من و روزهای فصل سوم زندگی

میگن وقتی میخواهید کاری بکنید، حرفش رو نزنید. من هزار بار این بلا سرم آمده ، باز آدم نشدم که نشدم که نشدم. 

انقدر واسه تولد این بچه خیال پردازی کردم که خدا حوصله اش سر رفت و یک سوزن برداشت و بنگ بنگ! ابرهای  بادکنکی بالای سر من رو ترکوند. 

15 نفر آدم رستوران بردن چقدر سخته ؟ چقدر کار میخواد؟ هیچی ! بعد همین هیچی شد سخت ترین پروژه . یعنی دلم میخواست جایی باشه که تا حالا نرفته باشم ، یک جای خاص و خوشگل. دکور قشنگ ، یک جایی که بشه استند های ولیمه اش رو گذاشت ، میزش رو مدلی که من میخوام تزیین کنن ، و کلی رویای پفکی و چسکی  . و همچین جایی هنوز ساخته نشده . چون هر رستورانی که من گفتم ، الف به دلیلی موافق نبود، پیشنهادای اون با اخ و پیف رد شد، چند تا جای جدید هم بهمون معرفی کردن که کلا هر دومون توافق داشتیم که واسه ختم هم خوب نیست چه برسه تولد، دو تا جای خوبی هم که توافق داشتیم و الف پیه ِ قیمتش رو به تنش مالید، گفتن امکان برآورده کردن رویاها و در واقع ارد های نشسته ء بنده رو ندارن . 

و دیشب 12 شب من یک مامان آشفته و گریان بودم که نمیدونستم باید چکار کنم برای اولین تولد ِ اولین و آخرین بچه ام. خوب که اشک ریختم ، بابا گفت خب بابا جون ، چرا همین جا نمیگیری. خونه که مرتبه ، میز و صندلی میگیریم برای توی حیاط به تعداد مهمون ها، غذا هم میگیری ، چند رقم و حسابی ، همین جا ... هرچی فکر کردم دیدم خیلی خوبه . این خونه خونه ایه که توش عروس شدم ، از اینجا رفتم برای زایمان ، بگذار اولین تولدش رو این جا بگیرم. خونه خودم نمیتونم ، دچار حس انزجارم بهش. بعد گفتم خب اگر اینجاست و اگر قراره میز بچینن واسه 15 نفر که مسخره است واصلا قبول نمیکنن  ، بگذار اقلا 4 تا مهمون بگم و الان بنده پشت سیستمم و مامانم این ها ! واسه فردا 42 نفر مهمون دارن.  نیشخند

خوشمزه ماجرا اینه که من نمیدونم چی بپوشم !خجالت چون من فکر میکردم بیرونه ، مانتو شلوار گرفتم ، هرچند خیلی جینگیل مستونه و میشه توی خونه هم پوشید، ولی مسخره است! من تا فردا 12 شب احتمالا یک دقیقه هم نمیتونم بنشینم. از الان واسه روح پر فتوحم که به ملکوت اعلی میره ، فاتحه بخونین پلیز. 

* مرسی از کامنت های محبت آمیزتون که واقعا خستگی رو از تنم در میاره . ببخشید که واقعا نمیرسم جواب بدم و الان تند تند خوندم و تایید کردم فقط. ولی مطمئن باشید که همه رو خوندم و لذت بردم. 

** پارسال ، یک چنین روز و شبی چه حالی داشتم. قلبم توی دهنم بود. پر از ترس و نگرانی و دچار احساسی گنگ نسبت به آینده ای گنگ تر. و حالا دارم برای سالروز اون همه احساسات ، توی سر خودم میزنم که چی بپوشم. آدمیزاد موجود غریبیه . خیلی غریب . کاش میشد رها شد، دلم میخواد رها باشم و آزاد زندگی کنم. گاهی خودم خسته میشم از این همه مناسبات الکی. کاش میشد فردا فقط من باشم و پسرکم و از صبح براش قصه ء بودنش رو بگم و بگم که تمام غصه هام رو با آمدنش شست و برد. 

*** پارسال این موقع 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin