من و روزهای فصل سوم زندگی

و شیطان و وسوسه هایش از باور شما قوی تر است .

و شیطان امروز من رو وسوسه کرد که زنگ بزنم مادرشوهرجان و حالش رو بپرسم. و شیطان امروز به من این احساس رو داد که دلم براش تنگ شده حتی ! و هی از صبح دارم به شیطان و وسوسه هایش نفرین میفرستم.

تا الان که مقاومت کردم. امیدوارم  خوابم ببره و تا صبح حسش بپره .

انقدر چهارقل خوندم و فوت کردم به خودم که فکر کنم الان بمیرم میرم بهشت ! ( اصلا نمیدونم چهارقل خوندن تاثیری توی بهشت رفتن داره یا نه ؟ کسی خبر داره ؟ !)

این هم که دلم براش تنگ شده، نه که فکر کنین خیلی تنگ شده ، نه ! دیدم چند وقته همه چی چقدر آرومه ، من چقدر خوشحالم ، به خودم میبالم و این حرفها، داشتم دنبال علت میگشتم ، یادش افتادم، بعد یکهو حس کردم من و این همه خوشبختی محاله . بعد گفتم اقلا یک زنگ بزنم ، قبل از برگشتش دو سه بار صداش رو بشنوم ، وقتی میاد  شوکه نشم  ، نیست من قلبم با باتری کار میکنه ، یکهو آب و روغن خالی نکنم!

خیلی بدجنسانه بود؟ میدونم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin