من و روزهای فصل سوم زندگی

من اگر چیزی هم تعریف نکنم شما میدونین که امکان نداره یک مهمونی به اون مفصلی ،‌بدون حاشیه باشه. 

چند روز قبل و بعد مهمونی بی نهایت ذهنم درگیر بود و هست . یعنی این مدلی که دارم یک چیزی رو نگاه میکنم ولی بعد از یک ساعت هیچی یادم نیست و هیچی نفهمیدم ، بسکه ذهنم مشوش و آشفته است. 

ظهر روز مهمونی رفته بودم تجریش چند تا خرده خرید بکنم  - جوراب شلواری و تل مشکی و از این چیزها- بعد گفتم بذار ببینم لباس پسرک رو پیدا میکنم یا نه . برای تولدش میخوام یک شلوارک پیش سینه دار قرمز تنش کنم با تی شرت سفید که با لباس خودم و باباش ست باشه .  دو سه تا مغازه بچه گانه فروشی پرسیدم که نداشتن  ، توی آخرین مغازه ای که رفتم ، پاپوش های سفید و قرمز خوشگل پسرانه هم داشت ، چند تا مدل و سایزش رو آورد و داشتم انداز بر انداز میکردم و غرق افکار خودم بودم . یک ویزیتور هم آمده بود و داشت پک های 3 تایی و 5 تایی بادی رو بهشون نشون میداد . یک صدای ویزویزی هم توی مغازه بود که من فکر کردم از این آهنگ های جنگل و دریا و مدیتیشن گذاشتن . همین طور محو پاپوش ها بودم و توی افکار خودم که یکهو دو تا چیز کرم - قهوه ای از پشت میز دخل پریدن روی پام ! تصور این که الان موش از لباسام میره بالا کافی بود تا بنفش ترین جیغ تمام زندگیم رو بکشم ! و بالا پایین پرم و اون ها رو بزنم کنار! 

دیدم صاحب مغازه و دختری که فروشنده اش بود ، دستپاچه شدن و هی میگن خانم ! خانم ! چیزی نیست ، جوجه است !!! من تمام تنم میلرزید و نمیدونم چه رنگی شده بودم که خانمه دستم رو گرفته بود و ماساژ میداد و میگفت خوبین شما؟ آب بیارم ! شربت بیارم ؟ و پسره هم جوجه های بدبخت رو گرفت و چپوند توی یک جعبه و درش رو  گذاشت . یک کم که حالم جا آمد ، گفتن خانم این ها یک ربعه دارن جیک جیک میکنن، شما نشنیدین مگه ؟ گفتم نه . من حواسم به جیک جیک این ها نبود. بعدش هم مگه مغازه به این کوچیکی جای جوجه است ؟ خندشون گرفته بود ، گفتن ولی خداییش چه جیغی بود!!! خب لازم به ذکر نیست که من انقدر حالم بد بود و تمرکزم رو از دست داده بودم که نتونستم پاپوش انتخاب کنم و آمدم بیرون . 

بعد سرراه باید پول میگرفتم از بانک. صبح الف پرسید چقدر لازم دارم ، گفتم فقط میوه مونده و پول خانم و کارگر . 700-800 بسه . یک کارت بهم داد که گفت توش یک و خرده ای پول داره . رفتم خودپرداز، زدم 200 تومن ، دیدم 20 تومن داد و رسید هم داد و کارت رو هم داد و تمام !!! من رو میگی ، قاطی کردم ، عین اسپند روی آتیش رفتم در بانک رو زدم. محکم و تق تق . همون جا وایستاده بودم نمیدونستم باید چکار کنم. که بعد از چند دقیقه  در بانک باز شد و یک آقای محترمی بیرون آمد و گفت خانم چی شده ؟ چرا در زدین و در رو باز نکردین بیاین داخل!!!! متعجب پرسیدم مگه بازه بانک ؟ گفت بله خانم تا یک ساعت دیگه هستیم!!!! حالا مشکل چیه ؟ گفتم آقا این همه ساله ای تی ام آمده ، هنوز مشکل داریم باهاش. به جای 200 تومن 20 تومن داده ! گفت شاید شما 20 تومن خواستین ! عصبانی گفتم مگه ای تی ام تنظیم 20 هزار تومنی داره ؟ صدقه میخواد بده مگه ؟!  گفت خانم اگر از سمت چپ انتخاب کردین 20 تومنیه ! میشه رسیدتون رو بدین ؟  من هم رسید و کارت و پول رو دادم بهش.  یک نگاهی کرد و گفت خانم 20 تومنی رو انتخاب کردین . دوباره بزنید از منوی راستی! مشخصا بور شده بودم و خجل و معذرت خواهی کردم و دوباره کارت رو گذاشتم و زدم 200 تومن ! که دیدم پیغام میده درخواست شما قابل اجرا نمیباشد. لطفا رقم کمتری را انتخاب کنید. 

من رومیگین کاردم میزدی خونم در نمی آمد. یک نگاه کردم به رسیدی که دستم بود دیدم صد و شصت هزار تومن توی کارته . زدم 120 تومن و پول رو گرفتم و آمدم و هی به الف دری وری گفتم و به خودم با این شوهرکردنم و به در و دیوار و دولت و خلاصه هرکس که آمد توی ذهنم ، مورد عنایت قرار دادمش. عصری که الف آمد خونه مامان اینها، عصبانی و بدو بدو رفتم دعوا که این چه وضعشه ، تو مگه فکر کردی من کی ام که این طوری اسگل میکنی من رو و کارتش رو پرت کردم جلوش. میگه چی شده ؟ گفتم تو خجالت نمیکشی؟ یک کارت به من دادی که قد پول کارگر ها توش پول نیست ! مگه من مسخره ء تو ام . گفت اشتباه میکنی ! گفتم اشتباه رو اونوقتی کردم که به تو بله گفتم! حالا خوبه که اون مثل من زود جوش نمیاره و صفر تا صدش مثل من در حدلامبورگینی 3 ثانیه نیست ! یک چک کرد توی موبایلش و گفت این کارت یک ملیون و خرده ای توش پوله ، من درست دادم. برو رسیدها رو بیار. رفتم رسیدها رو آوردم ، نگاه کرده میگه خب این که رقم قابل برداشتش همین قدره ، مشکل چی بوده ! باز من مثل مرغ هایی که تازه از لونه در آمدن و منگن ، هاج و واج نگاهش کردم. گفتم نمیدونم ، پس چرا گفت انقدر نمیشه کمتر بزن . خنده اش گرفت ، گفت چون 20 تومن برداشته بودی ، سقف برداشتت 180 میشد. من همین طور نشستم روی مبل به گریه کردن ، هرچی هم بغلم کرد و گفت حالا چیزی نشده ، من بخشیدمت و عادت کردم و این حرفها فایده نداشت و همچنان یک دل سیر آبغوره گرفتم تا سبک شدم. 

خوشبختانه سوتی های اون شب به همین جا ختم شد و بجز این که هنوز پسرک برای تولدش لباس نداره ، و  اصلا معلوم نیست تولدش کجاست ! مشکل دیگه ای نداریم. 

** من الان از اون وقت هاییه که روحم خسته است و اعصاب نداره . به قول مامان خستگی جسمی با دو ساعت خواب رفع میشه، خستگی روح ، ولی خیلی زمان میبره تا رفع بشه . بدشانسی بچه ام بود که دم ِ اولین تولدش ، بخوره به توالی ِ کارهای خسته کننده مامانش ، و پروژه های سنگین و تعهد آور، و ده روز مونده حتی ندونم چکار میخوام بکنم. دو سه تا آپشن اصلیم هرکدوم به دلیلی وتو شد و الان ماییم و تولدی که فکر کنم آخرش  باید توی پارک سر کوچه بگیریم  !!

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin