من و روزهای فصل سوم زندگی

سال گذشته ،‌بعد از سحری مبارک ، بعد از قدری بی نظیر، خداوند بی نظیر ترین هدیه اش را در آغوشم گذاشت . هدیه ء کوچک ِ سال گذشته ، که چشمهایش را به سختی باز میکرد، حالا تمام زندگی مان را بند خنده های مستانه و شادی های کودکانه اش کرده است . 

هدیه کوچکم ، حالا با ریتم ماما، ماما میخواند و وقتی دنبالش میکنیم فرار میکند و وقتی دستگیرش میکنیم برای رهایی گازهای جانانه میگیرد و باز میخندد و باز دنیا جا قشنگ تری میشود برای زندگی. 

پسرک شیرین زبان ِ شیرین ادایم ، سالگرد هبوطت مبارک . مبادا که زبان آسمان ها را از یاد ببری. مبادا روزی برسد که لباس های دوست داشتنی ات خالی از عطر خدا شود. پسرجان تو هنوز آسمانی هستی، مبادا آلودهء زمین شوی. حداقل نه به این زودی ها . 

پسرک ، جان مادر به نفس های تو بند است ، جان ِ مادر همیشه زنده باشی. 

 

 


*هرچند کمی با تاخیر گزارش میدم ولی مراسم به خوبی برگزار شد خدارو شکر. خیلی خوب و مرتب . به یاد تمام دوستان بودم . به یاد تمام اونهایی که حاجتشون رو میدونستم و اونهایی که التماس دعا گفته بودند . خدا انشالله همه رو حاجت روا کنه . از خدا خواستم که سال دیگه مراسم توی خونه خودم برگزار بشه . سقفی برای خودمان . 

** فردای مراسم برای چند نفر میخواستم غذا ببرم ، پسرک بیدار شده بود و دیده بود من نیستم بهانه گیری کرده بود. موقع خداحافظی از خونه مامان اینها به جای بای بای میگفت مای مای ! هرچی میگفتم مامان جان ، بای بای به بابا ربط نداره که حالا که بغل منی میگی مای مای . باز میخندید و میگفت مای مای ! پسرم هم مثل خودم کلی ابداعات ادبی داره ! 

*** شب مراسم تا آخرین نفر مهمون ها رو بدرقه نکرد، و خیالش راحت نشد که همه خوابن نخوابید. موقت قرآن سرگرفتن من روی زمین نشسته بودم و اونم کنار من وایستاده بود و گوشه قران روی سر من رو میجوید و بلند بلند " به به " میگفت !!! هی خدا میگه قرآن شیرینه شماها باور نمیکنین! 

**** کانه خر ِ در گل مانده، موندم که تولدش رو چکار کنم. همه هم هی زنگ میزنن و میپرسن تولدش برنامه ات چیه ؟ خب بابا جان اگر خبری باشه میگم. یعنی من یکبار بخوام ساده زیستی بکنم ، این ملت نمیگذارن . 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin