من و روزهای فصل سوم زندگی

الان نوشتن من ، حکم حرف زدن مرده ها رو داره . ولی خب من سخت جون تر از این حرفام که بعد از یک مهمونی سنگین ،  5 ساعت یک محفل بیزنسی پر تکاپو و یک عروسی ، بخوام بمیرم و یا لال بشم و یا ننویسم. 

تولد پسرکم برگزار شد. خدا رو شکر خیلی خیلی خوب هم برگزار شد. هرچند که خیلی شبیه رویاهای دو سه ماه پیش من نبود که تمِ فلان داشته باشه و از دم در عکس هاش رو بنر بکنن و اینها، ولی خوب بود. خیلی خوب بود. خدا رو شکر برخلاف دندونیش که ملت یک خط در میون آمده بودن ، این دفعه همه مهمون ها بدون حتی یک غایب حضور داشتن که خودم تعجب کردم. 

پریشب تا صبح در حال دسر درست کردن بودم و تهیه مقدمات  و مخلفات . دیروز صبح ساعت هفت رفتم خونه مامان اینها. وسایل رو گذاشتم و یک کم چرت زدم. بعد رفتم ابرو برداشتم و برای پسرک کالج مشکی و جوراب سفید خریدم که ست لباسش مرتب باشه ، اومدم خونه و گفتم که چی چطور بشه و خوابیدم. خواااااااابیدنی! ساعت 5 صدام کردن که پاشم برم دوش بگیرم و حاضر بشم . 

امدم پایین دیدم همه جا تزیین شده ، میوه ها چیده شده ، سالادها و اردور ها حاضر شده ، و جوجه نشسته روی میز آشپزخونه و نای نای میکنه . دو دستی چنان رقصی میکنه و چنان کمری میچرخونه که من و باباش روی هم انقدر هنر نداریم. 

در حینی که خواهرم برام کافی درست کرد یادم افتاد به الف گیر ندادم امروز ، یک زنگ زدم و غرغر کردم بهش و به میزان لازم که غر زدم رفتم حاضر شدم تا مهمون هام برسن . 

خدا رو شکر که هم به همه خوش گذشت و هم به من و هم به بی بی . قشنگ میفهمید که مراسم به خاطر اونه  و کلی ذوق کرد. تنها خاطره بد مراسم هم این بود که الف سی دی اهنگ اماده نکرده بودو من لپ تاپ خواهرم رو اوردم و همون جا تند تند چند تا اهنگ تولد دانلود کردم ، بعد پسر یکی از مهمون ها که بییییییییییییی نهایت تخس و بی ادب و بی تربیته ، و واقعا نمیشد دعوتش نکنیم چون مامانش از صبح آمده بود کمک مامان ، یکهو سیم لپ تاپ رو کشید و لپ تاپ با صدای وحشتناکی افتاد کف زمین و چند تیکه شد قاب روش . در این حد که صفحه اش هم ترک خورد و سی رامش سه متر اونوتر افتاد. کلا ریده شد توی اعصاب من . فعلا لپ تاپ بی بی رو دادم به خواهره تا کارش راه بیفته - بیچاره در حال پایان نامه نوشتنه ! .

غذاها هم عالی شده بود و تزییناتش و همه کلی تعریف کردن. شام این ها بود، باقالی پلو با زبون ، برنج ساده ، ماهی قزل آلا، جوجه کباب ، خورشت فسنجون ، سوفله سبزیجات ، اردورها هم رولت ژامبون ، کاناپه تن ماهی ، سالاد لوبیا سبز، کول سلو، و سالاد لبنانی ، ماست ، چندین مدل ترشی و، زیتون  ، سبزی خوردن . دسرها هم ژله رنگین کمان ، پاناکوتای موکا، کرم انبه ، کوکتل هلو و زغال اخته ، چیز کیک کارامل ، بستنی ماکیاتو ، شکلاتی و وانیلی و تارتلت میوه . که بجز دو تای آخری که خریده بودیم ، بقیه رو خودم درست کردم و سرویس شدم. همه هم به قول خودشون تا حد خفگی خوردن و قرار شده من بی خیال فوق ام بی ای بشم و کلاس آشپزی و مخصوصا دسر بگذارم. 

پسرک کلی کادوهای خوب گرفت ، و خب مقادیریش هم به مامانش رسید!نیشخند من شب خونه خودمون خوابیدم و الف برگشت . امروز ظهر هنوز خواب بود که من آمدم خونه خودم تا حاضر شم و برم جلسه . از 4 تا 9 جلسه بودم و از نه تا یازده هم رفتیم عروسی - با همون سر و ریخت بیزنس لیدی ای ! تاپ و شلوار زیر مانتو تنم بود و کتم هم توی کیفم ! - و الان برگشتیم و من محظوظ شدم از کامنتهای مهربون شما. ممنون از تبریکاتتون و از آرزوهای خوبتون برای پسرک . 

"روزی بزرگ خواهد شد و برایش خواهم گفت که دنیا پر از دوستهای ندیده ایست که انرژی های مثبتشان روزهایی از تو را سبز کرد . سپاس از همه"

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin