نوشته ای از دیار باقی

ممنون از همه ای که نگران بودن و پیگیری کردن. والا من دیروز طرفهای ظهر شال و کلاه کردم و بعد مدت ها نشستم پشت فرمون ، که برم هم خواهرم رو بردارم از خونمون هم پرونده پزشکیم رو - و ایضا دفترچه و نسخه - و از اونجا بریم برای تست . هنوز از کوچه خودمون بیرون نزده بودم که برف شروع شد، برفییی! موندم توو ترافیک و هی انداختم از کوچه پس کوچه ها برم ، که اون طرف ها گویا از شب قبلش یک نمه برف هم بوده که یخ زده بود و برف تازه هم نشسته بود، بکس و باد بود و قلقل بازی. با اون بدبختی حدود یک ساعت و خرده ای توو راه بودم تا برسم ، میبینم پرونده ام نیست  . هی بگرد، هی بگرد، خونه خودمون هم گشته بودم و یک جورهایی مطمئن بودم خونه مامان این هاست .

خواهرم هم با دوستاش رفته بودن ناهار بیرون و خرید، هنوز برنگشته بود، از یک طرف زنگ میزدم به اون و غرغر که کجایی ، از یک طرف با استرس دنبال دفترچه و پرونده هام میگشتم. من هم در حالت عادی که استرس میگیرم دچار تهوع و سردرد میشم، حالا دیروز تصور کنین درد ِ اون همه پشت فرمون نشستن ، منتظر خواهره بودن، دفترچه نداشتن و از همه بدتر اینکه مرکز نسل امید تازه جاش رو عوض کرده و تلفن جدیدش نه توی سایت هست و نه ثبت شده جایی! یعنی حتی تلفن هم نمیتونستم بکنم که آقا اگر میشه و قبول میکنین من بیام تست های منو آزاد انجام بدین که تاریخش نگذره .

زنگ زدم شوشو میگه خب برو اونجا حضوری بگو. گفتم میدونی چقدر راهه ؟ بعدم با این برف من تکون نمیتونم بخورم. زنگ زدم آژانس که گفتم با آژانس برم، اگر قبول کردن که کردن ، اگر نه یک وقت دیگه میگیرم برای همین هفته و دوباره با همون ماشین برمیگردم. دو تا آژانس نزدیک خونه هیچ کدوم ماشین نداشتن. البته فکر کنم دروغ میگفتن ، چون مسیر به شدت پرترافیک بود احتمالا دبه کردن.

نتیجه اخلاقی که موندم خونه ، بعد استرسِ نرفتن ، و یک اتفاق دیگه که کلا اعصابم رو به هم ریخته بود، باعث شد که فشار من بیاد پایین یکهو و بیفتم به عق زدن های وحشتناک. از دستشویی که در آمدم حس کردم همه جا سیاهه . همون جا دم در ولو شدم. بابام که خوشبختانه خونه بود، منو خوابوند روکاناپه ، فشارم رو گرفت  ، شیش و نیم بود. سریع زنگ زد به همسایمون که پسرش دانشجوی پزشکیه و خوشبختانه اونم خونه بود. سرم و پایه سرم که از شبی که قرار بود بچه رو بندازیم اماده بود. تا اون بیاد و بخواد سرم وصل کنه ، بابا یک معجون شامل قند و نمک با آب - یک جور سرم خوراکی - درست کرد و بزور داد به خوردم و پاهام رو متکا گذاشت و دکی هم آمد و بود و یک آمپولی که نفهمیدم چی بود زد و این طوری شد که الان من تقریبا زنده ام و به قول دکی شانس آوردم که نرفتم توی کما.

شب بابا نمیخواست بذاره بیام که خودم گفتم نه خوبم. واقعا هم بهتر بودم ، یک کوچولو هم شام خوردم . بعد این شوشو گفت من پیاز هم میخوام. یک نگاه ملتمسانه بهش کردم که به اونجاش هم حساب نکرد و یک پیاز گنده رو خورد.

چشمتون روز بد نبینه ، تا نشستیم توو ماشین و اولین کلمه رو گفت ، چنان حالی شدم که تا صبح لگد به گور زدم. عق میزدم و گریه میکردم و دری وری بارش میکردم. فکر کنم دیگه تا آخر عمر لب نزنه به پیاز لعنتی. میدونه من وقت وقتش حالم بد میشه و تا حالا در شرایط خوب خوب دو سه بار بالا آوردم به خاطر پیاز خوردن های آقا ، یک ذره ملاحظه توو کارش نیست . عوضش دیشب که مجبور شد بره اتاق کناری بخوابه توی سرما و پتو ها رو هم نمیدونست کجاست و همین طوری خوابیده بود فکر کنم ادب شد. چون بهش گفتم توی هال نخواب. من میخوام بیام وبرم نفست حالم رو بد میکنه.

از صبح هم همین طوری ام. معده ام هیچی رو نگه نمیداره . فقط قاشق قاشق یک کم شربت بیدمشک و عسل خوردم .

الان هم فقط واسه اینکه زخم بستر نگیرم بلند شدم یک کم راه برم و بنشینم این پشت چند دقیقه .

این ننه اش هم میخواد یک مهمونی بگیره چهار تا و نصفی آدم ، خفه کرده منو بسکه در میزنه و زنگ میزنه . از خونه اش بوی لاشه مرده میاد، به من میگه بیا بالا سبزی خریدم با هم پاک کنیم!!!!! من خودم رو توی آینه نگاه میکنم میترسم انقدر که شبیه میت و جنازه ام. کلا خانوادگی این ها ملاحظه و انصاف توی کارشون نیست. خدا به خیر بگذرونه این دوران رو .

 

/ 21 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فائزه

موفق باشی

ترانه

دنبال کالری یک عدد سنجد می گشتم رسیدم به خونه ی فندقی تو...خیلی جالب و قشنگ و خواندنی نوشته ای.موفق باشی. راستی پفیلا هم برای ویار بد نیست.من استفاده کردم خوب بود.[شوخی]

ترانه

دنبال کالری یک عدد سنجد می گشتم رسیدم به خونه ی فندقی تو...خیلی جالب و قشنگ و خواندنی نوشته ای.موفق باشی. راستی پفیلا هم برای ویار بد نیست.من استفاده کردم خوب بود.[شوخی]

جوجو

چقد ناراحتی عزیز... این روزا هم میگذره

مریم

امیدوارم الان حالت بهتر باشه ریحانه جونم[سوال][ماچ]

aramejan

کجایی دخترم نگرانت شدیم؟

آن شرلي

اينطور كه شما تعريف مي كني كه بارداري خيلي سخته پس چرا همه از اين دوران تعريف مي كنن دل ما رو بسي اب مي كنن[ناراحت]