من و روزهای فصل سوم زندگی

من الان درست لبهء " دماغه ء هورن " ایستادم. دماغه ء هورن یعنی دوراهی ِ انتخاب های سخت. انتخاب هایی که خودت مزایا و معایب  هر دو راه رو میدونی ، اما بدبختی اینجاست که روی کفه ء ترازوی ذهنت هیچ کدوم به اون یکی نمیچربه و سنگین تر نیست و تو فقط باید " انتخاب " کنی.

من هیچ وقت از کارم ننوشتم. به ندرت . مگر وقت هایی که اتفاق بامزه و بانمکی بوده ، کلا کار برام موضوع جذابی نیست که بخوام راجع بهش حرف بزنم ، اما بر خلاف حرف نزدنم ،وقت هایی که کار میکردم ، شما نمیفهمیدین فرق من با تراکتور چیه ! همون قدرجدی ، سریع ، و حتی بد اخلاق. من کار کردن رو توی یک سیستم انگلیسی و سخت گیرانه یاد گرفتم ، و همین یکی از بزرگترین قوت های رزومه ء بلند بالای منه .

از زمان بارداری و مریضی مامان و قصه های پر دردسر خواهرک ، دیگه هیچ کاری رو قبول نکردم ، نه پروژه و نه مشاوره و نه تحلیل و نه هیچی . خب منطقا جیبم مستقیم به جیب الف وصل شد و این برای منی که همیشه توی زندگی اندوخته ای به اسم " پول خودم " داشتم که بابت مدل خرج کردنش و میزان خرج کردنش نگرانی نداشتم و لازم نبود به کسی توضیحی بدم و جواب پس بدم ، یک کم سخت بود. این بود که گوشه ء ذهنم گذاشتم که وقتی پسرک یک ساله شد برم سر کار ، که دقیقا توی همون روزها از یک شرکتی زنگ زدن و گفتن رزومه من رو از طریقی پیدا کردن ، و پوزیشنی پیشنهاد کردن که به نظرم رویایی بود و به آدم های شاخدار میدن ، اما حالا به من تعارف میکردن.

اما مشکلی اینجا وجود داره ، این کار مستلزم غیبت های گاه و بیگاه میشه ، و با وجود بچه کوچیک ، نمیدونم چه اتفاقی می افته و زندگیم چه شکلی میشه . البته خود دکتر- مدیر عامل- بعد از دو ماه بالا و پایین کردن و تست گرفتن ، گفت که تو برای این پوزیشن پرفکتی ، اما چون بچه داری و من خودم به عنوان پدر میدونم دوری از بچه چقدر سخته ، مخصوصا وقتی کوچیکه و برای مادر- خودش زن و بچه هاش کانادا زندگی میکنن - و از شوهرت و پسرت شرمگین میشم که بخوام تو رو ازشون دور کنم ، و باز چون دلم نمیخواد تو رو به عنوان یک نیروی خوب از دست بدیم ، حق انتخاب داری که یا این پوزیشن و یا هرجایی که توی شرکت دوست داری . خودش صادرات رو پیشنهاد کرد.

و حالا من لبه ءدماغه ء هورن موندم. الف عصبانیه که من تردید کردم ، که شک دارم کدوم یکی رو انتخاب کنم  . چون هر دو تاش به لحاظ حقوق و مزایا موقعیت های خوبی ان و خیلی تفاوتی ندارن ، و اون نمیفهمه چرا من شغل روتین و مشخص و صبح برو عصر بیا رو انتخاب نکردم. میگه اون مرتیکه - منظورش دکتره! - موقعیت تو رو میفهمه ، تو خودت نمیفهمی. میگه من بوالهوسم ، میگه من خودخواهم. اما نمیفهمه که این شغل برای من یعنی زندگی . یعنی نفس بکش و زندگی کن و پول هم بگیر بابتش . یعنی تمام سالهای کانهو ِ خرِ مُلا کارکردنم ثمر داده .

و من نگران پسرکم هستم و نمیدونم به کدوم مادر بیشتر احتیاج داره ؟ مادری که کلا بی خیال کار بیرون بشه و نهایتش به دو سه تا پروژه ای که بشه از خونه انجامش داد بسنده کنه و تمام وقت بالای سرش باشه ، و شاید روزی روزگاری تحملش تموم بشه و پشت پا بزنه به همه چیز؟ یا مادری که صبح بره و عصر برگرده ، اما روحش اسیر باشه ؟ و یا مادری که اگرچه حضور فیزیکیش کمتر خواهد بود، اما بودنش کیفیت خواهد داشت و شادتر و خوشحال تره ؟

نمیدونم... من حتی نمیدونم کارکردن با وجود بچه ء انقدری چه طور خواهد بود؟ زندگیم چه شکلی میشه ؟ آیا مثل قدیم میتونم با تمام وجود کارکنم ، وقتی بخش عمده ای از وجودم رو توی خونه جا گذاشتم ؟ لطفا کمی راهنمایی ، همدردی ، همدلی ، تجربه ... من خیلی گیجم. خیلی...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin