مرزها

* مرز بین خوشبختی و بدبختی ، گاهی به قدر مو هم نیست ، کمترست . صبح عید غدیر اتفاقی که مدت ها منتظرش بودم رخ داد و من خوشحال بودم. اتفاقی که فکر میکردم خوب است و فردایش همان ، شد شرِ زندگیم و دامنم را گرفت . خدا ، درست همان لحظه ای که فکر میکردم برنده شده ام ، برگه ء آسش را جلوی رویم گذاشت و باختم! به جایی رسیدم که مطمئن بودم مردن ، بهترین اتفاقیست که میتواند رخ بدهد و این طور وقت ها ، همه حتی مرگ ، برایت ناز میکنند و دور از دسترسند. جایی رسیدم که فقط و فقط یک نفر میتوانست کمکم کند و آن یک نفر کسی بود که حداقل در گذشته ءنزدیک ، هیچ انگیزه ای برایش نگذاشته بودم ... که میتوانست بنشیند و شکسته شدنم را ببیند و کاری کند که زندگی ام خاکستر شود. میتوانست هرآنچه داشتم و دارم را به یک کلمه تباه کند، کسی که روز قبلش، چشم در چشمش ، وقتی پرسید برای تولدم چه چیز دوست دارم ؟ گفتم خبر مرگت! و حالا میشد که خبرمرگ مرا هدیه کند به خانواده ام! میتوانست پشت مرا خالی کند و بگذارد من باشم و بزرگترین هراس زندگی ام ... اما نکرد. هیچ کدام این کارها را نکرد. کنارم ماند و تنهایم نگذاشت و بعد فهمیدم از ترس اینکه نکند سکته کنم از ترس و استرس خوابش نبرده . شب ها کنارم ماند و من خوابیدم و او بیدار ماند که وقتی با کابوس پریدم بغلم کند. و عوض ِ تمام ِ این ها، من هم یک "چرا؟ " از او پرسیدم. و گفت که بالاخره یک نفر باید به تو دوست داشتن رونشون میداد. باید بفهمی عشق یعنی چی ! گفت که من بلد نیستم ادیبانه و شاعرانه حرف بزنم ، نمیتونم ادای پسربچه های عاشق رو در بیارم، اما با عملم عشقم رو نشون میدم. و خندید پرسید بعد از شیش سال باور کردی عاشقتم یا هنوز شک داری؟ ... و من شک دارم که لایق این عشق هستم یا نه... و نمیدانم هنوز که تاثیر این ماجرا چه خواهد بود، شاید " عَسی اَن تُکرهو شیئا" و هو خیرلکم" زندگی ام باشد که در پس هر عُسری، یُسری می آید.

** مرز بین دوست و دشمن هم به قدر مرز بالایی باریک است . این مدت دوستان و دشمنان را شناختم تا حدی. حتما ماجرای آن تنیسور معروف را شنیده اید که وقتی از مسابقه ای برمیگشته ، وقتی میخواستی سوار ماشینش شود زنی جلویش را میگیرد و میگوید که پسرش سرطان دارد و در حال مرگ است و برای معالجه اش احتیاج به پول دارد و ورزشکار قصه ، بدون معطلی چک یک ملیون دلاری جایزه اش را به او میدهد. چند روز بعد به او میگویند که تحقیق کرده اند و فهمیده اند که نه تنها آن زن پسرش مریض نیست و در حال مرگ نیست ، که اصلا پسری ندارد! و ورزشکار خوشحال میشود. وقتی دلیل خوشحالی اش را میپرسند میگوید که خوشحالم دروغ بود و بچه ای در حال مردن نیست . ! بعضی ها این طوری فکر میکنند و من اینجا با جماعتی طرفم که ناراحتند چرا اتفاق بدی نیفتاده و بیخود غصه خورده اند!!!!! و ناراحتند که چرا فکر میکرده اند من حالم بد است و حالم خوب بوده و هر آنچه شایسته خودشان و نزدیکانش هست را نوشته اند! یادم نمی آید که جایی نوشته باشم  کسی مریض است و مشکل دارد. اگر نوشتم "خوشبختی یعنی داشتن چیزهایی که میشه به دقیقه ای از دست بدیشون" قطعا منظورم رخ دادن مشکلی برای خانواده نبود که اعضای خانواده برای من " چیز" نیستند! و من هم مسئول برداشت های دیگران نیستم. کما اینکه با پست بعدی هرکس یک جور برداشت کرد و من مسئول آنها هم نیستم. با وجود چیزهایی که خواندم هم دلیلی ندارد بخواهم توضیح اضافه تری بدهم. بهرحال زندگی من هم حریمی دارد و با تعریف من ، قصه های مادرشوهر و چی خوردم و چی پوشیدم و کجا رفتم شامل این حریم نیست ، اما آنچه رخ داد میان من و او و خداست و چند نفر دیگر و قطعا هرگز هیچ کجا با هیچ کس در موردش حرف نخواهیم زد. دگردیسی سی ماهه ام تمام شد... حالا وقتش است که به قول همسرم همزمان با تولدم، تولد دوباره ای داشته باشم و خیلی چیزها را از نو بسازم. خواب بود، رویا بود و با حتی کابوس ، هرچه بود ، گذشت... در ازای محبتی که کرد فقط یک چیز خواست و اینکه بی خیال این وب به قول ِ او ، لعنتی بشوم و گفت تو خودت نمیبینی که چه لطمه ای به زندگی مان زده . خواست زیادی نیست در برابر آنچه کرد و من هم با دادن این توضیح که معتاد را هم دفعی و آنی از مواد جدا نمیکنند ، قول دادم که پرونده ء اینجا را ببندم. ااگر هم این چند پست را نوشتم ، چه خداحافظی و چه پست بعدی ، فقط به احترام دوستانی بود که میدانستم نگران میشوند اگر بی خبر بروم و وقتی خداحافظی کردم و دیدم خیلی ها خیلی نگران تر و ناراحت ترند از آنچه من فکر میکردم، نوشتم که بگویم خوبم. پست قبلی را به خاطر حدود سیصد کامنت تایید شده و دوبرابر آن تاییده نشده ء پست خداحافظی نوشتم و در کمال تعجب دیدم که باز عده ای نقش خویشتن در آب دیده اند و عقده های فروخورده شان سر باز کرده و  باز از جلب توجه و هیستری و هزار یک مرضِ نهفته و آشکار خودشان حرف زده اند! واقعا حوصله جواب دادن و حرف زدن ندارم ، اگر نه جواب این دوستان چیزی دراین مایه هاست که خب من دلم توجه میخواهد! شما توجه نکن که کان ِ من بسوزد!!! و دل شما خنک شود!!!

کامنت های معلوم الحال را هم حذف نخواهم کرد. سه سال شما من را شناختید و به قدر سه پست حق دارم که من خوانندگانم را بشناسم و اسم و رسم هرکس را بدانم. وقتی یک نفر اصرار دارد که شغل شریف خودش و مادرش و پدرش را بنویسد، خب چرا بخل کنم و نگذارد؟ بگذار بنویسد. و البته بعضی به قدر جلبک هم نیستند که بدانند اینجا آی پی نشان داده میشود و وقتی به ده اسم مینوسند من ده بار گول نمیخورم !

در مورد نوشتن ، شاید بنویسم و شاید نه . ولی مطمئنا" مثل سابق نخواهد بود. خیلی چیزها به خیلی ها مدیونم و اولینش وقت و عشقم به همسرم و  پسرم. تمام چیزهایی که این مدت دریغ کردم ، به کسی که میگوید بنویس ، اما وب ننویس مدیونم. به کسی که میگوید حیف از تو که حرام روزمره نویسی شوی، بخوان برای دکترا مدیونم. به مردان بی نظیر زندگی ام مدیونم . به قول شوهری  برای بیدار شدن تو ، شوکی به همین شدت لازم بود، اگر نه باز همان آش بود و همان کاسه . چند روزی هم دسترسی به ایمیلم نداشتم که به نازنین گفتم که خبر دهد ولی خدا را شکر که مشکل ایمیلم رفع شد و هنوز همان آدرس قدیم هست .

در آخر اینکه

اسرار ازل را نه  تو دانی و  نه  من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده  گفتگوی  من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

/ 313 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هدی

من اصن با نظر سارا و خاموش موافق نیستم بچه ها تا جای کسی نباشید حق ندارید راجع بهش قضاوت کنید اینو تو کله هاتون فرو کنید[عصبانی]

سارا

عزیز من این اولین کامننت من تو وبلاگ شماست. خیلی با کامنت گذاشتن راحت نیستم . گاهی هم علتش اینه که مثل نظر منو خیلی ها میگن. اما در این مورد: قضیه حکایت بچه ایه که دائم تو کوچه و پاساز و اینور اونور گم میشه و مامانه هی گریه میکنه. بعد که بچه پیدا میشه همون اول میخوابونه تو گوشش(به جای اینکه در آغوشش بگیره). اینکه یه عده حالا از دست شما عصبانی شدن یه حسی شبیه اون موقع مادراست. قطعا با اون پست های خداحافظی اونها حسابی نگران شدن و حالا علیرغم اینکه خوشحالن چیزی نشده یه کوچولو هم حق دارن دلگیر باشن. هیچ مادری هم نمیخواد بچه ش اصلا پیدا نشه تا گریه هاش بی فایده نبوده باشه!!! برداشت من این بود از قضیه هرچند شاید با اون حس مادری خیلی هم قابل مقایسه نباشه اما میتونه یه نمونه کوچیکش باشه. دو سه ماهی هست که وب شمارو میخونم و از اینکه اتفاق بدی نیافتاده خوشحالم. برام طرز نگاهتون جالب بود. به این خاطر گفتم حالا قضیه رو اینوری نگاه کنین بد نیست.

و

سها

عالی گفتی عزیزم: خواننده خاموشت۱:٢٠ ‎ق.ظ - شنبه، ٢٧ آبان ۱۳٩۱ ارزش آدم ها پيش چشم تو به لباس هاي تنشونه كه مارك داره يا نه و به حساب هاي بانكيشون. اگر از تو بالاتر باشن كه سعي داري لهشون كني از هر طريقي. و اگرم از تو پايينتر باشن با صدقه دادن و بذل و بخشش هاي رياكارانه سعي در رفع عقده هاي فروخورده ات داري. يه كم فكر كن به كارات... به رفتارات...

sahar

salam,khosh halam ke helton behatare va az hame mohem tar deleton dobare be mohabbat e ham garm shode,hala agar che kheili neveshtehaye shoma ro dost daram vali nakhondan e har roze e web e shoma be khoshhaliton miyarze. vali man ham mikham begam shoma kheili kheili hasas hasti yani vaghti ye khabar e bad midi adam delesh mirize,in e ke bavaresh baray e ma be onvan e khanande sakhte,vali khob ma ham bayad bedonim ke : joz rast nabayad goft har rast nashayad goft,yani in ghadr rabete do nafar por az rize kari hast ke ba hich neveshtei nemishe be vagheiyat pey bord,bad ham ke ma hamishe narahatohamon ro rahat tar bayan mikonim ta shadihamon. be har hal in ham khosisiyat e shomast ke kheili hasas hastin.hamishe shad bashin

هانیه

ریحانه عزیز. همسرتو نگه دار. هیچ کس جز اون به دردت نمیخوره. وقتی پیر بشید برمیگردید و خاطرات گذشته رو مرور میکنید یه کاری کن که اون روزا سربلند باشی. اگر دوست نداره بنویسی خب ننویس. با دلش راه بیا عزیزم... خواننده های مجازی تو اسمشون روشونه : مجازی. هر چقدر هم که با محبت باشن موقتی اند. همسرتو سفت بچسب... خوش و خرم باشید.

فرانی

سلام فندق عزیز وقتی از وب زن بابای امروزی پیدات کردم یه سره خوندمت بعد هم سرچ کردم و 2 تا وب قبلیت رو هم خوندم.معتاد خوندنت شدم هی گودر باز میکنم ببینم اپ کردی یا نه .اما جسارت زیادی میخواد نوشتن از روح و روان خودت.در معرض قضاوت قرار دادن خودت ...الانم نظرا میخونم بعضی ها خیلی حقیرانه است . بهر حال امیدوارم شاد باشی خودتو دوست داشته باشی و خانوادتو و همه با هم شاد باشین

سایه

باخوندن مطالبت اصلا متوجه نشدم قضیه ی ام اس داشتنت راست بودیانه>؟؟؟؟اماامیدوارم راست نباشه .انقدرنوشته هات گنگه ک نمیشه منظورتوفهمیدددددددددددددددددددددد

سودابه

با حرفها تون دلم همدیگر رو آزار ندین یه روز پشیمون میشید که خیلی دیره. این یه تجربه اییه که اگر کمی دقت کنید همه حداقل یک بار تجربش کردن .

مهسا

سلام نمی دونم بعضیا چی گفتن که چقدر بد بوده و چی فکر می کردن و چی شده. چندماه پیش خیلی اتفاقی اومدم اینجا. اون موقع نی نی تون یا بی بی تون تازه دنیا اومده بود و شما پر بودید از خشم... هر از گاهی هم سر می زدم دنبال یه جمله امیدوارکننده. حتی توی خونه گاهی درباره شما حرف می زدیم. یعنی می شه همه چی خوب شه؟... هروقت می اومدم و می دیدم چیزی عوض نشده حالم گرفته تر می شد. شاید برای همین هیچ وقت کامنت نذاشتم. چون حرفی برای گفتن نداشتم... اینجور جاها خیلی جای نصیحت نیست،بیشتر جای دعاست و من شما رو در بین آشناهای غریبی که هیچ وقت ندیدمشون دعا می کردم. حالا بی نهایت، خیلی خیلی خیلی زیاد خوشحال شدم از این حرفهایی که اینجا زده شده. امیدوارم روز به روز همه چی خوشرنگ تر شه برات. دوست دارم برم توی هال و به اعضای خونواده ام بگم همون خانومه که فلان جور شده بود، برگشته به زندگیش. دوست دارم اونها هم خوشحال شن... شاد شاد شاد باشید[گل]