و کدو و هویج رو خرد کردم و ریختم توی قابلمه ، داشتم تند تند سبزی های ولو شده رو جمع میکردم که دوستمون زنگ زد و گفت ببخش توی ماشین بودیم نشنیدم صدای موبایل رو. گفتم میخواستم بگم شام بیاین اینجا ، که ... هنوز بقیه حرفم رو نگفته بودم که گفت وای مرسی. باشه . پس یک دوش میگیریم. حالا ساعت چند شده بود ،  هشت و نیم !یولازروز مهمونی چهار تا دونه بادمجون شکم پر که توی ظرف فر جا نشده بود ، توی فریزر داشتم ، سریع یخ زدایی کردم و سسش رو آماده کردم و انداختم توی ماهیتابه . بعد وقتی قرار شد هیچ کی نیاد، الف رفت پوشال کولر بخره که کولر رو راه بندازه . بهش زنگ زدم که بگم چه قر و قاطی شده دیدم موبایلش رو جا گذاشته .

مثل فرفره خودم حاضر شدم و میوه چیدم و چایی دم کردم که الف آمد. در این حد که بهش توضیح بدم چی شده و اون بگه عیب نداره غذا از بیرون میگیریم ، دوستامون آمدن، بعد هنوز در حال چایی خوردن بودیم که مامان اینها آمدن . بعد خب کلی تعجب کردن همدیگه رو دیدن . هنوز درحال تعجب بودن از دیدن همدیگه که دیدیم بابا و داداش الف امدن ، پسر داییش هم آمده بوده سر بزنه بهشون ، اون هم آمده !

من که رفتم نشستم کف آشپزخونه به خندیدن. حالا آشپزخونه ما اپن نیست ، ولی در هم نداره . یک جوری پشت میز بودم که دیده نشم و ریسه میرفتم از خنده . هرچی مامانم میگه چی شده ؟ و دوستم میگه چرا نگفتی این همه مهمون داری که من لباس خوب بپوشم ، نمیتونستم حرف بزنم. اون بنده های خدا که فکر میکردن خودمونیم فقط، با تیشرت و شلوار جین و بدون جوراب بودن، مامان و بابا که داشتن میرفتن فرودگاه خب تیپشون مرتب و نرمال بود، بابای الف که فکر کرده بود یک تولد واقعیه دستمال گردن بسته بود! بعد الف با شلوار گرمکن بود، من هم چون هیچ لباسی دم دستم نبود، لباس مهمونی پنج شنبه تنم بود، باکفش پاشنه دار ! یعنی بساطی بود!بی بی هم گرمش بود و باباش هی لباس از تنش در آورده بود، با یک دونه بادی بود. یعنی کسی وارد میشد نمیفهمید این همه آدم اینجا چکار میکنن و مناسبت دور هم بودنشون چیه .

بالاخره ، سالاد و سوپ و بادمجون رو خودم درست کردم وزنگ زدیم چلوکباب هم آوردن و دور هم شام رو خوردیم ، ولی شااااااامی. به یاد ماندنی . ولی دیگه مامان باید میرفت و به مراسم کیک خوردن نرسیدن .

به دوستم ، که در واقع زن دوست صمیمی الفه ، ماجرا رو تعریف کردم و گفتم والله تقصیر من نیست ، این دو ساعت زودتر میاد خونه ، اصلا نمیدونه توی خونه چه کارهایی میشه انجام داد . عالم و آدم هم خبردار میشن که مهندس به جای ده شب ، مثلا هفت شب خونه است .

و خوشمزه ترینو هیجان انگیزترین  قسمت ماجرا اینه که بعد از مهمونی به اون قاطی ای و جو نسبتا سنگین ، الف جان میگه : دیدی چقدر خوش گذشت دور هم بودیم! باید هرشب از این برنامه ها بگذاریم!تعجبکلافهاین منم بعد از شنیدن این جمله ء قصار!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin