عسل از قند لبت شیرین شد

*توی آشپزخونه سخت مشغول پخت و پز بودم. آمد و صدام زد : مامی جون یک دقیقه لطفا بیاین توی حمومم یک چیزی بدین. گفتم چی مامی جان ؟ گفت مسواکم رو میخوام. گفتم خب برو مسواک توی حموم ما رو بردار. گفت مسواک خرسی رو میخوام. گفتم خب چرا خودت بر نمیداری. گفت آخه یک چیزی توی وانمه .

رفتم توی سرویس اتاقش، دیدم یک سوسک مرده کف زیر دوشیه . دم در وایستادم. گفتم خودت چرا نرفتی؟ گفت خب دیدی که سوسکه ! گفتم خب منم از سوسک میترسم مامی ! گفت نه بابا جان. سوسکش مرده. دیگه تو رو نمیخوره! ترس نداره که!!!خنثی

**روی کاناپه ولو بودم و دنبال کنترل که دیدم کنار دستشه، بهش میگم : پسرم میشه لطفا کنترل رو بدی؟ خیلی جدی و سِور گفت : نع! گفتم چرا؟ گفت چون شما خودتون هم دو تا دست دارین!!! گفتم ازت خواهش میکنم عزیزم. خیلی ملوس نگاهم کرده و میگه : منم خواهش کنم شما قبول میکنی؟ گفتم بله . حتما! دوباره مشغول بازی با لگوهاش شده همون جور که سرش پایین بود گفت : پس من خواهش میکنم که خودتون کارهاتون رو انجام بدین !!!!تعجب

*** همیشه این طوری نیست . معمولا کمک و همراهه. ولی وقتی هم که دلش نخواد، نعوذ بالله خدا هم بیاد پایین ، حریفش نیست .

****بهش میگم تو جوجه منی. میخنده میگه شما مرغی!!! بابامم خروسه!!! بعد میگه بازم تخم بذارین . من اگ دوست دارم!!! یول

 

/ 0 نظر / 332 بازدید