من از دشمن نمیترسم

نمیدونم تفاوت خٍسّت و بُخل رو میدونین یا نه . اگر میدونین که هیچ . اگر هم نمیدونین بدانید و آگاه باشید که خسیس اونیه که زورش میاد از جیب خودش خرج کنه . ولی " خرج که از کیسه مهمان بُود، حاتم طایی شدن براش آسان بود!" مصداق کامل این شعرن خُسَسا! - جمع مکسر خسیس به زبان بنده ! این آدم ها خیلی لج در بیارن ، ولی قابل تحملن . اقلا باهاشون راحتی. تو دلت میخواد خرج کنی ، اون دلش میخواد خرج نکنه . عیسی به دین خود ، موسی به دین خود. اتفاقا گاهی پیشنهاد های هیجان انگیزی هم میدن. چون میخوان خساست خودشون رو بپوشونن زبون های خوبی هم دارن و  چون از جیب خودشون نیست ، فکرشون خوب کار میکنه و باز هم اتفاقا من توی آدم های خسیس پولدار دیدم ، و یا شاید توی آدم های پولدار خسیس هم دیدم. 

اما امان از بخیل ها .اینها اونهایی ان که نه تنها خودشون خرج نمیکنن و جونشون در میره برای یک ریال خرج کردن ، که از خرج کردن شما هم کونشون میسوزه . یعنی تو واسه خودت خرج میکنی انگار ارث بابای اون رو خوردی. از اینها باید ترسید. اینها لئیم هستند . ترکیب خست و حسادت . شوهر خواهره این مدلی بود. کثافتی بود در نوع خودش. شوهره واسه من خرید میکرد، اون بی پدر با خواهر من دعوا میکرد که چرا خواهر تو فلان چیز رو خریده . بعد اخلاق گه و گند بارز اینها اینه که آی حالشون خراب میشه وقتی چیز خوب میبینن ، آی حالشون خراب میشه . مش موهات جدید میشه ، میگن سنت بالا رفت . رنگش رو عوض میکنی میگن موهات وز کرده ، سوخته . لاغر میشی میگن مشکلی چیزی داری؟ زرد و زار شدی. لباس جدیدت رو میپوشی میگن وای چه پهلوهات قلمبه است . سفر میری ، میگن اون جا هم جا شد؟ مهمونی میدی میگن چرا از فلان جا غذا نگرفتی. مهمونی میری خونشون ، آشغال جلوت میگذارن ، مهمونی میان خونه ات ، عین قحطی زدگان سومالی آب و جارو میکنن و آخرش میگن من فلان چیز رو دوست ندارم  ، به فلان یکی حساسیت دارم و تو فکر میکنی خب خدا رو شکر که دوست نداشت اگر نه من رو هم درسته میخورد به عنوان دسر. 

اینها کسایی ان که هرگز و هرگز از چیزی تعریف نمیکنن، وقتی میان خونه ات زل زل به در و دیوار نگاه میکنن و آخرش میرن زرت و پرت گفتن . 

از اینها باید ترسید، از نفرت  نگاهشون باید ترسید، از زهر کلامشون باید ترسید، از فوران اون همه عقده و احساس حقارت باید ترسید. خدا خودش توی قران میگه پناه میبرم به خدا از شر حسود، وقتی حسادت میکند. یعنی بالاخره حسود که همیشه هست ، اون وقتی باید پناه برد که حسادتش گل میکنه و فعال میشه . 

چندین سال پیش توی یکی از گزارش های جنایی ، پرونده جالبی رو دنبال میکردم به اقتضای خبرنگار بودنم. پرونده دختر عمویی که دختر عموش رو شب عروسیش مسموم کرد و عروس فوت کرد. عاملش هم حسادت بود. قاتل علنا میگفت همه چیزش از من بهتر بود، من یک خواستگار هم نداشتم ، اون داشت با یک پسر حسابی ازدواج میکرد. به همین راحتی ! به همینننن راحتی . 

و من میترسم ، من از حجم و هجمه ء این همه عقده و نفرت و حقارت میترسم . من از عقده های آدم های این شهری که توش راه میرم و نفس میکشم و زندگی میکنم و قراره توش پسرم رو بزرگ کنم ، میترسم ، از روزی که اون عقده ها سر باز کنه میترسم . من از بخل آدم ها میترسم. 

شما هم بترسید، اگر واقعا کسی رو میشناسید و میدونید که بخیله و حس میکنید انرژی منفیش رو ، از من به شما نصیحت ، از زندگیتون حذفش کنین. 

من بارها و بارها این کارو کردم. البته اتفاق بامزه ای که می افته اینه که خیلی از این آدم ها خود به خود حذف میشن. یک دوستی بود که حالا ماجرای دوستیمون بماند، ولی خیلی زنگ میزد و حال من رو میپرسید . من توی تلفن زدن تنبلم. مرتب شاید روز در میون و هر روز زنگ میزد. خودش با خودش حال خوشی داشت . فقط میدونست من بزرگ شده کجام . خودش خانواده اش مال یک محله پایین شهر بودن و شوهرش توی بازار بود و از صدقه سر شوهره یک محله کمی بالاشهر آمده بود و البته اون محله رو ما ها خیلی حساب نمیکنیم ، یعنی به من مجانی هم خونه بدن نمیرم اونجا بنشینم. چون معروفه به محله زور آبادی ها و خلاصه قصه ای داره ، فقط به لحاظ موقعیت جغرافیایی شمال تهرانه ، موقعیت اجتماعیش قد دروازه غار هم نیست . خلاصه این میدونست من خیلی جابجا شدم بعد از ازدواج و من هم خدای غرو نق. تا اینکه بعد از تولد بی بی آمد خونمون . نمیتونم حالش رو توصیف کنم .  من فقط مونده بودم که این خودش بالاخره قد خودش داره ، حداقل این نیم ساعت رو تحمل کنه و ظاهر سازی کنه که نکرد. نیم ساعت بود و رفت که رفت که رفت که رفت . یعنی دیگه حتی یک زنگ هم نزده از یکسال پیش!و من بسی خوشحالم که انقدر راحت تصفیه شد از آدم های زندگیم. حالا همیشه هم به همین راحتی نیست . ولی هرچقدر سخت و حتی پر هزینه - به لحاظ روابط انسانی - ارزش داره که این آدم ها رو حذف کنین. 

من توی بخیل ها خیلی پولدار ندیدم هیچ وقت ، و اونهایی که خوب - و نه حتی خیلی خوب - محسوب میشدن زندگی هاشون پر از کثافت و ننگ بوده . یعنی بخلشون زندگیشون رو هم تحت الشعاع قرار میده . 

*ترانه ء " من از دشمن نمیترسم "مارتیک دقیقا مصداق همین هاست . در کمال شرمندگی الان وقت آپلود ندارم. شاید یک روز دیگه . 

 

 

/ 71 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

چرا انقدر بی اعصاب جواب میدی؟!!!یه خورده حسن خلق لطفا!!!

سمانه

سلام فندق جان. شما ماشلله تو همه چی صاحب نظری، یه سوال ازت بپرسم: به نظرت بین ماساژهای تایلندی و طب سنتی، کدوم بهتره؟ شما کدوم رو انجام دادی؟ من برای اولین بار می خوام امتحان کنم و هیچ تجربه ای ندارم. مثلا اینکه میگن با روغن گیاهی، یعنی از اون ور اینقدر چرب و چیلی می شیم بریم حموم؟ [نیشخند] ا فندق خب نخند دیگه

مریم

فندقی جان مریم دکترم عزیزم تولد کوچولت مبارک باشه منم باهات موافقمبمن بگواگه این بخل بت تمامی مختصاتش رو مادر شوهر و خواهرشوهرات داشتن چه میکردی؟ مثل من من فرار کردم و الانم خیلی راضیم یه جا نزدیک منزل پدری رهن کردیم و خوشیم ایشالله خونه هم میئخریم منت هر ننه قمری رو هم نمی گشی واسه خونه اون سر تهرونشون گه چون قیمت ملک یهورفت بالا و مالشون کمی ترقی کردن چی شدن تازه شدن قد ... نمیخوام مردم رو با مالشون بسنجم ولی ادم باید با هم سطح خودش ازدواج کنه بلکه مثل ماها نشه اگه به مادرشوهر من رو بدی میگه هر چی بابات برات میخره بگو لنگشو به منم بده البته که از بخلش میره لنگه چینیشو می خره که مثلا کمنیاره خدا شفا بده فندق مهر میشه 1 سال که نرفتم ببینمش [ماچ]

قمری

وا مگه نگفتی بابام کوبیده 4 طبقه بسازه به هر کدوم از ما یک ظبقه ویلایی بده؟ 19 ماه دیگه اسباب کشی دارم....و.......پ این حرفات چی بود؟

سارا

خواستی مدل معماریتو نشون بدی حالا؟[عینک]

مونا

پرسیده بودم اگه دوست داری بگی خونتون کجاست؟ویا حوالیشو هم بگی ممنون

ماجراهای مریمی

این چند وقت، دقیقا حال تو رو فهمیدم وقتی حرص می‌خوردی از دست این موجودات و اومدم بهت بگم تازه الان درک می‌کنم که دیدم اوه هنوز شر شون کم نشده. همین دیروز 3 نفر از سخنرانان وبلاگستان رو حذف کردم و بگذریم که حسابی تربیت خانوادگی‌شون رو به رخ‌م کشیدن اما واقعا یاد گرفتم که آدم بدذات، همیشه بدذات خواهد موند و البته شر هر کسی حتما به خودش برمی‌گرده عزیزم...

دنیا

من هم حذفشون میکنم از زندگیم[گل]

مه سو

اون نیم ساعت چی گذشت که رفت که رفت که رفت؟!!! منم گاهی حس می کنم اطرافمو چندتایی آدم حسود پر کردن ولی نمی دونم باید چطوری از دور و برم حذفشون کنم.... فک کن طرف توی چشمام زل می زنه و می گه من همیشه به تو حسودیم می شده....به فلان داشته هات!!!!! و من تنها حرفم این بوده که تو کم خوبی نداشتی....اونا رو توی وجودت پرورش بده و خودت باش...به خودت افتخار کن...و لذت ببر از داشته هات...... ولی از حسادت هاشون همیشه می ترسم.....نمی دونم چطوری تصفیه شون کنم...

شیما

سلام عزیزم من شیما هستم از مشهد خیلی مطالبتو دوست دارم میشه لطف کنبپی به منم رمز بدی؟من وبلاگ ندارم ولی خیلی ازت خوشم اومده