من و روزهای فصل سوم زندگی

"فندق جون یه سواله که خیلی دلم میخواد ازت بپرسم اگه دوست داشتی جوابم را بدهقلب
من همیشه میخونمت و پستای بعد از زایمانت را دقیقا یادمه یه کدورتی که از شوهرت به دل داشتی و صحبت از جدایی و....
میخوام بدونم اینا افسردگی پس از زایمان بود ؟چکار کردی تا ازشون خلاص شی؟ چکار میشه کرد تا اصلا بهش دچار نشد؟من تا چند روزه دیگه زایمان میکنم و نگران این افسردگی هستم چون همین الان هم یه حالت هایی ازش را حس میکنم.ممنون دوست شیرین قلمماچ"

×جوابش خیلی طولانی شد ، برای سنگین نشدن صفحه اول بردم ادامه مطلب !


×× عزیزم اولا که تبریک میگم بابت نی نی و امیدوارم که اگر به دنیا آمده - چون این کامنت مال هفته پیشه - قدمش مبارک باشه و اگر هنوز نیامده به سلامتی دنیا بیاد.

والا من نه روانشناسم ، نه حتی راجع به افسردگی بعد از زایمان اطلاعاتی دارم ، و نه حتی کسی کمکم کرد که از اون احساسات بد رها بشم.

تغییر احساس من نسبت به شوهرم ، ناشی از تغییر شرایطی بود که دچارش شدم و باعث شد خیلی چیزها رو با یک عینک دیگه ببینم.

من آدم مستقلی ام. از این که بخوام از کسی کمک بگیرم و یا آویزون کسی باشم ، بیزارم. از زمان جداییم ، یعنی از 21 سالگی تا الان که چند ماهی به آخرهای 33 سالگیم مونده ، تلاش کردم خودم مسئولیت همه چیزم رو به عهده داشته باشم و تلاش کردم که همیشه من باشم که کمک میکنم و باری از دوش دیگران بر میدارم. زمان ازدواجم با الف هم همین ماجرا بود. اون یک پسر جوون و بی تجربه بود که همه چیز براش علی السویه بود ، با یک مادر مالیخولیایی که دم عروسی من یادش افتاده بود واسه خودش و اون یکی عروسش چیزی بخره ! و وقتی میگفتم فلان کار باید توی خونه بشه ، میگفت نمیشه ، چون باید برای کل ساختمون انجام بشه و نمیفهمید الان شرایط من با بقیه فرق میکنه . موقع عروسی همه چیز گردن من بود. یعنی شب ها تا ساعت 2 خونه خودم رو میچیدم ، صبحش واسه این که توی ترافیک نمونم ساعت 5 صبح راه می افتادم میرفتم خونه خودمون ،اونجا یک چرتکی بعد دنبال خریدها و سفارش ها و بدو بدوی جهاز و جشن عروسی که قرار بود توی خونه ما برگزار بشه .

در تشریح اون روزها همین بس که لباس عروس من ، به فاصله ده روز که سفارش دادم تا حاضر بشه و از پرو اول که 5 روز مونده به عروسی بود، تا روز عروسی - دیگه به پرو دوم نرسیدم و لباس رو فرستادن آرایشگاه - به تنم زار میزد. حالا فکر کن که لباس دکولته بود و بند هم نداشت و وقتی پوشیدم افتاد! خواهرم لباس رو آورده بود، توی آرایشگاه نخ و سوزن گرفتیم و دور تا دورش رو به لباس زیرم کوک زدیم که نیفته . الان هم توی عکس و فیلم ها کاملا گشادیش معلومه .

بعد از شروع زندگی هم همین بود. همیشه من بودم که مراقب همه چیز بودم و حواسم بود که همیشه همه چی مرتب باشه . کِی کی رو دعوت کنیم ، توی مهمونی ها از سیخ تا سوزنش با خودم بود. رسیدگی به مامان و بابای خودم و اون . حتی این که تا سه -چهارسال من ِ خر واسه خواهر شوهر تولد میگرفتم و ایضا مادرشوهر و پدر شوهر ، به انضمام روز پدر و روز مادر و عید و کوفت و زهرمار.

حتی توی بازسازی خونه من مثل اسب ِ رم کرده این طرف و اون طرف میدویدم و از کار و درس و دانشگاه افتادم ، شوهره حتی یک جلسه از کلاس هاش هم دیر نکرد، بعد آخرش ننه جانش گفت : خونه عروس رو درست کردم، خونه خودم موند.

حتی دو ماه بعد از ازدواج که آپاندیسم ترکید و با آمبولانس من رو بردن بیمارستان ، جناب مهندس من رو تحویل مامان و بابام داد و خودش رفت سر کار و هشت و نه شب برگشت و توی این فاصله من دو تا بیمارستان رفته بودم تا بالاخره تشخیص دادن که مشکل چیه. چون من کم خونی شدید دارم و بعد از یک جراحی سنگین بود و کم خونیم تشدید شده بود و از روی میزان فاکتورهای خون تشخیص نمیدادن ، سونو هم نشون نمیداد. بالاخره دکتر رهبر دید و گفت این همون صبح باید عمل میشده و خدا بهش رحم کرده  و عملم کرد. نیم ساعت آمد و بعد رفت خونه خوابید و صبحش رفت سرکار و مامانم شب پیشم بود و بابا فردا صبحش آمد ترخیصم کرد و بردنم خونه خودشون تا شب که جناب برگردن .

حتی دو روز مونده به زایمانم ، و مراسم احیایی که داشتم ، گفت من کار دارم روی من حساب نکن !!!!- نیست کلا خیلی روش حساب میکردم همیشه - و رفت سر کار. بابا رفته بود پیش آشپز که یک سری چیزهایی که خواسته بود رو بگیره و ببره ، من تنهای تنها رفتم میدون تره بار میوه خریدن . نمیتونم بگم آدم ها چجوری نگاه میکرد ! پر از بهت و تعجب. و تازه من شکمم خیلی کوچیک بود و کسی نمیفهمید نه ماهه ام و فرداش زایمانمه ، خونه پرش 6-7 ماه میخورد.

نمیدونم ماجرای اتاقش و کارهایی که قرار بود باباجانش بکنه رو یادته یا نه ؟ کل کاری که به الف واگذار شد ، رنگ کردن در کمد دیواری های اتاق بود که با دکور اتاق هماهنگ بشه -لازمه بگم رنگش رو خودم با اون حال خریدم ؟ - و یکی نصب دیوارکوب اتاق! این دو کار هنوز مونده و علی رغم این که میتونستم خودم انجام بدم ، تحمل کردم و صبر کردم ببینم بالاخره روش کم میشه و درست میکنه یا نه . هنوز که نشده . هروقت درست شد یک پست جانانه مینویسم !

دوران زایمان ، تنها زمانی بود توی زندگیم که خیلی کارها رو نمیتونستم انجام بدم. واقعا به لحاظ بدنی کشش نداشتم. تازه من از همون روزی که آمدم خونه حتی یک روز نخوابیدم . اما توان انجام خیلی کارها رو نداشتم و تحمل خیلی چیزها رو. دیگه تحمل نداشتم خونه ای که مامان و خواهر من و خود من بااون حال مرتب کردیم ، به ده دقیقه به گند بکشه و باز شلوار و پیراهنش رو یک ور بندازه و شورت و زیرپوشش رو یک ورو کیفش  وسایلش رو یک ور

. خب جیغ جیغ میکردم. مامانم ناراحت میشد از ناراحتی من ، من از ناراحتی مامان و دیگه دلم میخواست بره بمیره . یعنی احساسم این بود که وقتی صدای ماشین می آمد و دزدگیرش ، انگار غم دنیا رو میگذاشتن روی دلم. همه اش منتظر بودم بهم زنگ بزنن و بگن مرد! باور کن شنیدن خبر مرگش برام رویا بود. و جالب این که تعجب میکرد . به نظر اون هیچ چیزی عوض نشده بود، حق هم داشت ، اون مثل همیشه  رفتار میکرد، و براش عجیب بود که چرا من شکایت میکنم . خب هفت سال همین طوری زندگی کرده بود و قربون صدقه اش رفته بودم . مشکل اون نبود. من عوض شده بودم. من دلم میخواست مرد زندگیم بفهمه شرایط من رو . بفهمه اگر مادر من با اون مریضی و بعد از اون عمل سنگین آمده و داره از من مراقبت میکنه ، وظیفه نداره که به اون هم برسه و واسه اش شام و نهار و افطار و سحر آماده کنه . ننه خودش اون بالا یک غلطی بکنه بد نیست ! اما نمیفهمید. دلم میخواست خودش هوای من رو داشته باشه و موقع شیر دادن به جای این که زگیل بشه و مثل مته هی بگه بچه خفه نشه ، له نشه ، یک لیوان آب میوه ای ، شیری ، زهرماری بده دستم. ولی خب نفهمید. هرگز هم نخواهد فهمید. یک بخشی از ادراک آموختنیه ، و شوهر من علی رغم درک بالاش توی بعضی چیزها، توی بخش اموختنی ادراک منفی بی نهایته ، چون مادرشوهرم کلا تعطیل بوده . یک آدم خودخواه و روان پریش  چیزی برای یاد دادن نداره .

الان هم که خوب و خوشیم و زندگی شیرین میشود و این ها ، باز هم اون همون آدمه ، هیچ فرقی نکرده ، فقط من دوباره توانم رو کمی بازیابی کردم و دوباره همه چی روی دوش خودمه . مهمون داری با خودمه ، خریدش ، پخت و پزش ، جمع و جورش . از این ور کارگر میادخونه رو تمیز میکنه ، از اون ور میشینه رو مبل و نیم ساعت بعد پوست تخمه وکنترل و روزنامه و لپ تاپ و موبایلش هر کدوم یک طرف خونه ان و لباس هاش هم که مهمون همیشگی مبل ها . اعتراض هم که بکنم ، میگه بگو این خانمه فردا هم بیاد. و  فکر نمیکنه که خب بذار یک روز مرتب بمونه .

 اون افسردگی مال اینه که ما زن هاهمیشه مراقب همه ایم و زایمان تنها زمانیه که احتیاج به مراقب ِ همه جانبه ء همه داریم و مشخصا چون به اون چیزی که بهش نیاز داریم نمیرسیم ، افسرده میشیم. یک عالم احساس بد و تلخ میاد سراغمون و فکر میکنیم دنیا زیر و رو شده . در حالی که این طور نیست ، همه چی مثل قبل ترهاست ، بجز احساسات ما و دریچه نگاه ما.

امیدوارم این تجربه ء نه چندان خوش آیند به دردت خورده باشه و بتونه برای کنار آمدن با احساسات خیلی شکننده ء زایمان کمکت کنه .

باز هم قدم بی بی مبارک باشه . امیدوارم کنار مامان وبابای گلش به سلامت و سعادت بزرگ بشه و مایه افتخارتون.

**پی نوشت : مثال داغ از محبت شوهرجان همین بس که امروز وقت دکتر بی بی بود، توی بچه های زیر 2-3 سال تنها مادرِ تنها من بودم. یکی بود که باباش و مامانش و شوهرش و خواهرش هم باهاش بودن نیشخندهمیشه خواهرم می آمد، اون الان سفره ، تنها رفتم.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin