من و روزهای فصل سوم زندگی

ممنون از جوابهای همتون . برام جالب بود، چه توی کامنت های تایید شده و چه توی دو برابر اون تعداد ، کامنتهای تایید نشده ، بیشترین دلگیری ها و دلخوری ها از " نادیده گرفته شدن " بود و " تبعیض " . برام جالب بود، که کسی نگفته بود من از مادرشوهرم بدم میاد چون فلان کار رو نکرد برام ، چون فلان چیز رو نخرید، یعنی بحث ها مادی نبود، بیشتر خاطرات بد،مال حرف های نسنجیده بود و نیش کلام ها و خودخواهی ها. اینکه " عروس" در حاشیه باشه و نظر ، نظر مادرشوهر باشه حتی در مورد لباس و آرایشگاه یک نفر دیگه.

مردها همیشه فکر میکنن که غرها و نق های زن ها بیشتر مربوط به پول و مادیاته و توقعات عروس ها از خانواده شوهر هم مادیه . اما اگر کسی بنشینه و این طوری شخم بزنه و تخم های نارضایتی رو در بیاره از توی خاک ، میفهمه که تمامش سر ِ مسائلیه که میشد نباشه اگر مردها کمی سیاست و کیاست بیشتری داشتن و مادرها گذشت و محبت بیشتر. و اینکه یادشون بمونه که خوشبختی و شادابی پسرشون منوط به خوشبختی و شادابی ِ زنی ِ که کنارش زندگی میکنن.

گذشته از نتایج جالبی که از نوشته های شما گرفتم ، نتیجه گرفتم که مردها کلا سیب زمینی ان. یعنی وقتی بابت کارهای مامانشون اعتراض میکنی ، عین سیب زمینی نگاهت میکنن ، گریه میکنی ، عین سیب زمینی نگاهت میکنن ، آرایشگاه میری خوشگل میشی، عین سیب زمینی نگاهت میکنن ، ازشون سوال میکنی عین سیب زمینی نگاهت میکنن . بیچاره سیب زمینی! اصلامگه نگاه میکنه سیب زمینی؟

بهرحال من از جمعیت پوتِیتوهای مقیم وبلاگستان تشکر میکنم ! مرسی واقعا!دریغ از یک خط!

و از همه این نتایج جالبتر ، اینکه مادرشوهر خودم یک دونه است . یعنی به گمانم من تمام مشکلاتی که دوستان به عنوان بدترین خاطره گفته بودن رو تجربه کردم ، اون هم نه به عنوان بدترین ! نههههه! خدا نکنه اینها بدترین خاطره باشه ، این ها واسه من دست گرمی های روزانه است که وقت و بی وقت بیاد در بزنه ، توی عروسیم گند بزنه به همه چی ، راجع به خانواده ام مزخرف بگه ،  توی کارهام دخالت کنه ، توقعاتش از شوهر من باشه ، سرویس دادنش به بچه های دیگه ، هر فصل فقط یک بار بریم خونه اش شام یا نهار، ماهی یکبار نه ها  ! فصلی یکبار ، ! این ها روتین زندگی منه! خوشمزه ترین حرف های ایشون دو تا جمله قصارشه ، که من انقدر همه جا گفتم ، که اگه تا حالالو نرفته باشم ، با این دو تا جمله لو میرم . اولیش اینکه یکبار وقتی از پادرد مینالید ، من ِ خر گفتم  میخواهید شما بیاید پایین  ، ما بالا زندگی کنیم ؟ که یکهو ترش کرد و عصبانی شدو سرخ شد و سفید شد و گفت : "من تاج سر خونه ام، تاج باید بالا باشه! همینم مونده که بعد از 40 سال زندگی برم زیر پای عروس زندگی کنم ! "و بنده دقیقا خرفهم شدم که من به عنوان عروس دارم زیر پای مادرشوهر زندگی میکنم.

اون یکی هم وقتی که خیلی مریض شده بودم و دکتر گفته بود اعصابش بهم ریخته است و مامان اینها میدونستن که من مشکلم خونه است ، آمدن با باباش و مامانش صحبت کردن که اینجا رو رهن بدین ، کسریش رو هم ما میدیم ، یک خونه خوب هرجا که خودشون خواستن - و خب مشخصا نزدیک خونه مامان میخواستیم - بگیرن. که والدین گرامی همسر گرامی قبول نکرده بودن و مامانش گفته بود : اگر بچه ها از این جا برن ، بزرگی و اقتدار ما زیر سوال میره !!!!!!! مامان بنده خدای من تا یکماه فکر کنم توی فکر بود و هی از من میپرسید این منظورش چی بود؟ یعنی چی اقتدارش زیر سوال میره ؟ من هم توضیح دادم که ایشون الان خیلی قدرتمند محسوب میشه ، چون عروس رو آورده زیر پاش ، اگر عروس بره دو تا محله بالاتر بنشینه ، ریده میشه توی اقتدار ایشون!

بعدها هم هرچی مامان اینها گفتن ما خودمون خونه میگیریم  ، تو اصلا دندون اون خونه رو بکن ، گفتم قبول ، ولی من الف رو باخ ودم نمیارم. اگه قرار باشه خونه و اسبابش و ماشین و درآمد ازخودم باشه ، لولو سرخرمن و آقا بالاسر میخوام چکار؟ اقلا یک آدم حسابی ترش رو پیدا میکنم ! که خب با شرط من مامان اینا قبول نکردن. وقتی هم من قبول کردم شرایط اونها رو ، من با الف شرط کردم که نمیخوام تا اخر عمر ریخت مامان و بابات رو ببینم ، که اون قبول نکرد، و خلاصه چون هیچ کی شرط هیچ کی رو قبول نکرد، ما همچنان زیر پای مادرشوهر ، یکی یکی روزهای نازنین جوونیمون رو حروم میکنیم.

آره خلاصه ، این طوریاس ، قدر مادرشوهرهاتون رو بدونین که اقلا مونو مرضن . مال من مالتی مرض و هایپر سایکوئه !

ولی همچنان پست قبل به قوت خودش پابرجاست  . ادامه مطلب هم چند تا چیز بی ربط به متن پسته ولی مربوط به حال و احوال ماست .

 

 


*فردا مولودی سالانه مامان اینهاست . در طی این چند سال اور ویت بودن عزا میگرفتم هرسال که چی بپوشم. خدایا شکرت که امسال انقدر راحت لباس انتخاب کردم. هرچند که شوشو گفت این لباس خیلی تین ایجریه ، ولی مامان و خواهرام خیلی خوششون آمد و ایضا خودم. اگر پس فردا خواستگار برام پیدا شد عروس شدم تعجب نکنین !نیشخند

**فقط مونده بود قناد محله بهم بگه خیلی لاغر شدین که خب گفت و خانواده ای رو از نگرانی در آورد. اگر خاطرتون باشه این همون قنادیه که بهم گفت چرا دست نمیجنبونین بچه دار بشین ! اصلا CRM دارن در حد بنز و هتل هیلتون !

***برای همتون دعا میکنم فردا. شما هم دعا کنین برای من و ما . دوستتون دارم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin