من و روزهای فصل سوم زندگی

*قوزک پام زخمه . دیشب تصادف کردم، مقصر راننده ء روروئک بود ، که نه بوق زد،و نه راهنما،  و نه ترمز کرد، نه بیمه داشت ! و نه به جیغ بنده که التماس کردم مامان جان یواش ! اعتنا کرد .

اصلا هم بابت کاری که کرد متاسف نبود و نیست ، و کلی بالا و پایین پرید با روروئکش که مطمئن بشه خوب له شده پام و کلی خنده های از ته دل کرد. انقدر که افسر حاضر در محل- باباش- مجبور شد خودش و وسیله نقلیه رو با هم بلند کنه و ببره توی پارکینگ. همه ماشین رو میخوابونن بعد از تصادف، ما راننده رو با هزار زحمت خوابوندیم.

** شرکت بود، زنگ زد شام چی داریم ؟ - خب مرغ های نازنینم داشت توی قابلمه قل قل میکرد و کل خونه رو بوی خوب برداشته بود- گفتم چلو مرغ. خوشحال شد. در فاصله ای که بخوام برنج درست کنم گفتم یک سر به کامنت ها و ایمیل هام بزنم ، یک کم اشتباه ِ برآوردی کردم در میزان زمان لازم .

رسید خونه ، میز شام رو چیدم ، گفت این چیه ؟ گفتم مرغ سوخاری! گفت پلوش کو؟ گفتم کی با مرغ سوخاری پلو خورده که تو دومیش باشی ؟ یک نگاه به من کرد، یک نگاه به مرغ های تقریبا جزغاله ! گفت مطمئنی از اول قرار بوده سوخاری باشه ؟ سرم رو تکون دادم : نچچچچ! ولی لابد حکمت الهی بوده !

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin