من و روزهای فصل سوم زندگی

*توی آشپزخونه سخت مشغول پخت و پز بودم. آمد و صدام زد : مامی جون یک دقیقه لطفا بیاین توی حمومم یک چیزی بدین. گفتم چی مامی جان ؟ گفت مسواکم رو میخوام. گفتم خب برو مسواک توی حموم ما رو بردار. گفت مسواک خرسی رو میخوام. گفتم خب چرا خودت بر نمیداری. گفت آخه یک چیزی توی وانمه .

رفتم توی سرویس اتاقش، دیدم یک سوسک مرده کف زیر دوشیه . دم در وایستادم. گفتم خودت چرا نرفتی؟ گفت خب دیدی که سوسکه ! گفتم خب منم از سوسک میترسم مامی ! گفت نه بابا جان. سوسکش مرده. دیگه تو رو نمیخوره! ترس نداره که!!!خنثی

**روی کاناپه ولو بودم و دنبال کنترل که دیدم کنار دستشه، بهش میگم : پسرم میشه لطفا کنترل رو بدی؟ خیلی جدی و سِور گفت : نع! گفتم چرا؟ گفت چون شما خودتون هم دو تا دست دارین!!! گفتم ازت خواهش میکنم عزیزم. خیلی ملوس نگاهم کرده و میگه : منم خواهش کنم شما قبول میکنی؟ گفتم بله . حتما! دوباره مشغول بازی با لگوهاش شده همون جور که سرش پایین بود گفت : پس من خواهش میکنم که خودتون کارهاتون رو انجام بدین !!!!تعجب

*** همیشه این طوری نیست . معمولا کمک و همراهه. ولی وقتی هم که دلش نخواد، نعوذ بالله خدا هم بیاد پایین ، حریفش نیست .

****بهش میگم تو جوجه منی. میخنده میگه شما مرغی!!! بابامم خروسه!!! بعد میگه بازم تخم بذارین . من اگ دوست دارم!!! یول

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

قلبم توی دهنمه . بخوام درست تر توصیف کنم ، یک جایی توی جمجمه رسیده که اگر فین کنم دهلیزهای قلبم میزنه بیرون و اگر عق بزنم بطن هاش ! الان فکر کنم دهنم رو باز کنم دریچه های قلبم دیده میشه . به عمرم انقدر استرس نداشتم.

هیچ کس هم درک نمیکنه . این ها فکر میکنن من از عمل میترسم ، واسه همین میخندن بهم. میگن تو سرتقِ چشم سفید که غلط های محیر العقول کردی چطور از یک سزارین میترسی. هرچی هم میگم از عمل نمیترسم درک نمیکنن  . من از تغییر بزرگی که داره رخ میده میترسم. از خودِ دو تاشده ام. من از هر دوی اون نیمه ها میترسم. هم خودم، هم اون کوچولویی که هیچ تصوری ازش ندارم و نمیدونم چه شکلیه و کیه و چیه .

از شدت استرس دیشب نخوابیدم و از صبح دارم بالا میارم. ساعت 5 وقت  آتلیه دارم و هنوز حاضر نشدم. روحیه خوبی هم دارم که وقت آتلیه رو گذاشتم شبِ زایمان . عمدا این کارو کردم که روز آخر خیلی حالیم نشه ساعت هاش. ولی فرقی هم نکرده ، دل و روده ام به هم میپیچه همچنان. 

برام دعا کنین . دعا کنین امشب آروم بگذره و فردا هم . من یاد همه میکنم ، شما هم یاد من باشین. نمیدونم کی میتونم آپ کنم دوباره . رمز اینجا رو به یک دوست دادم و قراره شوهر جان کامنت بگذاره و خبرها رو بده و دوست جان آپ کنه . اگر آپ نشد بدونین الف کوتاهی کرده و خبری نداده .

دوستتون دارم. خدا نگهدار همتون .

× بعدا نوشت : آتلیه رفتیم و عکس هم گرفتیم، ولی همچنان استرس دارم. خوبیش اینه که امشب شب عزیزیه و میشه تا صبح خدا رو صدا زد. تا ساعت هفت و نیم صبح که بخوام برم . امیدوارم زود عمل بشم، اگر نه با این حالِ منقلب میترسم نه ماه این بچه تحمل کرده، الان خدای نکرده یک چیزیش بشه .

پسرکم ، فردا صبح ، به امید خدا ، میای توی بغلم . تو هبوط میکنی و من ، مادر میشم .  نمیدونم میتونم مادر خوبی باشم یا نه ، نمیدونم خدا چرا به من ِ ناتوان و ضعیف اعتماد کرده و فرشته ای رو به من سپرده ، اما دلم میخواد فکر کنم حتما توانش رو در من دیده . امیدوارم بتونم مادرِ خوب و لایقی برات باشم. دلم میخواد اگر روزی بزرگ شدی و کاستی های من رو دیدی، بدونی که تمام ِ توان ِ من همین بوده و بدونی که اون کاستی ها، اوج ِ توان ِ من بوده . یقین بدون که از چیزی برات کوتاهی نخواهم کرد پاره ء وجودم .

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه نظرات () |


Design By : Night Skin