مجمع دیوانگان

اول اینکه این پست مردانه نیست . لطفا آقایون نخونن ، نه اینکه چیز بدی داشته باشه ، ولی اصلا سر در نمیارن و نمیفهمن و درک نمیکنن. خیلی که ادراکتون بالا باشه میشین بابا و شوهر من که برمیگردن میگن خب چه اشکالی داره تو انقدر خوب باشی که همه ازت تقلید کنن !؟

لباسی که من برای عروسی خواهرم دوختم واقعا روش فکر شده بود و لباس طراحی شده ای بود. دامنش از یکی از مدل های ولنتینو بود و بالاتنه لباس الهام گرفته از کارهای الی ساب. بماند که کار دست روش کاملا خاص بود و محبت خیاطم. قبل از محرم آخرین عروسی که رقتم عروسی دوست خواهرم بود که عروسی خواهرم خانوادگی دعوت بودن و خواهر بزرگ عروس که دقیقا همسن منه خیلی از لباس من خوشش آمد و پرسید کجا دادی. خیلی ها حتی عکاس خواهرم خوشش امد و ادرس و تلفن خیاطم رو گرفتن . خب چند نفری هم همون جا گفتن فلانی گرونه و ما نمیتونیم بریم پیشش. ولی مثلا خواهر دوست خواهرم رفته بود و گفته بود مثل لباس فلانی که خیاطم گفته بود اون مشتری خاص منه و نمیتونم عین لباسش رو بزنم برای کسی. ولی یک لباس خیلی شبیه براش دوخته بود با همون رنگ . خب مبارکش باشه . چون اولا ما همسنیم و همسطح و دوست . در ثانی هر دومون خواهر بزرگ عروس بودیم و اون لباس برازنده اون نسبت بود، ثالثا ما دو تا هرگزو هرگزتوی یک مجلس اون لباس رو نمیپوشیم !

قبل از اینکه بیایم اینجا برای سفارش مانتوی مجلسی که پیش خیاطم بود گفت فکر کنم من مشابه اون کار رو هفت تایی دوختم . ولی مراقب بودم هیچ کدوم عین کار شما نشه و باز تاکید کرد که مال تو از همه خاص تر بود چون خودت هم کلی روش فکر کردی!اینو همین جا داشته باشین.

زمان عروسیم من لباس پاتختم رو صورتی خریدم. کی؟ روز قبل از عروسی. ننه اش اصرار داشت که آبی باشه منم گفتم رنگ مورد علاقه من صورتیه . یک پیراهن صورتی خیلی خوشگل خریدم . خواهر شوهرم عروسی ما یک لباس دقیقا همون رنگ صورتی پوشیده بود که مدلش فرق داشت با پارچه اش اما رنگش همون رنگ لباس فردا شب من بود. اونجا اصلا برنخوردم به اینکه چطور لباس ها انقدر یک رنگن. یکبار که داشتیم فیلم عروسی میدیدیم ازدهن مامانش در رفت که " من به هلاهل گفتم قبل از اینکه ریحانه لباسش روبپوشه تو باید اون رنگی بپوشی ، اگر نه لباس اون آبی بود!!! اینو صبح عروسی خریدم !" یعنی صبح عروسی که مامان من داشت کار میکرد و دور از جونش هلاک شد از خستگی که مراسم ما آبرومند باشه ، اون ننه عوضی دنبال لباسی بوده که بخواد منو اذیت کنه !

موقع عروسی خواهرم که ننه اش لباسم رو دید، چشماش یک برقی زد که من ترسیدم. همون موقع گفته بودم که این لباس خواهرم و هلاهله . یعنی کاملا خبر داشت اگر عروسی باشه و اگر من برم اینو میپوشم. اما وقتی برق چشماش رو دیدم به مامانم گفتم مامان این زنیکه یک غلطی میکنه . یا مثلا لباس حنابندون اون دختره رو همین رنگی و طرحی میده بدوزن که زودتر از من بپوشه ، یا واسه صدیقه - جاریم که طلاق گرفته اما مامانش بعضی مهمونی ها میارش که بگه اینها دارن زندگی میکنن چون به همه نگفته - توو عروسی همین رنگی میگیره . مامانم میگفت نه مادر، مادرشوهرت انقدر احمق نیست که کاری کنه هم جلوه لباس  اونها بره چون مثل لباس تو که نمیتونه بده بدوزن ، هم جلوه لباس تو که رنگش تکراری بشه . خلاصه مامانه حسابی دلداری داد که نگران نباش. اما باز یک چیزی ته دلم منو از اون برق چشای زاغول مامانش میترسوند. خلاصه مامان که دید این طوریه گفت اگر لاغر کنی دامن لباس نامزدی خواهرم رو میده که یک تاپ جدید سفارش بدم براش. کلی خوشحال بودم و برنامه ریزی که این حاملگی کار منو و برنامه هام رو خراب کرد. دیگه همه چی دست به دست هم داد که من همین لباس رو بپوشم.

فکر کنم دیگه ماجرا آمده دستتون . زنک همون رنگ لباس پوشیده بود و تلاش کرده بود مدلش هم حتی الامکان شبیه باشه . هرچند که تافته متری پنج تومنی اون کجا و لباس ابریشم خام من کجا، ولی خب همه که نمیفهمن ! خودش تامنو دید چنان زرد کرد که اولش مانتو تنش کرد ، بعد که رفت توی اتاق عقد و در آورد دیگه یک کم روش زیاد شد. شوشوی بیچاره خودش هم خیلی ناراحت شد.هی هم منو دلداری میداد که ببین لباس تو قابل مقایسه نیست ، مامان خودش رو ضایع کرده که رنگ لباس تو گرفته، مدلش هم که یکی نیست ، خودزنی کرده مامان .اون هی میگفت ولی من اصلا برام قابل باور نبود که پیرزن عفریته خودش رو با من یکی کرده... عجوزه ء نفهم...

بعد محل سگ ندادم بهش، چنان به دست و پا افتاده بود و هی ریحانه جون ریحانه جون میکرد و من هی دلم میخواست یک تف بندازم توی صورتش و بگم خیلی پَست فطرتی. گفت بیا عکس بگیریم که گفتم نه ، و خیلی خودم رو نگه داشتم که نگم دو تا لباس یکرنگ توو عکس قشنگ نمیشه . زنیکه اون زمان یک تیکه از پارچه منو گرفت گفت بده برات گل سر درست کنم، من ِ خر ابله هم باور کردم، دیگه هم یادم رفت کلا. نگو تیکه پارچه به دست وجب زده مغازه ها رو تا همون رنگ رو پیدا کنه ، اون جنسی  هم که کلا وجود پول دادنش رو نداره . بعد سر شام آمده پیش من میگه من خبر نداشتم شما اینو میپوشی اگر نه بهت میگفتم منم همین لباسم رو میپوشم که شما یک فکری بکنی!!!! اگر اول مجلس این حرف رو میزد یکی میخوابوندم توی گوشش ، ولی خب در طول مجلس با شوشو حرف زده بودم و تخلیه شده بودم و فقط یک نگاهی شامل یک ملیون فحش خواهر مادر بهش انداختم .

نتیحه اخلاقی اینکه امروز پاتخت نمیریم و دو سه جا دیدنی داریم میریم انشالله و بعد هم خدا بخواد حرکت به سمت تهران .

*این پست خیلی چیپ و سخیفه احتمالا، ولی در جوار آدم های چیپ و حقیر آدم حرفاش همین میشه دیگه ... به شدت مامان لازمم...

/ 71 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

اول سلام.اینقدر حرص نخور. حیفه نینی کوچولوت نیست که اینهمه حرص میخورین. من چمد وقتیه مطالبتونو میخونم. جالبه این داستان فامیل شوهر همه جا داره تکرار میشهو خوشبختانه ما از دست شوهر الکلی راحت شدیم. اما جالبه که داستانهات شبیه داستان زندگی منه. حالا من علاوه بر 2تا خواهر و 1مادر شوهر ، 2تا خواهرزاده داشتم. من که میرفتم شهرشون فکرکن 2تا خواهرها ارایشگر، دخترا مینشستن ببینن من کجا میرم ارایشگاه و دنبال من راه میوفتادن بعدش هزارتا داستان و عیب و ایراد ، یکی نبود بگه اگر قیافتون تعطیله ارایشگر بدبخت چیکار کنه. جالب بود که خواهر ارایشگرش هم میگفت که فلانی را من درست کردم. خودشون توی ان شهر بودند کافی بود من یه خیاطی از طرف دوستام میرفتم بعدش حتما انها پشت در خیاطی صف بودند. مادرجانشون فرق فلفل سفید و قرمز و سیاه را نمیدونست تا میدید من اشپزیم خوبه و یه خورده تند درست میکنم بعده 70 سال هوس فلفل خانگی میکرد و خوب طبیعتا من باید از خانه مادرم برایش میبردم. وسایل خانه هم که اگر چیزی میخریدم باید یه چند دست میخریدم مثل گروه کر..بخاطر این کارها چه حرصی میخوردم. بهش فکر نکن عزیزم.

زی زی

سلام فندق جون ببین مادر شوهد و خواهرشوهرت دچار یک حس حقارت شدید مخصوصا نسبت به توهستند و برای برطرف کردن این حس حاضرند به هر کاری دست بزنند حتی خودشونو تا این حد مضحکه کنند. از طرفی شاید حساسیتهای شما رو هم میدونند. من چند بار از روی پستهایی که نوشتی حس کردم نسبت به رنگ خیلی حساس هستی. شاید خواستن دست روی حساسیت شما بزارن. درهر صورت بخاطر این ادمای حقیر نباید به بچت ظلم بشه. همه اینا فدای یه موی بچت راستی خواستم بگم از نظر شوهر و مادرشوهر و پدرشوهر و خواهر شوهر خیلی به هم شباهت داریم مواظب خودت باش خانمی

مهديه

حالا مادرشوهر من اينا برعكس‌ان. هر چيز خوبي كه براي خودشون بخرن و استفاده كنن و راضي باشن، براي منم مي‌خرن ازش. مثلاً كادوي تولد يا عيدي مي‌دن، باز مي‌كني مي‌بيني ديس عين مال خودش يا خواهرشوهر گرفته كه ازش راضي بودن يا خيلي دوست‌اش داشتن؛ يا روزميزي كارشده، شكلات‌خوري، لاله و ...

مهديه

حالا مادرشوهر من اينا برعكس‌ان. هر چيز خوبي كه براي خودشون بخرن و استفاده كنن و راضي باشن، براي منم مي‌خرن ازش. مثلاً كادوي تولد يا عيدي مي‌دن، باز مي‌كني مي‌بيني ديس عين مال خودش يا خواهرشوهر گرفته كه ازش راضي بودن يا خيلي دوست‌اش داشتن؛ يا روزميزي كارشده، شكلات‌خوري، لاله و ...

مینا-دفتر خاطرات

کاملا درک میکنم .آدم در حد انفجار عصبانی میشه ولی نمیشه کاری کرد. [متفکر] به هر کسی هم بگی موضوع براشون بی اهمیت و مسخره ست[متفکر]

لیلی سا

الهیییییییییییییییییییییییییییییی....واقعا گیر عجب آدمی افتادیییییییییییی...... نمی دونم چی بگم....واقعا زبونم بند اومده

سمان

بابا بی خیل این ادمایی که عقده حقارت دارن زیادن ولش کن به چیزای خوب فکر کن بذار یه شعر از خودم ول کنم[چشمک] صاف میباید شدن چون ایینه با نیک و بد هیچ چیز از هیچ کس از دل نمیباید گرفت[نیشخند] فندقکم بجای این حرص و جوشای الکی دولکی با نی نیت حال کن حوصله داریا

علیرضا

خداییش اگه تو زن من بودی و اینقدر به مادرم بدو بیراه میگفتی من به جای شوهر هیچی نداره تو جرواجرت میکردم به خدا ............

جوجو

این مردک علیرضا چه....خورده؟ الان کامنتشو دیدم...اشتباه تو بود که جرش ندادی این یارو رو... زنیکه روانیه به خدا... مادری که خودش خودشو سبک میکنه لیاقت دفاع کردن نداره... خوشبحال این آقا علیرضای همه چی دار!!!!

آن شرلي

بازم مادر شوهر تو ! با كلي نقشه مثل تو لباس خريد! عمه مادر من كه مادر شوهرش همراه خودش مثل خودش لباس مي خريد!!