من و روزهای فصل سوم زندگی

همه وقتی از سختی های مادری میگن ، بی انصافی میکنن. سختی های مادری نه ویارها و ورم ها و دردهای بارداریه و نه زایمان و دردش و نه بخیه های بعدش. نه حتی بیدارخوابی هاش و سختی های شیر دادن - که این یکی رو من خیلی تجربه نکردم و الان  از بزرگترین حسرت هامه - و زخم های سینه های دردناک و متورم . هیچ کدومش.

برای من ِ تازه مادر و تازه کار و اول راه ، سخت ترین بُعد مادری پرورش و رفتار با بچه است .  این روزها مرتب میپرسم این بچه ها رو چطوری تا دو سال قُنداق میکردن ؟ واقعا چطوری؟ بعد چطوری فرت و فرت میزاییدن ؟ چطوری وقت میکردن اصلا با شوهره خلوت کنن ؟ والا ما یک دونه داریم که به گفته تمام شاهدان عینی و تمام با تجربه ها ، بی نهایت بچه ء خوبیه و صد بار این جمله رو شنیدم که " تو ده تا از این بیاری هم کاری به تو ندارن و سختت نیست !" بعد با همین یک دونه ، چهار عدد شوید روی سر من و دو تا شوید ِ روی سر باباش کِز خورده و فر خورده رفته هوا.

و مهم نیست که تمام روز نق اش اینه که بغلم کن و بازی کن باهام ، که بغل کردنش و بازی کردن باهاش لذت بخش ترین کاریه که توی دنیا دارم ، و مهم نیست که شب ها وقتی میخوام بخوابم گاهی اشک هام میاد از دردِ کمر و گردن و زق زق پا و کمر. سختیش اینجاست که دلم نمیخواد لوس بشه  ، و از یک طرف نمیدونم باید با بچه ای که وقتی چیزی رو نمیخواد و وقتی چیزی رو میخواد و نداره ،  محیر العقول ترین کارهای ممکن رو انجام میده چکار کنم ؟ یعنی چنان لگد میزنه و مو میکشه و داد میزنه - و نه جیغ و گریه - که بهتم میبره . بعد اگر در حالت دراز کشیده باشه از کمر بالا میاره پاهاش رو و میکوبه به زمین ! باباش میگه ژن لوسی رو از تو به ارث برده . گفتم والا بنده به روح تمام درگذشتگانم خندیدم اگه یک ملیونیوم این کارها رو کرده باشم توی زندگی.

فعلا تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که کارهایی که دوست داره رو انجام بدیم و وقتی چیزی رو با داد و لگد میخواد بهش ندیم و به جاش حواسش رو با یک چیز دیگه پرت کنیم . خیلی سخته !

یک روحیه اش مثل خودمه و این که هر چیزی فقط ده دقیقه براش جذابیت داره . این یکی رو میپذیرم . و میدونم که با این روحیه در زندگی بسیار رنج خواهد برد، ولی چاره هم نداره بدبختانه .

مادری خیلییییییییی شیرینه ، اما بار مسئولیت ِ بزرگ کردن یک آدم دیگه ، اگر دلتون بخواد " آدم " بشه ، وحشتناااااااااااک سنگینه . خیلی... خیلی ...

 


 وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

پسرکوچولوی بازیگوش من در حال تمرین ایستادن و راه رفتن.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin