من و روزهای فصل سوم زندگی

برای شروع کردن این پست فکر کنم هفت بار هفت مدل جمله نوشتم و پاک کردم و هنوز هم نمیدونم چطور شروعش کنم.

گاهی به این نتیجه میرسم که حواس و احساسی که خدا به من داده ، حروم شده . فکر کن ده روز هی یاد یک دوست خوب باشی ، هی به خودت نهیب بزنی که پاشو یک زنگ بهش بزن ، و هر بار هی به بهانه ای عقب بیفته ، و بعد ، بفهمی که همون روزی که انقدر یادش بودی ، پدرش رو از دست داده  و  از خودت انقدر شرمنده بشی که فقط اشک بریزی و ندونی چکار کنی.

مریمم ، دوست نازنین و دورم ، نمیدونم چطور و به چه زبانی تسلی بدم و تسلیت بگم که این غم ، تسلایی نداره بجز صبر جمیل و چاره ای نداره بجز تسلیم در برابر آنچه که رخ داده و امیدی نیست بجز این که میدونی جای پدر در کنار خدای خودشه .

خوشا به سعادت پدرت که در دنیا سربلند و با افتخار زندگی کرد، به گواهی زندگی زیبا و آرام بخش و همسر نازنین و فرزندان چون گلش ، و در اون دنیا هم با افتخار به باقیات الصالحاتش نگاه میکنه ، به گواهی تویی که میشناسم و خواهر عزیز و مادر بی نظیرت .

مریمم ، نبودم پشت سیستم و وقتی برگشتم و اسمت رو دیدم که چشمک زن شده ذوق کردم و پیغامت رو باز کردم و ... یخ کردم... مبهوت شدم... و اشکی بود که بی اختیار می آمد و شرمندگی بود بابت دوست خوب نبودنم و این که بعد از 13 روز باید این طور بفهمم... هرچقدر هم تلاش میکنم ، شماره ات جواب نمیده . با مامان صحبت کردم و شماره رو هم چک کردم ، نمیدونم کِی هستی و اختلاف ساعت هم محدود تر میکنه زمانم رو برای زنگ زدن.

امروز پنج شنبه است و از غروب به بعد شب جمعه . میشه خواااااااهش کنم که هرکس که آمد ، لطفا  روح ِ پدر دوست غمگینم رو به فاتحه ای مهمان و شاد کنه و برای شادی دختر دور از وطنش ، گلی در کامنت ها برایش بگذاره ؟ پیشاپیش یک دنیا سپاسگزار.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin